تادانه

. امروزم با این پیام ِ پر از انرژی از دوست مهربانی از #کانادا شروع شد و خوشحالم #کتاب ها باعث دوستی های مدام می‌شوند. ممنونم که سرشارید و خوشحالم کتاب‌ها پا درمی‌آورند و به هر جا که دوست دارند می‌روند #ونکوور #بیوه_کشی
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. امسال حسرت به دل موندم بزنم توی دل رنگ‌های #پائیز و عکس بگیرم مدام. این وقت سال، تهران گلویم را محکم فشار می‌دهد دوستی در پست قبلی کامنت گذاشته که فلانی! به جای این‌همه پُست ِ تجاری و تبلیغی، کمی پُست ِ فرهنگی بگذار. ذهن‌ام یکی دو ساعته مشغول پیام‌هایش هست که چی جواب بدهم بهش: گیرم من تبلیغ ِ کتاب‌های #یوسف_علیخانی و #نشر_آموت را می‌کنم و گیرم تجاری، یعنی کتاب اینقدر بدبخت شده که دیگر در چارچوب فرهنگ نمی‌گنجد؟ این فرهنگ چه شکلیه که مثل نظام می‌کنند توی حلقوم‌مان و هر کس قرائت خودش را دارد؟ چرا فکر می‌کنیم دو تا پُست ِ کلی درباره ی شاعران و نویسنده‌ها و چند فحش ِ سیاسی و گلایه از روزگار می‌شود پست فرهنگی؟ گیرم اصلا من اومدم اون‌جوری که تو می‌گویی قدم و قلم زدم، عمه‌ی تو کتابهای #یوسف_علیخانی و #نشرآموت را تبلیغ می‌کند؟ او هم که بکند انتظارات دیگری دارد. ندارد؟
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. این آقای مهربان رفته غرفه‌ی #نشر_آموت و گفته #بیوه_کشی رو می‌خوام. بچه‌های غرفه بهش گفتند #خاما چی؟ گفته خوانده. بعد ایستاده به حرف زدن و از #خاما گفتن. گفته #خاما رو خواندم و حالا اومدم #بیوه_کشی رو بخوانم ببینم این چطوری‌یه. خب آدم یه‌جورش می‌شه‌. خُلق ِ آدمی‌یه که اگر هزار نفر تعریف بکنند و یکی بد بگه، آدم خودش رو می‌بازه. رنگ‌به‌رنگ میشه. دروغه که بگم هنوز دست و پام رو گم می‌کنم وقتی یکی از کتاب‌هام خوشش میاد‌
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. اینجا دارم عشق‌بازی می‌کنم چند روز دیگر مانده تا #کتابفروشی_آموت @aamoutbookstore @aamoutbookstore @aamoutbookstore @aamoutbookstore @aamoutbookstore #کتاب #کتابخوان #کتابخوانی #نمایشگاه #نمایشگاه_کتاب #ادبیات #داستان #رمان #داستان_کوتاه #نویسنده #مترجم #نشر #ناشر #انتشارات #کتابفروش #کتابفروشی #کتاب_فروشی #کتاب_فروش #شهرکتاب
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. یکی از آرزوهایم اینه که مدتی گم‌وگور بشم و بتونم بنویسم؛ مخصوصا نوشتن خاطرات ِ #نمایشگاه_کتاب_استانی که عین ِ زندگی‌یه کدوم زندگی می‌تونه به این قشنگی باشه که همه‌ی شهرها رو چهارفصل ببینی مثلا همین #شیراز سال اول که داشتم می‌رفتم سمت ِ #شهرک_گلستان ، چنان رقص برگ‌های پاییزی رو تماشاچی شده بودیم که فقط در خواب‌ها ممکنه سال بعدش گیر کردیم توی برف و سه روز نتونستیم از خوابگاه‌مون دربیاییم یک سال توی باران ِ سیلابی گم شدیم یک سال در آفتاب ِ خوشا شیراز و وصف بی‌جمالش. حالا امسال هم که خوردیم به آماده‌سازی #کتابفروشی_آموت و رسما بی‌نصیب ماندم از دیدن‌تون و حمیدخان اومده برای رساندن یک دنیا سلام و سلامتی #نشر_آموت در #نمایشگاه_کتاب_فارس ۳ تا ۸ آذر‌ماه ساعت ۱۰ صبح تا ۷ شب یک‌سره نشانی: #شیراز . شهرک گلستان. محل دائمی برگزاری نمایشگاه‌ها @aamout @hamidalikhaniii @aamoutbookfair #کتاب #کتابخوان #کتابخوانی #نمایشگاه #نمایشگاه_کتاب #ادبیات #داستان #رمان #داستان_کوتاه #نویسنده #مترجم #نشر #ناشر #انتشارات #نشر_آموت #نشرآموت #آموت
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. هیچ سالی با این ادای #کتابگردی کنار نمی‌آیم و خبرش را کار نمی‌کنم. به نظرم خنده‌داره که آقای مسوول که توی کل ِ سال یک دونه کتاب نمی‌خوانه و اصلا نمی‌دونه #کتابفروش چه مکافاتی داره، بلند میشه این روز می‌ره اینجا و اونجا و عکس یادگاری و تبلیغاتی می‌گیره دیروز هم وقتی از #شبکه_خبر زنگ زدند برای #گفتگوی_ویژه_خبری ، تا گفتم مخالف این اداها هستم خانم هماهنگ‌کننده رفت هماهنگ بکنه که تا این لحظه خبری‌ ازش نشده 😂 چون گفتم میام می‌زنم می‌ترکونم اما دیروز یک اتفاق بزرگ افتاده که حسابی خوشحالم کرده #انجمن_صنفی_داستان_نویسان_تهران دیروز راه افتادند توی کتابفروشی ها این اتفاق رو باید سر ِ چشم گذاشت. فارغ از اینکه به دلیل شرایط خنده‌داری که گذاشتند شخصا نتوانستم عضو این انجمن بشوم یا اینکه داستان نویس تهران چه فرقی با بقیه شهرها داره، اما این کارشان جای احسنت داره بالاخره گویا نویسنده ایرانی داره می‌فهمه کتابش رو فقط قرار نیست رفیق ِ نویسنده و منتقدش بخوانند و باید سری به کتابفروشی ها بزنه تا مردم هم بشناسندشون دیروز در استوری عکس یکی از بهترین نویسنده‌های هم‌نسل‌ام را گذاشته و پرسیده بودم او را می‌شناسید؟ تا این لحظه صد و چهل و هفت تا جواب اومده و از این میان تنها چهار نفر او را می‌شناختند و این اصلا خوب نیست. نویسنده ایرانی را باید مردم ایران بشناسند و کتابگردی دیروز این گروه به شکل ِ نمادین بار معنایی خوبی دارد. دم‌تون گرم رفقا خوشحال می‌شوم به بحث بگیرید این کلمه‌ها رو #کتاب #کتابخوان #کتابخوانی #نمایشگاه #نمایشگاه_کتاب #ادبیات #داستان #رمان #داستان_کوتاه #نویسنده #مترجم #نشر #ناشر #انتشارات #کتابفروش #کتاب_فروش #شهرکتاب
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. شاید اگر #فرید_دانش_فر حرفه‌ای‌گری نکرده بود این گفتگو نشده بود تا در #چلچراغ منتشر بشود شاید اگر این گفتگو را قبل ِ چاپ بهم رسانده بود این نشده بود که حالا شده. گفتگو را یک‌نفس خواندم؛ فقط قصدم مچ‌گیری از جوان آرامی بود که آمد و فهماند #خاما را خوانده و مجاب شدم مقاومت نکنم و گفتم همه‌چی را. و حالا از این گفتگو خیلی چیزها دستگیرم شد. درس گرفتم از منش و رفتارش‌. و اگر دوباره به یک دهه‌ی قبل برگردم و خبرنگاری کنم، هیچ گفتگویی را به گوینده‌اش نخواهم داد که طرف می‌پیراید و می‌پیراید و مزه‌اش را می‌برد. امشب به استاد #فریدون_عموزاده_خلیلی هم غبطه خوردم برای داشتن چنین تیمی؛ که البته خودش پرورانده که چنین #چلچراغی شده‌اند دم‌همه‌شون گرم از ادمین ِ پیج #نشر_آموت خواهش کردم حتی اگر متن گفتگو گیرش آمد منتشر نکند تا مجله‌اش را بخوانند دوستان @40cheraghmag @fariddaneshfar
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. سوالی پرسیده شده در پُست آخر صفحه‌ی #آموتخانه. جواب شما کمک‌احوال خواهد بود @aamoutkhaneh
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. این روزها سرخوش‌ام به خواندن نوشته‌های #مرتضی_کربلایی_لو در صفحه‌ی اینستاگرام‌اش مرتضا نمونه‌ی کامل یک #نویسنده است. دنیای خاص خودش را دارد و اگر در نسل ما کسی قرار باشد عاقبت‌بخیر بشود بی‌تردید این نویسنده است مخصوصا دو سه کتاب اولش که همچنان من عاشق #من_مجردم_خانوم و #خیالات هستم. و حتی جایی به اغراق گفتم کاش هم خود مرتضا و هم نویسنده‌های دیگر به ذات ِ قصه‌گویی رمان #خیالات برسند؛ آن وقت تیراژشان هم بالا خواهد رفت و خوانده می‌شوند #مرتضی_کربلایی_لو یک نویسنده‌ی اندیشمند است. نوشته‌های اینستاگرام‌اش کوتاه و تاثیرگذار هستند. برای من حکم ِ کلاس درس پیری را دارند که سرریز کرده باشد روان‌اش @m.karbalaeeloo
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. این روزها دوستانی که به #دفتر_نشر_آموت می‌آیند مدام می‌پرسند این قاب‌ها چرا خالی‌اند؟ جوابی ندارم. یه وقتی آدم خسته میشه. یه وقتی آدم می‌نشینه. یه وقتی می‌فهمه چه سود که این‌همه جنگیدی؟ یه وقت می‌فهمه چه بی‌هوده دویدی. یه وقت می‌شه آدم دلش لک می‌زنه برای دو دقیقه سکوت همین فقط
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. از صبح که بیدار شدم این چهار نفر توی سرم می‌چرخند و یک دنیا شاکرم که در دوره‌ی روزنامه‌نگاری‌ام شاگردی این بزرگواران را کردم و شاگرد خوبی نبودم سربازی‌ام در #دایره_خبر #نیروی_زمینی_ارتش گذشت که به نظرم حضور سرگرد آن زمان و سرتیپ امروز #شاهین_تقی_خانی نعمتی بود برای ما #روزنامه و #مجله نویس ها که می‌آمد و از دوره‌ی آموزشی انتخاب‌مان می‌کرد. دوره‌ی سختی بود اما با دقت و هشیاری و منظم بودن تقی‌خانی رسما برای‌مان دانشکده شده بود؛ اگرچه تمام وقت و اگرچه ستوان‌دو بودیم. پیگیری خبرها و منظم‌بودن‌ و آرشیوبندی را به او مدیونم به لطف #جمشید_برزگر که ارشد دایره‌ی خبر بود و همزمان دبیر سرویس سیاسی #روزنامه_انتخاب ، به #محمدرضا_عرفانیان و گروه ماهواره روزنامه معرفی شدم که اوایل چند روزی گم و گور شدم از ترس‌ام که آیا می‌توانم؟ و رسما به زور مرا برگرداندند و اگر مهربانی آقای عرفانیان نبود هیچ‌وقت مترجمی عربی و خبرنویسی حرفه‌ای را لمس نمی‌کردم. از عرفانیان جدا از درس ِ خبر، درس زندگی بسیار آموختم آقای عرفانیان که از طرف #خبرگزاری_ایرنا به یوگسلاوی رفت، عملا نتوانستم انتخاب بمانم و به لطف استاد #مجید_رضاییان به #روزنامه_جام_جم دعوت شدم که برایم طلا بوده دو دوره کار کردن‌ام در این روزنامه. #علیرضا_معزی فقط دبیر گروه ادب و هنر نبود برایم، جنتلمن ِ به تمام معنا بود. رفیق بود. عزیز بود. هست. هم او بود که بهم اعتماد به نفس داد که داستان‌هایم را جدی بگیرم. اجازه داد دبیر صفحات ادبی بشوم و بعدها در #روزنامه_همشهری هم اجازه داد دور #ایران بگردم و گزارش ببرم روزنامه. بهم آموخت می‌توان توانایی‌های هر کسی را با کمی رفاقت، شناخت و #علی_دهباشی . که خوشحالم پنجاه و پنج شب از #شب_های_بخارا ی او را شاگردی کردم و خبرنویسی کردم برای سایت #تادانه . دهباشی یک وزارتخانه است و از او آموختم می‌توان تنهایی کار کرد و از هیچ احدی نهراسید. مخالف ِ ناشرشدن‌ام بود و هست ولی روز نیست که به عکس‌هایش نگاه نکنم دوست داشتن ِ جهان به همین سادگی است؛ با قدردانی از آدم‌هایش
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. امروز آخرین روز ارسال #کتاب های #نمایشگاه_کتاب_شیراز بود و با هر ضرب و زوری بود بر تب فائق اومدم و رفتم انبار و داشتم کتاب‌ها را جمع می‌کردم که از #اتحادیه_ناشران زنگ زدند که با درخواست #نشر_آموت برای دریافت ِ کاغذ با دلار چهارهزار و دویست‌تومانی موافقت شده. کلی خوشحال شدم که پس بالاخره راه نجاتی یافت شد برای این بلبشوی #بازار_کاغذ پرسیدم پیک می‌تونه بیاد بگیره؟ خانم منشی فرمودند بله. این حواله است. مبلع را که واریز کردید، با مهر و کپی مجوز انتشارات، بیایید اتحادیه. پیک گرفتم و رفت حواله را گرفت؛ حواله همان کاغذ ِ سفیدی است که از جیب کاپشن ِ آویزان بر آویز به دیدار می‌آید. هزار بند درخواست کرده بودم که با پانصد بندش موافقت شده و جای شکر دارد. مبلغ کُل این پانصد بند هم چهل و نه میلیون و ششصد و چهل هزار و هشتصد و پنجاه تومان شده ؛ یعنی هر بند نود و نه هزار و دویست و هشتاد و یک هزار تومان. حالا دو تا مساله داریم اینجا. ما پول رو ریختیم، کی انشالله کاغذ به ما داده می‌شود؟ دوم این که دفعه بعدی دوباره کی می‌توانیم درخواست بدهیم؟ چون این پانصد بند خوراک یک هفته‌ی آموت است برای نهایت پانزده تا کتاب پانصد صفحه‌ای در تیراژ هزار و صدتا. ولی دم‌شون گرم که به داد کتابخوان‌ها رسیدند. راستی یک خبر خوب دیگر: با شروع ارسال کاغذ دولتی به ناشران، قیمت کاغذ اندونزی در بازار تا چهل هزار تومان کاهش پیدا کرده است
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. سی‌و‌یکم فروردین سال هشتاد و دو. بعد از یک‌سال و نیم تحقیقات کتابخانه‌ای و میدانی، بالاخره پیدای‌شان کرده بودم. و رفتم. با تمام هراس‌ام. با تمام ممانعت‌ها از طرف خانواده‌ام؛ مخصوصا مادرم و پدرم. بالاخره خودم را رساندم به #ماکو و #یولاگلدی و #آغگل اما نتوانستم بیشتر از یک‌روز بمانم. هنوز بعد از پانزده‌سال نفهمیدم چرا نتوانستم بیشتر بمانم. نوروز هشتاد و پنج هم با خانواده ایرنا، همسرم رفتیم؛ از #بناب به آغگل. دو روز گذشته در حالتی بین تب و هذیان، درد می‌کشیدم تا همین حالا که تازه بلند شدم و چیزی خوردم تا تلخی دهانم برود. مدام مخصوصا دیشب به حالت زن قهوه‌ای‌پوش فکر می‌کردم که اول شروع کرد به #کرمانجی چیزی گفت و وقتی دید نمی‌فهم‌ام، به ترکی گفت و باز که دید نمی‌فهم‌ام، زد توی سر خودش و بعد زد توی سر من‌. زد روی سینه‌های خودش و بعد زد روی سینه‌های من. بعد ساکت شد. من نوه‌ی برادر ِ گمشده‌اش بودم و حالا بعد از هشتاد و اندی سال ... رد ِ برادرش را می‌دید #چیله پارسال فوت کرد #چیله را در #خاما به خاطر دارید؟
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. @aamoutkhaneh
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. به بزرگی ِ این کفش‌ها نخندید، عمر نوح را دارند این پاافزارها یادمه سال هشتاد یا هشتاد و یک از مهاباد خریدم‌شان. اولین همراهی‌شان راهی بود سخت و صعب‌العبور؛ جاده‌های پیچ‌در‌پیچ ِ #الموت . با یکی از دوستان می‌رفتیم روستا به روستا، قصه و آداب و رسوم جمع می‌کردیم. گاهی توی شن‌اسکی تپه‌ها و گردنه‌ها عشق می‌کردم که چنین پوتین‌هایی دارم. بعد خیلی جاها باهام آمدند؛ سایه به سایه. اصلا سایه‌ام رو این‌ها نگه می‌داشتند روی زمین. دیروز که سر ِ گرون شدن کاغذ حالم بد شد، نتونستم دفتر بمونم و یه موتور گرفتم و برگشتم خانه. این‌جور وقت‌ها می‌رم توی اتاق‌ام. کمی گریه می‌کنم و ... بعدش می‌گیرم می‌خوابم و از شهریور پارسال پایم توی شهرداری باز شد و یازده‌ماه دوندگی کردم تا توانستم مجوز #کتابفروشی بگیرم و از تیرماه که بلامانع رو گرفتم، افتادم به بازسازی جایی که نزدیک به دو سال منتظر مانده تا روی سردرش نوشته بشه #کتابفروشی_آموت دیشب بعد از اینکه خوابیدم و آروم گرفتم مصمم شدم صبح که بشه، اولین سری سفارش‌ها رو انجام بدهم و حالا صبح شده و حالا بارانی است و پاییز، فصل دیوانگی‌ست و حالا پوتین‌هایم را به پا کردم یا حق @bookstore202
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. سرم درد گرفت و فشارم گویی افتاد که دستم رو گرفتم به پنجره و نشستم روی صندلی پلاستیکی و این تصویر که می‌بینید اومد برابر ِ چشم‌ام. زنگ زده‌بودم به آقای مهرآبادی که کاغذ ِ اندونزی ِ هفتاد گرمی شصت در نود، برامون بفرسته چاپخانه. قبل ِ سال بندی هفتاد هزار تومان فاکتور دارم. بعد رفت هشتاد تومان و نود تومان و ... تا دو سه هفته پیش رسید به صد و شصت هزار تومان هر بندی. به هر ضرب و زوری جور می‌کردم و قیمت رو هم نهایت ده درصد کشیدیم روی قیمت پشت جلد کتاب‌ها. الان که زنگ زدم، حالم بد شد و نشستم؛ امروز بندی دویست و بیست هزار تومان. حالت تهوع گرفتم و نشستم من ِ ناشر تولیدکننده‌ام. کاغذ می‌خرم و باهاش کتاب چاپ می‌کنم. به نظر شما قیمت ِ هر کدام از کتاب‌ها سه برابر بشوند، کسی می‌خره؟ بی‌دلیل نیست که خیلی از همکارانم رسما سر ِ کارشان نمی‌آیند
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. دیشب که با حمیدخان حرف می‌زدم گفت به کرمان رسیده و امروز تحویل غرفه است و غرفه‌آرایی. تجربه‌های متفاوتی داشتیم در #کرمان از نمایشگاه ِ کمربندی‌اش گرفته تا مصلی تا محل ِ جدید نمایشگاه در نزدیکی #باغین به گمان ِ من کرمان، روی درونی ِ کتاب و نوشتن و #کتابخوانی است به جرات می‌تونم بگم هیچ شهری را ندیدم که #نویسندگان و #مترجمان و #شاعران و #هنرمندان اش اینقدر با هم متحد باشند و اینقدر هوای هم را داشته باشند و خیلی وقت‌ها غبطه خوردم که کاش #کرمانی بودم؛ و چرا گفتم درونی؟ چون ندیدم هیچ‌وقت این کریمان از خودشان کلمه‌ای بگویند با اینکه مخزن‌الاسرار هستند و کرمان که مردم‌اش، از کتابخوان‌ترین‌های ِ کُل ِ کشور هستند #نمایشگاه_کتاب_کرمان از فردا شروع می‌شود نشر آموت در #نمایشگاه_کتاب_کرمان ۱۹ تا ۲۴ آبان‌ماه ساعت ۱۰ تا ۲۰ نشانی: بزرگراه آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، محل دائمی نمایشگاه‌های بین‌المللی جنوب شرق @aamout @hamidalikhaniii @aamoutbookfair #کتاب #کتابخوان #کتابخوانی #نمایشگاه #نمایشگاه_کتاب #ادبیات #داستان #رمان #داستان_کوتاه #نویسنده #مترجم #نشر #ناشر #انتشارات #نشر_آموت #نشرآموت #آموت
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. از #نمایشگاه_کتاب_تهران گرفته تا #نمایشگاه_کتاب_استانی همیشه عادت داشتم به کسی تخفیف ِ اضافی ندهم اما به جای ِ تخفیف، تا دل‌تون بخواد هدیه دادم به #کتابخوان های واقعی؛ تا جایی که اطرافیانم در غرفه رو عصبانی می‌کردم که شورش رو درآوردید! نمایشگاه‌های استانی همیشه یک نصف ِ کارتن کتاب بیشتر از نیاز برمی‌داشتم و می‌دانستم هرگز این نصف کارتن برنخواهد گشت خرید از #دفتر_نشر_آموت هم همین روند رو داره. جدا از ارسال رایگان، هیچ‌وقت هیچ تخفیفی نداریم اما مخاطبِ کتابخوان، عشق می‌کنه وقتی می‌فهمه کتابی که اضافه اومده، هدیه است و خوشحالی بزرگترم در این سال‌ها این بوده که نود درصد هدایایی که فرستادم #رمان_ایرانی بوده؛ چون اغلب خریداران درخواست‌های‌شان خارجی‌ست؛ حتی همین حالا. شما تا به حال هدیه گرفتید؟ @aamout
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. این #جاناتان_مرغ_دریایی سرنوشت جالبی داشته کتاب چند سالی چاپ شده بود اما خیلی خواهان نداشت تا اینکه سه سال پیش یک معلم اهوازی اینو ترکوند یادمه با دانش‌آموزان‌اش اومده بودند #نمایشگاه_کتاب . بچه‌ها خریدشان را کردند و من به خاطر رفتار دوستانه‌ی معلم، چند تا کتاب بهش هدیه دادم از جمله این #جاناتان_مرغ_دریایی را. گذشت تا یه مدت بعدش از آموزش و پرورش خوزستان زنگ زدند که سیصد تا از این کتاب می‌خواهند. حدس زدم کار همون معلم ِ عاشق باشه گذشت و این خریدهای مدام از این کتاب ادامه داره و به چاپ پنجم رسیده امروز صبح هم که خانم احدی زنگ زدند تا #جاناتان_مرغ_دریایی را برای سی‌و‌هشت تا دانش‌آموزش بگیرند، پرسیدم چرا این کتاب؟ گفت چون هم #جاناتان خوبه و هم بچه‌ها باید جاناتان بشوند و هم اینکه دو زبانه است؛ فارسی و انگلیسی و خندیدم و گفتم: هم‌ اینکه ارزونه. این داستان را #عباس_زارعی ترجمه‌اش کرده
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. این ظرف ِ جادویی پنج سال همراه من بود در #نمایشگاه ها و الان سومین سالی‌یه که با حمیدخان به #نمایشگاه_کتاب ها می‌ره. تا به حال اصلا این ظرف رو دیدید؟ #نمایشگاه_کتاب_اصفهان از ۹ تا ۱۵ آبان از ۱۰ صبح تا ۸ شب #اصفهان. پل شهرستان. محل دائمی نمایشگاه‌های بین‌المللی اصفهان @aamout @hamidalikhaniii @aamoutbookfair #کتاب #کتابخوان #کتابخوانی #نمایشگاه #نمایشگاه_کتاب #ادبیات #داستان #رمان #داستان_کوتاه #نویسنده #مترجم #نشر #ناشر #انتشارات #نشر_آموت #نشرآموت #آموت
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. از بعدازطهر دنبال استاد #نادر_آذین هستم. دروغ چرا ویرم گرفته پیدای‌اش بکنم و بگم دستمریزاد استاد خیلی گشتم. توی سایت‌ها. فیس‌بوک. اینستاگرام. ردی ازشون نیافتم جز شماره تماس جایی که ورکشاپ داشته زنگ زدم با خوشحالی. گفتند دیگر باهاش کار نمی‌کنیم. هرچی گفتم خبرنگارم، ردی ازشون ندادند. گفتند اگر اطلاعات درباره #پیکره_تراشی می‌خواهم می‌توانند کس دیگری را معرفی کنند. گفتم خیر، فقط با ایشون می‌خواهم حرف بزنم. خواهش کردم که شماره من رو بنویسند و به استاد بدهند. یه حسی بهم همون‌دقیقه گفت هرگز بهش نخواهند داد و حالا منگ نشستم به این هنر نگاه می‌کنم و حسرت می‌خورم مگه میشه در این عصر پر ارتباط، آدم ردی از خودش به جا نگذارد؟ دوستان #اصفهانی ! لطفا اگر ردی از استاد #نادرآذین دارید برایم پیغام بگذارید سپاسگزارم
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. تجربه بهم نشون داده #کتابی معروف میشه و خواهان پیدا می‌کنه که #نویسنده و #مترجم اش در خبررسانیِ آن کتاب، پا به پای #ناشرشان قدم بردارند نوشتن و ترجمه کردن یک کتاب فقط قدم ِ اول هست؛ مثل به دنیا آمدن بچه. مگر اینکه از اون دسته آدما باشید که بچه‌تون رو همون اول‌اش بدهید دست ِ له‌له و دایه و بروید دنبال ِ زاییدن بچه‌ی بعدی. عمرا هیچ دایه و پرستاری، مادر و پدر ِ خود آدم باشند کدام مترجم و نویسنده می‌شناسید که دلش برای بچه‌اش، ببخشید کتابش بتپد؟ #نمایشگاه_کتاب_اصفهان از ۹ تا ۱۵ آبان از ۱۰ صبح تا ۸ شب #اصفهان. پل شهرستان. محل دائمی نمایشگاه‌های بین‌المللی اصفهان @aamout @hamidalikhaniii @aamoutbookfair #کتاب #کتابخوان #کتابخوانی #نمایشگاه #نمایشگاه_کتاب #ادبیات #داستان #رمان #داستان_کوتاه #نویسنده #مترجم #نشر #ناشر #انتشارات #نشر_آموت #نشرآموت #آموت
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com