تادانه

. زنگ زدم به حمیدخان. گفته تازه رسیده #زنجان امروز غرفه‌آرایی ِ #نمایشگاه_کتاب_زنجان است. یک‌بار فقط به این شهر ِ دوست‌داشتنی رفتم و هربار که از کنار ِ اتوبان‌اش رد می‌شوم آرزو می‌کنم یک‌بار دیگر با این شهر زندگی کنم. در پست بعد خواهم نوشت که دو بار در #زنجان زندگی کردم و ووو اما حکایت این عکس: بعد از اینکه به حمیدخان زنگ زدم، آقایدالله زنگ زد که چاپ چهاردهم #ما_تمامش_می_کنیم را آورده. رفتم در انبار را باز کردم و او آورد و من چیدم؛ عدل‌های هشت‌تایی که از نوجوانی بلد شده‌ام؛ وقتی کارگر بازار #قزوین بودم پارسال که دستم شکست، لطف آقا یدالله آمد و کارتن‌های #نمایشگاه_کتاب_استانی را برای‌تان می‌بست خلاصه آقایدالله رفت و من مشغول جمع کردن کتاب برای نمایشگاه بعدی شدم؛ #نمایشگاه_کتاب_گرگان اومدم یه چی بنویسم از خاطرات اون‌سال‌ها که تنهایی کارتن می‌بستم و تنهایی #نمایشگاه_کتاب می‌رفتم و ووو انشالله یه وقت ِ دیگه می‌نویسم. الان چایی‌ام داره یخ می‌کنه @aamout @hamidalikhaniii @aamoutbookfair #کتاب #کتابخوان #کتابخوانی #نمایشگاه #نمایشگاه_کتاب #ادبیات #داستان #رمان #داستان_کوتاه #نویسنده #مترجم #نشر #ناشر #انتشارات #نشر_آموت #نشرآموت #آموت
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment