تادانه

. این بار دومه که شوکه می‌شوم؛ از سرانگام ِ آدمی در اوج ِ همراهی با زندگی و زندگی‌خواهی اولی مرداد شانزده سال پیش رفت؛ معلم‌ام ؛ #ساعد_فارسی_رحیم_آبادی و دومی دیروز رفته؛ #احسان_افشار احسان از بچه‌های کلاس‌های فشرده‌ی #داستان #مشهد در سال هشتاد و هفت بود و مدام مهربانی می‌کرد. تا یکی دو سال قبل، هر بار به #نمایشگاه_کتاب_مشهد می‌رفتم همراه بود دیشب که خبردارم کردند باورم نشد. رفتم در تلگرام برایش پیام بگذارم که شاید دروغ ِ خبر دربیاید، این عکس‌نوشته را در پروفایلش دیدم و مطمئن شدم رفته. آدمی قبل از رفتن، از خود ردهایی باقی می‌گذارد در صفحه‌ی اینستاگرامش هم این مرگ‌خواهی موج می‌زند و این است داستان‌گویی از زندگی در اوج بودن فاطمه‌اش حالا به انتطار ِ خیال ِ پشت در مانده تا بگویدش بابا. درد خفه‌ام کرده اول ِ صبحی. فکر نمی‌کردم اینقدر دوست‌اش داشته باشم و چه تاوان سختی است مرگ @ehsan.afshaar
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. نمی‌دانم حتی کی و از کجا دانلودش کردم اما در داغی ِ این لحظات ِ این روزها، فقط خیالات این نقاشی آرام‌ام می‌کند کمی یک روز از عمرم باقی مانده باشه، چنین صحنه‌ای را برای خودم آماده می‌کنم؛ درست عین ِ این عکس تا کی در خیالات بمانیم؟
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. دوستی الان در دایرکت مُدعی شده کُل ِ #مشهد رو زیرپا گذاشته و #خاما و #بیوه_کشی را پیدا نکرده. نخواستم بگم نگشته. به خودم گفتم همین که قدم اول را برداشته؛ یعنی میل به خواندن ِ #کتاب ها، کفایت می‌کند. بعد که این پیام را برایش نوشتم فکر کردم راستی چرا همه‌ی #کتابفروشی های سراسر کشور را دوست دارم؟ شماها هم اسم کتابفروشی های شهرتان (اسم کتابفروشی + اسم شهر) را بنویسید اینجا
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. همین اول‌اش اعتراف کنم فکر نمی‌کردم از این سوال، این اندازه استقبال بشود. انگار یک فنر را هی فشار داده باشی و مراقب نباشی که یک جایی ممکن است در برود. حالا سوالی که پرسیدم حکم همان فنر را داشت. شاید به ظاهر فقط یک سوال و یک مجموعه جواب بود اما داده‌های این پست می‌تواند موضوع چندین پایان‌نامه و تحقیق در حوزه‌ی کتابخوانی و کتاب‌نخوانی شود. اگر خبرنگار حوزه‌ی کتاب بودم، حتما این موضوع را سوژه‌ی خبری‌ام می‌کردم و تلفن به دست، زنگ می‌زدم به نویسنده‌ها و مترجمان و ناشران و کتابفروشان و منتقدان، و درباره‌ی این موضوع بحث می‌کردم با آنها. می‌دانید چرا؟ چون این سوال، خط قرمز بودن یا نبودن است. مسئله‌ی اولِ کتاب خواندن یا کتاب نخواندن است. و نود و‌ نه درصد ما نویسنده‌ها و مترجمان و کتابفروش‌ها و ناشران، با این که تا حدودی از این ماجرا باخبر هستیم اما خودم را زده‌ایم به ندیدن. و شده‌ایم مصداق آن مثل معروف که کسی را که خواب است می‌توان بیدار کرد اما کسی را که خودش را به خواب زده، نمی‌توان بیدار کرد. حالا چرا این لیست مهم است؟ قاعدتا یوسف علیخانی نویسنده که سال‌ها در جمع‌های ادبی بزرگ شده و در واقع از آدم‌های کتابخوان این حوزه آموخته که چطور کتاب بخواند وضع‌اش با یوسف علیخانی ناشر فرق دارد. یوسف علیخانی ناشر، نگاه می‌کند به دست و چشم و تقاضای خواننده‌ها که چه می‌پسندند و همان را عرضه می‌کند که خواننده‌ها می‌خوانند، و اینجاست که جدل آغاز می‌شود. علیخانی نویسنده چه کتاب‌هایی را می‌پسندد و عموم مخاطبان چه کتابی را می‌پسندند و سرآخر علیخانی ناشر چه کتابی را منتشر می‌کند. انتشار هم خیلی مهم نیست. یکی از بحث‌های اساسی در حوزه‌ی نشر این نیست که چطور بیشتر بفروشیم، توجه به این مبحث است که چطور کتابی را بفروشیم که مخاطب دوباره پیش ما برگردد و از خود ما خرید کند. فروش کتاب شاید ساده‌ترین کار دنیا باشد اما این که بتوانی اعتمادسازی بکنی، کاری سخت را در پیش گرفته‌ای. به همین دلیل باید با مخاطب گفتگو کرد و کتاب مناسب‌اش را به او پیشنهاد داد. مخاطبان چند دسته‌اند: اول دسته‌ای که حرفه‌ای هستند و اصلا به پیشنهاد منِ کتابفروش و منِ منتقد و منِ رسانه و منِ معرف، توجهی نمی‌کنند. وقتی به کتابفروشی می‌روند، مستقیم سراغ همان کتاب خاص می‌روند و خریدشان را می‌کنند و بعد هم به خلوت خود راهی می‌شوند. دسته‌ی دوم، کسانی‌اند که می‌خوانند اما خواندن کار همیشگی‌شان نیست بقیه در کامنت‌ها 👇
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. از پست قبلی دو روز گذشته. یادداشت بلندبالایی نوشته‌ام درباره‌ی چرایی این ماجرا و شوکه شدن‌ام بابت ِ این همه استقبال از چنین سوالی و آمدن عناوینی در کامنت‌هایش که اصلا فکرش رو هم نمی‌کردم. این یادداشت در پست بعدی منتشر می‌شود. فعلا نتیجه نزدیک به هزار کامنت را ببینید: جمعاً از ۴۴۰ کتاب نام برده شده ۵۸۰ تکرار داشتیم که مجموع آرا می‌شه ۱۰۲۰ بالاترین آرا: صد سال تنهایی ۶۶ رای عقاید یک دلقک ۴۷ رای دنیای سوفی ۳۰ رای بیوه‌کشی ۲۲ رای کوری ۱۷ رای منتظر تحلیل شما از چرایی خوانده‌نشدن این آثار هستم
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. یک سوال ِ اساسی شده تا به حال رمانی را نتوانید پیش بروید و نتوانید بخوانید در واقع دارم یک کار تحقیقی می‌کنم لطفا بی‌رودربایسی نظرتان را بنویسید حتی اگر کتاب‌های خودم بوده باشد چه کتاب یا رمانی را نتوانستید تا انتها بخوانید؟ اسم کتاب را حتما بنویسید جمع‌بندی نظرات شما در پست بعدی اعلام می‌شود
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. یکی از این دو کتاب را قبل از دوران #روزنامه_نگاری ام کار کردم و یکی را بعد از خداحافظی با این حوزه. هیچ‌کدام‌اش به قصد خبرنگاری و کتاب شدن نبود و شد و اتفاقا دو سه تا کار اینطوری کردم که کتاب بشوند و نشدند هیچ‌وقت؛ مثل مجموعه مصاحبه‌هام با #نویسندگان_مهاجر و #نویسندگان_افغانستانی ِ فارسی‌نویس و #نویسندگان #نسل_چهارم . سال هفتاد و چهار، سال دوم دانشکده بودم که با اشاره‌ی استادم #حسن_لطفی و کمک ِ زنده‌یاد #منصور_کوشان و آقای #محمد_محمدعلی ، شروع کردم به گفتگو با نویسنده‌های موسوم به #نسل سوم که پنج‌‌شش سال بعدش بخش کوچکی از این گفتگو به لطف ِ #نشر_مرکز منتشر شد و بعد از هجده‌سال هنوز در همان چاپ اول‌اش مانده. سال هشتاد و هفت، بعد از خداحافظی با روزنامه، تازه مجوز #نشر_آموت را گرفته و در دفتر پروفسور #عبدالرحمان_عمادی مستقر شده بودم که نگاهم چرخید سمت نویسنده‌هایی که هیچ‌وقت در طبقه‌بندی منتقدان، نویسنده لقب نمی‌گیرند. یکسالی نشستم به خواندن رمان‌های‌شان؛ بعد از هر خواندن، از نویسنده‌اش دعوت می‌کردم بیاید دفتر #آموت و گفتگوی مفصلی درباره کتابها و شیوه‌ی کارش داشتیم. این گفتگو هم به اسم #معجون_عشق منتشر شد و هنوزاهنوز در همان چاپ اول‌اش مانده. حوصله ندارم بقیه‌ی این مطلب رو بنویسم. ولش
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. این عکس را منصورخان از #آموتخانه فرستاده؛ دلم پر کشید به خانه‌ی رنگ‌هایم. بیش از دو ماهه برگشتم تهران و هر روز بدتر از دیروز؛ از دیشب هم که با حرف‌های آقای دکتر! مطمئن شدم من و بقیه ایرانی‌ها اصلا #ایران زندگی نمی‌کنیم و این چیزایی که با گوشت و پوست و استخوان‌مون لمس می‌کنیم ربطی به دوره‌ی ایشان و آقای راستگوی قبل از ایشان و پیشینیان‌شان ندارد و از دوره‌ی اون لعنتی‌های گوربه‌گور شده مانده. با خودم دارم چندچند میشم که یه وانت برنج و یه ده‌هزارلیتری آب بگیرم و برم الموت تا اوضاع جوری بشه که دکتر! فرمودند البت که خیره. شما هم نگران نباشید کاغذ هم دیروز کشیده بود پایین و امروز و بعد از شنیدن ناگفته‌ها! دوباره کوه‌نوردی‌اش رو شروع کرده
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. اول فکر کردم اشتباه می‌کنم فوری زنگ زدم به #صفرعلی_رمضانی که زنده ماندن #نوروزبل مدیون ِ دویدن‌ها و تحمل‌ها و پیگیری‌های اوست. گفت امسال دو روز و در دو جا این مراسم برگزار می‌شود پنجشنبه در #چاکل ِ #اشکور جمعه در #هالیدشت ِ #املش سال نو #دیلمی مبارک
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. کاش می‌توانستم بروم آغاز سال ِ نو #دیلمی #نوروزبل
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
#یوسف_علیخانی این عکس را #عباس_زارعی برام فرستاده؛ از روزای اولی که اومد #آموت. به گمانم باید سال نود و یک یا نود و دو باشه؛ پنج یا شش سال پیش. #دفتر_نشر_آموت آن اوایل تک‌اتاقی بود زیر پل کریمخان؛ که پروفسور #عبدالرحمان_عمادی اجازه داده بود در آن کار کنم و حق بزرگی بر گردن ِ من و #نشر_آموت و آموتیان دارد. کتاب‌های روی زمین، ویترین ِ من‌درآوردی بود برای راه افتادن کارها. اون وقت‌ها پرفروش‌ترین‌های خارجی آموت اینا بودند: #پیش_از_آنکه_بخوابم و #خدمتکار_و_پروفسور و #رز_گمشده و پرفروش‌های ایرانی آموت هم اینا: #شوهرعزیزمن و #ایراندخت و #به_وقت_بهشت یهو چقدر دلم تنگ شد و چقدر دلم آرامش می‌خواد که بنشینم یک گوشه‌ای و بی‌ سر و صدا کتاب بخوانم
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. سرامیک کف شد این طرح چوب
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com