تادانه

. سالی شصت‌و‌شش، سیزده ساله بودم. تابستان‌ها همیشه باید کار می‌کردم تا پول دربیارم. پدرم گفته بود اگر می‌خواهی درس بخوانی باید نصف هزینه‌ها رو خودت دربیاری. سال شصت‌و‌شش، دوم‌راهنمایی را یک‌ضرب قبول شدم و چلوکبابی اسلامی بازار #قزوین مشغول کار شدم. زنده‌یاد #محمد_فرحبخش صاحب کارم بود. کار من این بود که پنج صبح بروم نانوایی خیابان مولوی و نان بگیرم و بعد ببرم چلوکبابی و بگذارم روی جعبه نوشابه و با چاقو چهار تکه کنم هر نان را و بعد با پیازهایی که بعدازظهر روز قبل‌اش پوست گرفته بودم و یک قاشق و چنگال و سبد، سرویس درست کنم برای هر مشتری. القصه رسیدیم به بیست‌و‌نه تیرماه و با قطعنامه پانصد‌و‌نود‌و‌هشت توافق شد و صلح. محمدآقا از اون روز هر نیم ساعت منو از چلوکبابی می‌فرستاد به بازار مسگرها که ببینم طلا چند شده؛ و من چه ذوقی می‌کردم وقتی خبرها رو براش می‌بردم. حکایت این روزهای ما شده. با استاد #حسن_فغان_نژاد از پریروز مشغول آهنگری هستیم. روز اول آهن رو خریدیم چهار هزار تومان. فرداش خریدیم چهار هزار و پانصد تومان. الان هم خریدیم پنج‌هزار تومان. موندم با این اوضاع مملکت چطور همه‌مون فقط قصه می‌گوییم. سراغ هر فروشنده‌ای می‌رویم دست نگه داشته و نمی‌فروشه. معتقدند همین را که دارند اگر بفروشند، دیگر به قیمت قبل گیرشون نمیاد. کاش رحم کنیم به هم. همین
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment