تادانه

. دوستان زیادی این‌روزها می‌پرسند چرا ساکت‌ام خیلی‌های‌شان فکر می‌کنند شاید به خاطر حنجره‌ام از نفس افتادم اوایل من هم چنین فکری می‌کردم اما بعدش دیدم مشکل حنجره‌ام درسته امسال حاد شده اما چند ساله باهام بوده و هست؛ مثل کمردرد و پادرد و سردرد و انواع و اقسام بیماری‌ها که کم‌کم‌ باید باور کنم میانسالی را رد کردم و رو به پیری‌ام؛ حتی اگر موهای سفید سبیل‌هایم را نبینم. اما اما امسال یک فرق عظیم و عجیب هم هست که همه‌ی شماها هم حس‌اش می‌کنید؛ حتی اگر درگیر آن خانم رقاص‌تان کنند یا عکس‌های بازیگران با مشایخ‌شان یا پرونده‌های م م و هزار بازی دیگر که حواس‌تان پرت بشود و روز آخر تیرماه بالاترین رکورد مصرف بنزین را بزنید برای تفریح؛ البته که معنا دارد. آدم دردمند به کوه می‌زند شاید که خلاصی یابد القصه من هم صاحب‌الغصه‌ام و آدمی مثل شماها؛ بی‌انگیزه و بی‌پر و بال و بی‌کار؛ حتی اگر خودم برای خودم بتراشم. با این حال دو سه هفته‌است یک کار جدید برای خودم دارم دست و پا می‌کنم و از این اداره به آن اداره می‌دوم. امروز به قصد جنگ با شهرداری از خواب بیدار شدم واقعا. زره پوشیدم و گرز به دست گرفتم برای جنگیدن دوباره. از شهرک‌مان که بیرون رفتم انداختم به پارک سر ِ شهرک که میان‌بُر بزنم. این دو سه هفته واقعا جنگیده‌‌ام با پله‌های این اداره‌ها. توی پله‌های امروز بودم که چشم‌ام افتاد به درختچه‌های #انار. باورم نشد که این‌همه انار در پارک؟ بعد از پله‌ها که پایین رفتم کلی درختچه‌ی #انجیر دیدم که حسابی بار داده بودند و یک لحظه فکر کردم توی بهشت هستم و به شکل احمقانه‌ای تمام نفرتی که از #شهرداری و شهرداری‌چی داشتم رفت؛ فقط شاید چون فکر کردم یک کار مفید هم اگر کرده باشند کفایت؛ این بهشت. بعد دلم چنین میزی خواست که توی‌اش لم بدهم و از قفسه‌هاش #کتاب بردارم و اطراف‌ام را فراموش کنم؛ حتی شده برای چند دقیقه و چند ساعت. همین
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link