تادانه

. این روزها به خاطر کاری از کله‌ی سحر تا آخر وقت شهرداری هستم و ذهن‌ام رسما خالی‌یه و خسته. امروز منتطر خانم بازرس بودم برای بازدید برویم که تلفن‌ام زنگ خورد که #کتاب تون رو آوردم. گفتم: کتاب‌ام رو؟ جل‌الخالق! من خودم برای بقیه کتاب می‌فرستم، تو برای من کتاب آوردی؟ گفت: خودتون خریدید. آچمز بودم رسما و گفتم لابد راست میگه. شاید هم خریدم و خودم خبر ندارم. القصه این‌که گفتم نیستم و معلوم نیست کی برسم و ... تمام. الان تا اومدم قفل #دفتر_نشر_آموت رو باز بکنم، همسایه‌ی مهربانم اومد بیرون و گفت: کتاب‌تون. تشکر کردم و اومدم داخل. خدایی‌اش تا مدتی منگ بودم. کتاب رو نگاه کردم: #روزنامه_خاطرات ِ #ناصرالدین_شاه_قاجار یه چیز محوی یادم اومد که با یکی از دوستان در این باره حرف زدیم و آن دوست گفت عالیه. هدیه من به شما. مشکل حالا این شد که یادم نمی‌اومد کدوم دوست؟ در میان دوستان و آشنایان، معروفم به حافظه عجیب‌ام. این چند ماه و این فشارها ! یعنی مغزم عیب کرده؟ دردسرتون ندم. گفتم عکس بگیرم و کتاب رو معرفی کنم شاید این دوست هم پیدا شد تا کادر رو بستم، یادم افتاد روی همین صندلی که کیف‌ام نشسته، رفیق‌ام دکتر #پیمان_نواب نشسته بود اول هفته. دو تا کیف با هم اومد: اول اینکه یادم اومد دکتر رو و دوم اینکه کاش همه‌مون مثل دکتر نواب باشیم و خوش‌عهد بر پیمان‌مان. دکتر یه حرفی زد و من یادم رفت‌. اما رفته و خریده و با پیک فرستاده. این آدم از ناب‌هایی است که اگر ایران زنده مانده، به مدد ِ رفتار همین‌هاست.
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link