تادانه

. امروز خود را بدین‌گونه گذراندیم من و عمو منصور و استاد هارون و دو کارگر افغانی؛ ذبیح و احمد. و البته دو خاور نخاله که تخلیه شد الان بچه‌ها نشستند و دارند بستنی و شیر می‌خورند و #احمد_ظاهر گوش می‌دهیم عاشق این افغانی‌ها هستم با این گروه در #آموتخانه هم کلی خاطره داریم
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. سالی شصت‌و‌شش، سیزده ساله بودم. تابستان‌ها همیشه باید کار می‌کردم تا پول دربیارم. پدرم گفته بود اگر می‌خواهی درس بخوانی باید نصف هزینه‌ها رو خودت دربیاری. سال شصت‌و‌شش، دوم‌راهنمایی را یک‌ضرب قبول شدم و چلوکبابی اسلامی بازار #قزوین مشغول کار شدم. زنده‌یاد #محمد_فرحبخش صاحب کارم بود. کار من این بود که پنج صبح بروم نانوایی خیابان مولوی و نان بگیرم و بعد ببرم چلوکبابی و بگذارم روی جعبه نوشابه و با چاقو چهار تکه کنم هر نان را و بعد با پیازهایی که بعدازظهر روز قبل‌اش پوست گرفته بودم و یک قاشق و چنگال و سبد، سرویس درست کنم برای هر مشتری. القصه رسیدیم به بیست‌و‌نه تیرماه و با قطعنامه پانصد‌و‌نود‌و‌هشت توافق شد و صلح. محمدآقا از اون روز هر نیم ساعت منو از چلوکبابی می‌فرستاد به بازار مسگرها که ببینم طلا چند شده؛ و من چه ذوقی می‌کردم وقتی خبرها رو براش می‌بردم. حکایت این روزهای ما شده. با استاد #حسن_فغان_نژاد از پریروز مشغول آهنگری هستیم. روز اول آهن رو خریدیم چهار هزار تومان. فرداش خریدیم چهار هزار و پانصد تومان. الان هم خریدیم پنج‌هزار تومان. موندم با این اوضاع مملکت چطور همه‌مون فقط قصه می‌گوییم. سراغ هر فروشنده‌ای می‌رویم دست نگه داشته و نمی‌فروشه. معتقدند همین را که دارند اگر بفروشند، دیگر به قیمت قبل گیرشون نمیاد. کاش رحم کنیم به هم. همین
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. اعداد روزگاری آدم بوده‌اند؛ به همین سادگی. آمدم بنویسم به افتخار شش‌هزارمین پست ِ صفحه‌ی #نشر_آموت به این صفحه بروید و بی‌واهمه انتقاد کنید از #آموت ، می‌دانید متوجه چی شدم؟ این پست خودم هم عدد عجیبی شده. هزار و سیصدمین پست اینجا و اعداد هم از بهشت آمده‌اند؛ با برگ انجیری فقط. به احترام ِ #نشرآموت ، کامنت‌های این پست را می‌بندم تا همه با هم برویم به صفحه‌ی @aamout
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. دوستان زیادی این‌روزها می‌پرسند چرا ساکت‌ام خیلی‌های‌شان فکر می‌کنند شاید به خاطر حنجره‌ام از نفس افتادم اوایل من هم چنین فکری می‌کردم اما بعدش دیدم مشکل حنجره‌ام درسته امسال حاد شده اما چند ساله باهام بوده و هست؛ مثل کمردرد و پادرد و سردرد و انواع و اقسام بیماری‌ها که کم‌کم‌ باید باور کنم میانسالی را رد کردم و رو به پیری‌ام؛ حتی اگر موهای سفید سبیل‌هایم را نبینم. اما اما امسال یک فرق عظیم و عجیب هم هست که همه‌ی شماها هم حس‌اش می‌کنید؛ حتی اگر درگیر آن خانم رقاص‌تان کنند یا عکس‌های بازیگران با مشایخ‌شان یا پرونده‌های م م و هزار بازی دیگر که حواس‌تان پرت بشود و روز آخر تیرماه بالاترین رکورد مصرف بنزین را بزنید برای تفریح؛ البته که معنا دارد. آدم دردمند به کوه می‌زند شاید که خلاصی یابد القصه من هم صاحب‌الغصه‌ام و آدمی مثل شماها؛ بی‌انگیزه و بی‌پر و بال و بی‌کار؛ حتی اگر خودم برای خودم بتراشم. با این حال دو سه هفته‌است یک کار جدید برای خودم دارم دست و پا می‌کنم و از این اداره به آن اداره می‌دوم. امروز به قصد جنگ با شهرداری از خواب بیدار شدم واقعا. زره پوشیدم و گرز به دست گرفتم برای جنگیدن دوباره. از شهرک‌مان که بیرون رفتم انداختم به پارک سر ِ شهرک که میان‌بُر بزنم. این دو سه هفته واقعا جنگیده‌‌ام با پله‌های این اداره‌ها. توی پله‌های امروز بودم که چشم‌ام افتاد به درختچه‌های #انار. باورم نشد که این‌همه انار در پارک؟ بعد از پله‌ها که پایین رفتم کلی درختچه‌ی #انجیر دیدم که حسابی بار داده بودند و یک لحظه فکر کردم توی بهشت هستم و به شکل احمقانه‌ای تمام نفرتی که از #شهرداری و شهرداری‌چی داشتم رفت؛ فقط شاید چون فکر کردم یک کار مفید هم اگر کرده باشند کفایت؛ این بهشت. بعد دلم چنین میزی خواست که توی‌اش لم بدهم و از قفسه‌هاش #کتاب بردارم و اطراف‌ام را فراموش کنم؛ حتی شده برای چند دقیقه و چند ساعت. همین
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. فهرست پرفروش‌ترین کتاب‌های تیرماه #نشر_آموت در #پخش_گسترش و #پخش_ققنوس: ۱. #من_پیش_از_تو / جوجو مویز / مریم مفتاحی ۲. #پس_از_تو / جوجو مویز / مریم مفتاحی ۳. #یک_بعلاوه_یک / جوجو مویز / مریم مفتاحی ۴. #پروژه_شادی / گریچن رابین / آرتمیس مسعودی ۵. #میوه_خارجی / جوجو مویز / مریم مفتاحی ۶. #اسب_رقصان / جوجو مویز / مریم مفتاحی ۷. #خاما / یوسف علیخانی ۸. #اتاق / اما دون‌اهو / علی قانع ۹. #ما_تمامش_می_کنیم / کالین هوور / آرتمیس مسعودی ۱۰. #نامه_به_کودکی_که_هرگز_زاده_نشد /اوریا فالاچی /عباس زارعی ۱۱. #نحسی_ستاره_های_بخت_ما / جان گرین / آرمان آیت‌اللهی ۱۲. #دروغ_های_کوچک_بزرگ / لیان موریارتی / سحر حسابی ۱۳. #پیش_از_آن_که_بخوابم / اس.جی. واتسون / شقایق قندهاری ۱۴. #دختر_خوب / ماری کوبیکا / فرشاد شالچیان ۱۵. #زن_همسایه / شاری لاپنا / عباس زارعی ۱۶. #دختری_که_پادشاه_سوئد_را_نجات_داد / یوناس یوناسون / کیهان بهمنی ۱۷. #پیرزنی_که_تمام_قوانین_را_زیر_پا_گذاشت / کترینا اینگلمن سوندبرگ / کیهان بهمنی ۱۸. #راز_شوهر / لیان موریارتی / سحر حسابی ۱۹. #الینور_آلیفنت_کاملا_خوب_است / گیل هانیمن / آرتمیس مسعودی ۲۰. #زندگی_دوم / اس. واتسون / شقایق قندهاری ۲۱. #تمام_چیزهایی_که_نمی_گوییم / کری لانزدیل / سارا نجم‌آبادی ۲۲. #زبان_گل_ها / ونسا دیفن‌باخ / فیروزه مهرزاد ۲۳. #الیزابت_گم_شده_است / اما هیلی / شبنم سعادت ۲۴. #همسر_خاموش/ ای. اس. ای هریسون / مریم مفتاحی ۲۵. #بیوه_کشی / یوسف علیخانی ۲۶. #خدمتکار_و_پروفسور / یوکو اوگاوا /کیهان بهمنی ۲۷. #رز_گمشده / سردار ازکان / بهروز دیجوریان ۲۸. یک پرونده‌ی کهنه / رضا جولایی ۲۹. صدای آرچر / میا شریدن / منا اختیاری ۳۰. غریبه‌ای‌ در خانه/ شاری لاپنا / عباس زارعی ۳۱. سالار مگس‌ها / ویلیام گلدینگ / ناهید شهبازی‌مقدم ۳۲. دختر آسیابان / مارگارت دیکنسون / مریم مفتاحی ۳۳. اولین تماس تلفنی از بهشت /میچ آلبوم / آرتمیس مسعودی T.me/aamout
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. #روزنامه_آرمان امروز را بخوانید ویژه‌نامه‌ی جالبی دارد درباره‌ی #لیان_موریارتی نویسنده‌ی معروف دو رمان #راز_شوهر و #دروغ_های_کوچک_بزرگ که خانم دکتر #سحر_حسابی آن‌ها را به فارسی ترجمه کرده دلیل دارم برای این توجه. یکی دو سالی بین سال‌های هشتاد و یک تا هشتاد و چهار، صفحه‌ی ادبیات ِ #روزنامه_جام_جم را با رفیق‌ام زنده‌یاد #محمدرضا_رستمی می‌بستیم. مکافاتی داشتیم سر رمان‌های خارجی. درباره‌ی رمان‌های ایرانی، تا دل‌تون بخواد مطلب می‌رسید و دریغ از یک نقد یا معرفی کوتاه از رمان‌های خارجی‌. حس‌ام این بود که جماعت می‌ترسند درباره‌ی رمان و نویسنده‌ی خارجی اظهارنظر بکنند و مچ‌شون رو بگیره کسی. راستی شما کدوم رمان #لیان_موریارتی را خواندید؟ @aamout
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. این روزها به خاطر کاری از کله‌ی سحر تا آخر وقت شهرداری هستم و ذهن‌ام رسما خالی‌یه و خسته. امروز منتطر خانم بازرس بودم برای بازدید برویم که تلفن‌ام زنگ خورد که #کتاب تون رو آوردم. گفتم: کتاب‌ام رو؟ جل‌الخالق! من خودم برای بقیه کتاب می‌فرستم، تو برای من کتاب آوردی؟ گفت: خودتون خریدید. آچمز بودم رسما و گفتم لابد راست میگه. شاید هم خریدم و خودم خبر ندارم. القصه این‌که گفتم نیستم و معلوم نیست کی برسم و ... تمام. الان تا اومدم قفل #دفتر_نشر_آموت رو باز بکنم، همسایه‌ی مهربانم اومد بیرون و گفت: کتاب‌تون. تشکر کردم و اومدم داخل. خدایی‌اش تا مدتی منگ بودم. کتاب رو نگاه کردم: #روزنامه_خاطرات ِ #ناصرالدین_شاه_قاجار یه چیز محوی یادم اومد که با یکی از دوستان در این باره حرف زدیم و آن دوست گفت عالیه. هدیه من به شما. مشکل حالا این شد که یادم نمی‌اومد کدوم دوست؟ در میان دوستان و آشنایان، معروفم به حافظه عجیب‌ام. این چند ماه و این فشارها ! یعنی مغزم عیب کرده؟ دردسرتون ندم. گفتم عکس بگیرم و کتاب رو معرفی کنم شاید این دوست هم پیدا شد تا کادر رو بستم، یادم افتاد روی همین صندلی که کیف‌ام نشسته، رفیق‌ام دکتر #پیمان_نواب نشسته بود اول هفته. دو تا کیف با هم اومد: اول اینکه یادم اومد دکتر رو و دوم اینکه کاش همه‌مون مثل دکتر نواب باشیم و خوش‌عهد بر پیمان‌مان. دکتر یه حرفی زد و من یادم رفت‌. اما رفته و خریده و با پیک فرستاده. این آدم از ناب‌هایی است که اگر ایران زنده مانده، به مدد ِ رفتار همین‌هاست.
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. #کپرگل یا به قول خارجی‌ها #کاپرن همیشه شگفت‌زده‌ام می‌کند این وقت سال که از #الموت ، گرما و مرگ می‌بارد، تنها بوته‌های سبز که سینه‌ی زمین و کوه‌ها را خُنک می‌کنند همین گیاه #کپرگل یا #کفرگل است. همین الان اگر به مساجد و خانه‌های قدیمی شهرتان بروید، گیاهی سوزنی و تیع‌تیغی از دیوارهایش آویزان است؛ همین گیاه سخت‌جان است. هش‌تگ انگلیسی‌اش رو که دنبال بکنید می‌بینید که چقدر مفید است و از گل‌اش گرفته تا همه‌چیزش مفید است برای خوراک و ترشی و مصارف پزشکی و ... البته مادر و مادربزرگ من، جد اندر جد ، سرنوشت‌شان با کفرگل همراه بوده و نمی‌دانند که اسم لاتین‌اش هم چقدر شبیه نام الموتی‌اش هست؛ کاپرن. دیوار سنگی و زمین آسفالت ِ شهرک مان را هم رد می‌کند و هزار بار هم که بُکشی‌اش، باز زنده می‌شود. ریشه‌کن نمی‌شود. یک چنین آدمی باید بود؛ برای زندگی در ایران. همین #kapern #caper #capers #caperflower
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. برق که می‌ره، اوج گرماست و نمیشه یه چرتی هم زد. برق که می‌ره، دکل‌های #ایرانسل ِ این دور و بر هم می‌ره توی چرت و دیگه خبری از نت نیست که نیست برق که می‌ره، اینترنت که هیچی، تلفن‌ها هم از کار می‌افتند و نتیجه‌اش این میشه که آقایدالله هی زنگ می‌زنه و جواب که نمی‌گیره، دو کتاب تجدیدچاپ شده رو بار می‌کنه از صحافی و میاره؛ غافل از اینکه برق نیست و کنترل پارکینگ کار نمی‌کنه و مجبوره وانت رو توی کوچه بذاره و برق که می‌ره، آدم می‌مونه چی بگه جز اینکه: ایشالله خیره چاپ دهم #نحسی_ستاره_های_بخت_ما و چاپ چهارم #دروغ_های_کوچک_بزرگ رسید حس می‌کنم چرخ‌های بازار #کتاب هم به حرکت افتاده؛ این رو من نمی‌گم، آقا داریوش بار رو که خالی کرد و اومد چایی‌اش رو بخوره، گفت گفت: آقا علیخانی این یکی دو ماه همه‌اش از جیب خوردم. هیچ‌کس کار نمی‌کرد. پرسیدم: حالا چی؟ گفت: الهی شکر راه افتاده. امروز دو سه تا بار خالی کردم
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
#یوسف_علیخانی به من می‌گویند چرا از کسانی که کتاب‌هایت را می‌خوانند، تشکر می‌کنی؟ امروز به یکی گفتم چون هر کسی ممکنه با کمی تلاش بنویسد اما هر کسی نمی‌تواند با کمی تلاش بخواند و بفهمد. و خوشحالم #کتاب می‌خوانید و درباره‌ کتابی که خواندید، نطرتان را می‌نویسید #خاما #بیوه_کشی #عروس_بید #اژدهاکشان #قدم_بخیر_مادربزرگ_من_بود
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. این روزها که بعد از دو ماه برگشتم به #دفتر_نشر_آموت و درخواست‌های #کتاب تون رو پست می‌کنم، خیلی خیال‌پردازی می‌کنم. یه حس عجیبیه. این بسته الان داره می‌ره سفر. کجا می‌ره؟ به کی‌می‌رسه؟ چه وقتی می‌رسه؟ ووو تا به حال سفارش کتاب داشتید از #نشر_آموت؟ چه حسی داشتید وقت دریافت ِ کتاب‌تون؟
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. دردناکه اما هست در تمام ِ پنج سال گذشته، این صفحه هیچ‌وقت نشده بود بیش از یکی دو روز ساکت بمانه اما این بار در هجده‌روز گذشته بارها آمدم نوشتم و بعد پاک کردم. دل و دماغ نوشتن نیست. کتاب معرفی کنم که چی؟ از روزمرگی‌ها بنویسم که چی؟ مدتی‌یه مشکل حنجره پیدا کردم و مدام از این دکتر به ان دکتر می‌روم و ممکنه برای همیشه صدایم را از دست بدهم اما بنویسم که چی؟ وقتی جریان ِ کلی چیز دیگری است. جامعه‌ی ناامن. هراس ِ مدام. فردای نامعلوم. این روزها همه درد داریم و دردهای‌مان را پنهان می‌کنیم درد ِ نگفتن بدتر از هزار بار گفتن است
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com