تادانه

نمایشگاه کتاب استان قزوین
 http://rasanews.ir/Images/News/Larg_Pic/1-12-1393/IMAGE635601348043279440.jpg
دهمین نمایشگاه کتاب استان قزوین با همت موسسه نمایشگاه های فرهنگی ایران و اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان و با حمایت معاونت امورفرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از چهارم تا دهم اسفندماه درمحل دائمی نمایشگاه های بین المللی قزوین برگزارمی شود ... ادامه

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
پرفروش‌ترین‌های بهمن 93
http://aamout.persiangig.com/image/bestseller/9311-bestseller-s.jpg
1: چهل دخترون/ رمان/ م. آرام و مژگان مظفری
2: شوهر عزیز من/ رمان/ فریبا کلهر/ چاپ هفتم
3: کتاب نیست/ شعر/ علیرضا روشن/ چاپ هشتم
4: نسکافه با عطر کاهگل/ رمان/ م. آرام/ چاپ چهارم
5: خدمتکار و پروفسور/ رمان/ یوکو اوگاوا/ کیهان بهمنی/ چاپ چهارم
6: پیش از آنکه بخوابم/ رمان/ اس جی واتسون/ شقایق قندهاری/ چاپ چهارم
7: پاییز حافظیه/ رمان/ م. آرام/ چاپ سوم
8: رز گمشده/ رمان/ سردار ازکان/ بهروز دیجوریان/ چاپ ششم
9: عاشقانه/ رمان/ فریبا کلهر/ چاپ سوم
10: رقص کلاغ روی شانه‌های مترسک/ رمان/ سمیرا ابوترابی
11: خاطرات زنی که نصفه مرد/ مجموعه داستان/ الهامه کاغذچی
12: نفس عمیق/ مجموعه داستان/ یوریک کریم مسیحی
13: بودن/ رمان/ یرژی کاشینسکی/ مهسا ملک‌مرزبان/ چاپ دوم
14: انتقام/ مجموعه داستان/ یوکو اوگاوا/ کیهان بهمنی
15: پیامبر/ جبران خلیل جبران/ محمد شریفی
16: چهار زن/ رمان/ محمداسماعیل حاجی‌علیان

Labels: , , , , , , , , , , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
گفت‌وگو با یوریک کریم مسیحی، نویسنده و عکاس درباره مجموعه داستان «نفس عمیق»
http://www.farheekhtegan.ir/content/newspaper/Version1590/0/Page8/Block24600/newspaperb_24600.jpg
فرهاد خاکیان‌دهکردی (روزنامه فرهيختگان): یوریک کریم‌مسیحی را با چهار مجموعه‌داستان «طبقه‌ همکف»، «رویا، خاطره، شادی و دیگران»، «بزرگراه بزرگ» و «صد میدان» و عکس‌نوشته‌ها که عبارتند از «در جهت عکس»، «شب سپیده می‌زند» و «شب سپیده می‌زند، باری دیگر» و نمایشنامه «جاده» می‌شناختیم. و حالا مجموعه داستان «نفس عمیق» که در 192 صفحه و به قیمت 10 هزار تومان توسط «نشر آموت» منتشر شده ‌است نیز به کارنامه کاری این مولف اضافه شده است. این مجموعه داستان مشتمل بر هشت داستان کوتاه است که حاوی مضامین اجتماعی هستند. به رخدادهایی می‌پردازند که ممکن است برای هر کدام از ما پیش بیاید. حول چاپ این کتاب با نویسنده‌اش، یوریک کریم‌مسیحی گفت‌وگویی انجام داده‌ایم که هم آرای این نویسنده را منعکس می‌کند و هم بیشتر با مضامین کتاب آشنا می‌شویم.
در آغاز از دغدغه‌ای که مساله‌ بیشتر داستان‌های مجموعه «نفس عمیق» است حرف بزنیم؛ مساله‌ رابطه فرزند با نظام خانواده و برعکس. از چرایی انتخاب این دستمایه و کیفیتش بگویید.
قدیمی‌ترین داستان این مجموعه مربوط به فروردین 88 است و تازه‌ترین آنها مربوط به بهمن 92. راستش من با طرح‌ریزی قبلی چنین کاری نکرده‌ام. وقتی در فاصله‌ای چهار‌ساله چنین یکدستی نسبی‌ای در مضمون داستان‌ها دیده می‌شود نتیجه می‌گیرم که این دستمایه‌ها، مخصوصا وقتی داستان‌ها شهری‌اند و به روابط انسان‌ها می‌پردازد، برای من مهم و قابل‌توجهند و در من ریشه دوانده‌اند. شهر با مردمانش شهر است. نوع زندگی شهری ما، دست‌کم تا همین اواخر، بر خانواده استوار بود. همه روابط در خانواده شکل می‌گرفت، که خدا می‌داند با چه آسیب‌هایی همراه بود، بعد این آدم‌های تربیت‌شده در خانواده پا به زندگی اجتماعی می‌گذارند و با تربیت‌شده‌هایی در دیگر خانواده‌ها روبه‌رو می‌شوند و زندگی دراماتیک و تراژیک آدم‌های شهرنشین آغازی دوباره می‌شود، چراکه آغاز نخستین با ویرانی‌ها و تلاش‌ها و تیغ‌کشیدن‌ها و تیغ‌خوردن‌ها در خانواده اتفاق افتاده است.
به نظرم در این مجموعه توجه چندانی به فُرم داستان‌گویی نکرده‌اید و دغدغه‌تان نبوده. از جهت‌گیری‌تان حین تبدیل موضوعات کلی به مضامین داستانی بگویید.
داستانی وجود ندارد که فرم نداشته باشد. نویسنده از همان لحظه‌ای که اولین کلمات داستانش را می‌نویسد خودآگاه یا ناخودآگاه فرم داستانش را همراه دارد. ممکن است این فرم، فرم مناسبی نباشد، اما داستان نمی‌تواند فاقد فرم باشد. ما معمولا عادت داریم که فرم خطی و کلاسیک را فرم به حساب نیاوریم و فرم‌هایی را که به‌طور معمول در جریان سیال ذهن یا شکستن و پس و پیش کردن‌ زمان و بازی‌های زبانی و جزء اینها هستند فرم به حساب ‌آوریم و فراموش می‌کنیم که فرم روایت کلاسیک یکی از قدرتمندترین فرم‌های داستان‌گویی‌ است و کاملا طبیعی ا‌ست که همه مردم از راه خواندن یا شنیدن داستان‌های کلاسیک، قصه‌ها و حکایت‌ها و افسانه‌هاست که شیفته داستان‌ها شده‌اند. اما حرف من به این معنا نیست که فرم کلاسیک ضرورتا بهترین فرم است. فقط یک آدم تنگ‌نظر ممکن است نوع کار خود را درست یا درست‌ترین بداند. من هم که آدم تنگ‌نظری نیستم. پس، به‌نظرم هر داستان یک فرم مناسب خود را دارد و نه حتی فقط یک فرم، بلکه فرم‌هایی. چنانکه ممکن است یک نویسنده یک داستان را در دو فرم متفاوت بنویسد و دو نویسنده یک مضمون را در فرم‌های متفاوتی بنویسند. من مقداری قصه‌ داشتم که به‌نظرم خودشان برای روایت شدن کافی بودند و نمی‌خواستم با فرم‌های نظرگیر حواس خواننده را از دنبال کردن قصه منحرف کنم. معنی حرفم این نیست که کسانی که غیرکلاسیک کار می‌کنند قصه‌هاشان نظرگیر نیست، بلکه حرفم این است که نوع کار من چنین است. من پیشتر فرم‌های نظرگیر هم کار کرده‌ام که از آنها ناراضی نیستم و چه دیدید شاید باز هم در آن فرم کار کنم.
موافقید که تصادف عامل اصلی پیشبرد داستان‌هایتان است. آیا این امر داستان‌ها را از یک پیرنگ شخصی و خلاقانه محروم نمی‌کند؟ یا اینکه این تصادف‌های داستانی جزئی از سبک شماست؟
داستانی می‌شناسید که تصادف در آن غایب باشد؟ حتما نمی‌شناسید. تصادف حتما در همه داستان‌ها وجود دارد، چنانکه در زندگی روزمره همه ما وجود دارد. وجود تصادف در داستان نه‌تنها هیچ اشکالی ندارد، که در واقع نمی‌توان از آن اجتناب کرد. اما موضوع این است که این تصادف یا تصادفات متقاعد‌کننده و باورپذیر باشند و تعدادشان از حد و اندازه قابل قبول بودن فراتر نرود و بنای داستان بر تصادفی لق استوار نباشد که نتواند بنای داستان را نگه بدارد. اندازه قابل قبول هم توافقی است نانوشته بین نویسنده و خواننده، در فیلم «راشومون» کوروساوا در یک محوطه باز حدودا ده در ده متر دو سامورایی رو به هم تیغ می‌کشند و بنا دارند همدیگر را بکشند. مبارزه آنها چند دقیقه طول می‌کشد، البته منظورم دقیقه سینمایی‌ است که با دقیقه واقعی فرق دارد، در این چند دقیقه که هر دو به هم حمله می‌کنند غیر از دو، سه بار شمشیرهایشان به هم برخورد نمی‌کند. چطور ممکن است دو شمشیربه‌دست ‌خشمگین در محوطه‌ای کوچک به هم حمله کنند و جز دو، سه بار شمشیرهایشان به هم برنخورد؟ کوروساوا توانسته این کار را درست و با متر و معیاری به قاعده انجام دهد. به همین دلیل کاملا باورکردنی به نظر می‌رسد. اگر در کار من وجود تصادف به چشم شما به‌اصطلاح گل‌درشت بوده این از نابلدی من برخاسته است، نه از نادرست بودن وجود تصادف.
داستان‌های «نفس عمیق» کشش خوبی دارند و به نظرم این نتیجه ماجرامحور بودن بیشتر آنهاست. فکر نمی‌کنید در این نگرش شخصیت‌ها در سطح می‌مانند و شاهد خلق پرسوناژهای ماندگار نیستیم؟
به نظرم داستانی می‌تواند کشش خوبی داشته باشد که شخصیت‌هایش هم درست ساخته شده باشند. کشش تنها نتیجه ماجراها نیست. به‌علاوه همه نمی‌توانند «پرنس میشکین»، « اما بوواری»، «یوزف ک.»، «زری»، «استاد ماکان»، «بابقلی بندار»، «شازده احتجاب»، «کلاریس» و «گاوخونی» بیافرینند. گاهی هم باید زمان از روی داستانی بگذرد تا جنبه‌های نامکشوفه‌اش کشف شوند که البته شاید هم نشوند. جدا از این، داستان کوتاه مجال چندانی برای خلق شخصیت باقی نمی‌گذارد. گفتم مجال چندانی باقی نمی‌گذارد، نه اصلا مجال نمی‌دهد. دست آخر هم بگویم که من آدم‌های مجموعه «نفس عمیق» را شخصیت می‌دانم و به اندازه توان خودم سعی کرده‌ام شخصیت باشند. ماندگار بودن کمی هم عمر لازم دارد. بچه‌ هم که به دنیا می‌آید احتیاج به کمی فرصت دارد تا بتواند قابلیت‌های خودش را نشان دهد. این هم یک اشاره به نسبت فرزند و خانواده.
اشاره به زمان و مکان ضرورتا باعث ایجاد فضای داستانی نمی‌شود. نام بردن از جاها در زمان‌های مشخص به‌خاطر علاقه من است به تهران و محله‌هایی که می‌شناسم و علاقه‌مندم از آنها نام ببرم، که این البته کمی هم جنبه مادی به داستان‌ها می‌دهد. من موافق فقدان فضاسازی نیستم. من خیال می‌کنم این کار را در مجموعه «نفس عمیق» انجام داده‌ام، که اگر جز این بود منتشرشان نمی‌کردم. اما در مورد زبان؛  در داستان «خون زغالی» نه به خاطر روایت عامیانه ما در‌ طفل، بلکه به‌خاطر پرسوناژی که زبان دارد، خیال می‌کنم در ایجاد فضا موثر بوده است. و در دیگر داستان‌ها هم زبان را متناسب با فضای داستان و کاراکترهایش و جایگاه و طبقه اجتماعی‌شان و دیگر جنبه‌هایی که شخصیت آنها را می‌سازد، انتخاب کرده‌ام. آقای دریابندری در مقدمه‌ای که بر ترجمه‌شان از «بازمانده روز» ایشی‌گورو نوشته‌اند، ذکر کرده‌اند که زبان این رمان زبانی بسیار کلیشه‌ای است که کاملا مناسب فضای داستان است. ایشی‌گوروی مهاجر چه انتخاب خلاقانه‌ای کرده و آقای دریابندری نیز چه ظریف دیده‌اند.

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
ستايش امين فقيري از رمان روزگار تفنگ
http://iran-newspaper.com/content/newspaper/Version5845/0/Page7/Block49194/newspaperb_49194.jpg 
امين فقيري (روزنامه ايران): قبل از هر چیز باید اذعان کرد که این رمان با پختگی خاصی نوشته شده است و این جایزه کوچکترین تشکری است از نویسنده آن. این‌گونه که از گفته ناشر برمی‌آید حبیب خدادادزاده از محروم‌ترین قشر جامعه است. بدین معنی که او حتی سرمایه اندکی برای باز کردن دکه‌ای ندارد اما می‌تواند چنین رمانی را بنویسد، البته که شغل خاص او و درآمد اندکش ربطی به استعداد او در نویسندگی ندارد چرا که برخورد مداوم او با مردم عادی او را در شناخت روحیه آنها یاری بسیاری رسانده است. بسیاری از نویسندگان بزرگ همانند جان اشتاین بک ، فاکنر ، همینگوی و حتی چارلی چاپلین هم زندگی و روزگار تلخی داشته‌اند و به جرأت می‌توان نوشت که اکثریت قریب به اتفاق آنان با تجاربی که از جامعه پیرامونی خود به دست آورده‌اند توانسته‌اند چنین شاهکارهایی را بیافرینند.
با این مقدمه‌ کار نویسنده را شبیه معجزه می‌دانیم. معلوم است که او اوقات خود را تلف نکرده و با جدیت به مطالعه پرداخته است. نوشتن رمان آداب و تکنیک خاصی را می‌طلبد. خدادادزاده هیچگونه نقصی در این مورد ندارد. تمام اینها یک طرف نثر زیبا و روان او یک طرف. این نثر اوست که حوادث گونه‌گون داستان را چه حزن‌انگیز و چه شاد برای ما دلپذیر کرده است: «مشک را از آب گرفت و از پله‌ها بالا آورد. کمی روی خرند سر به طاق نشست تا نفس تازه کند. صدای شربت فروش دوره‌گردی در کوچه پیچید. نجیمه خودش را جمع و جور کرد. چادر خیسش را که مثل سرنوشت بر تنش چسبیده بود جدا کرد و دوباره خود را در آن پیچاند، شربت فروش نزدیک‌تر آمد و وقتی حالت آشفته نجیمه را دید یک پیاله شربت نعنا روی خرند سر به طاق گذاشت.این پیاله را بنوش دلت سبک می‌شود.جملات شربت فروش دوره‌گرد برای نجیمه مانند بارانی بود که سال‌ها کویر وجودش انتظار آن را می‌کشید. احساس کرد خون گرمی در تمام وجودش می‌دود، نجیمه تا به خودش بیاید تنها توانسته شناسنامه فلزی را که روی بازویش بسته بود بخواند: میرزاعلی شربتی»
 نویسنده هرگاه از عشق صحبت به میان می‌آورد، سنگ تمام می‌گذارد. خاصیت یک نگاه می‌تواند بزرگترین و محکم‌ترین دوستی‌ها را به چالش بکشد. همان‌گونه که در مورد «حسن سیاه» وردست و چشم راست «نعمت» به وجود آمد. اما نویسنده دلش نیامد حسن سیاه را به ذلت بکشاند.
٭ ٭ ٭
داستان در سال‌های 22 تا 24اتفاق می‌افتاد. از نظر زمانی تا یک سال پس از جنگ دوم جهانی نیز ادامه می‌یابد. مسأله اصلی مبارزه با انگلیسی‌ها و خیلی کم‌رنگ‌تر امریکایی‌هاست. در کتاب فقط از ژنرال مک امریکایی صحبت به میان می‌آید. ژنرال هنری انگلیسی است همراه با سربازان هندی. حرفی از نیروهای امریکایی در میان نیست، نقشه تقسیم شمال و جنوب ایران از همان وقت در وجود سیاستمداران انگلیسی و روسی وجود داشته است، البته در چند مورد حرف‌های نویسنده به شعار شبیه است. همانند اینکه انگلیسی‌ها ایران را به امریکایی‌ها می‌سپارند و می‌روند که تاریخ این چنین شهادتی نمی‌دهد.
محیط داستان، شهر دزفول است. شهری که «لر» نژاد نیستند و خود لهجه‌ای مخصوص دارند. نعمتی در آنجا هست که نقش «پیا» را دارد. پیا کسی است که شب‌ها مواظب خانه‌های مردم است. نعمت بزن بهادر است. نشانه‌گیری‌اش حرف ندارد، اما نصیحت را گوش می‌کند و به خاطر نامزدش «ریبخیر» تفنگ را زمین می‌گذارد تا به کشاورزی بپردازد اما حوادث، این تعهد خودخواسته را درهم می‌ریزد و دوباره تفنگ به دست می‌شود. تفنگی که توسط زنش ریبخیر به او بازگردانده می‌شود.در اینجا نقش ریبخیر برای مبارزه با اجانب پررنگ می‌شود وقتی این چنین شد دیگر نعمت از جانب زنش خیال راحتی دارد.
٭ ٭ ٭
این رمان جزو رمان‌های قهرمانی است. رمانس، همان آثاری که سرآغاز آن را قرن شانزده و هفده می‌دانند و رمان «دن کیشوت» معجونی از قهرمان و ضدقهرمان است. خاصیت این رمان‌ها همانند سه تفنگدار الکساندر دوما این است که حوادث و دام‌هایی در راه قهرمان یا قهرمانان داستان پهن می‌شود که شخصیت اول داستان با درایت و تیزهوشی خود تمام آنها را بی‌اثر می‌کند و پیروز از میدان کارزار بیرون می‌آید. آنقدر نویسنده در این مورد اغراق می‌کند و به شخصیت ممتاز رمان بها می‌دهد که خواننده نمی‌تواند مرگ «نعمت» را با تیری که به کشاله رانش می‌خورد باور کند. برایش سخت است کسی که انگلیسی‌ها را به زانو درآورده است با چنین مرگ مفاجاتی از بین برود. آن هم خونی که ذره‌ذره از بدنش خارج می‌شود. این دیگر دست نویسنده است که برای قهرمانش مرگی قهرمانانه را تدارک ببیند.
چون از ابتدا نیت بر ساخت رمانی حماسی بوده است. مرگی که برای زاپاتا، جان اشتاین‌بک تدارک دید زیبنده روح پهلوانی و حماسی او بود. کسی که بر اثر خیانت با گلوله‌های سربازان دولتی کشته می‌شود حال نعمتی که چون سوپرمن به فریاد مظلومان می‌رسد باید گلوله‌های بسیاری پروازکنان در قلبش فرو روند و خون او به آسمان پاشیده شود.
٭ ٭ ٭
نویسنده پرداخت چند شخصیت رمانش را با استادی سامان داده است. یکی از آنها «میرزاعلی شربتی» که همان «نوئل» جاسوس انگلیسی است. ماجرایی که او در آن نقش جاسوس واره خود را پیاده می‌کند سراسر تعلیق است و خواننده را به‌دنبال خویش می‌کشاند. اگر نویسنده ادعا می‌کند که او انسان باهوشی است در مواقع بحرانی آن را ثابت می‌کند و حسن سیاه که در پرداخت خصوصیات اخلاقی دچار افت و خیزهایی می‌شود، نویسنده نمی‌تواند او را با ادعایش هماهنگ کند. در حقیقت او در برزخی از تصمیم‌ها و دودلی‌ها مانده است و در آخر هم در کمال حماقت باعث مرگ «نعمت» می‌شود. دلایل عشقی که حسن سیاه گرفتارش می‌شود محکمه پسند نیست. سست است. شخصیت یوسف قنبر کسی که باروت می‌کوبد و فشنگ درست می‌کند زیباست. همچنین حیدرآقا فرمانده ژاندارمری که نسب از لوطی‌های جوانمرد قدیمی برده است.
زنها در این رمان مردانه بیشتر نیمه‌تمامند. همانند شبح می‌آیند و می‌روند و پشت فصل‌های متعددی که به مردان و دلمشغولی‌های آنان اختصاص یافته است پنهانند. حتی «ریبخیر» که نگارنده این اسم را برای دشواری تلفظش نمی‌پسندد ، هم زیاد حرف نمی‌زند.
زیاد کنجکاو نیست. زنان این رمان برای این آفریده شده‌اند که حامله شوند و بچه بیاورند و یا با چشم‌های فتانشان غائله‌ای به پا کنند که خود نقشی در آن ندارند و به‌دنبال خواست و نیت نویسنده روانند. «باغ شاه خانم» و ممدخیر خوب پرداخت شده‌اند. اما نقششان در ماجرا کم است.
٭ ٭ ٭
اگر نویسنده به تمام مقدسات عالم هم قسم بخورد باز هم دم خروس بیرون می‌زند و آن جبهه‌گیری به نفع آلمان است. گاه از زبان خودش هم به‌گونه‌ای گذرا شنیده می‌شود. این هم طبیعی است چون این مسأله در برخی از موارد دیده می‌شود.
«بابادهی» که نام واقعی‌اش «نورالله چغازنبیلی است یکی از همان کشته مرده‌های آلمان است.»
و بابادهی شد اسم و رسم نورالله چغازنبیلی که تمام افتخارش این بود که واسموس آلمانی، جاسوسی که مقامات بریتانیایی را به زانو درآورده بود. یک شب در خانه خودش جا داده و توانسته بود به او ترید آبگوشت بخوراند، واسموس آنقدر خوشش آمده بود که برنوی پایه کوتاهش را که در اطراف چغازنبیل مخفی کرده بود به بابادهی داد و بابادهی هیچ‌کس را لایق این تفنگ نمی‌دانست جز نعمت یوسفعلی را. بابادهی برنو پایه کوتاه را به نعمت تقدیم می‌کند و نعمت برای خوشامد بابادهی می‌گوید: «الحق تفنگی است که پشه را روی
هوا می‌زند.»
نعمت دستی به سبیل دوانگشتیش که بالای لبش تاب شده بود کشید و گفت...
نام این نوع سبیل‌های دوانگشتی «سبیل هیتلری» است که مد شده بود. هر چه که بود ریشه در ناآگاهی مردم از جنایات نازی‌ها داشت. می‌بینیم که قهرمان رمان ما هم سبیل هیتلری پشت لبش سبز شده است.
٭ ٭ ٭
نام کتاب زیباست و بیانگر دوره‌ای است که بیگانگان زبانی جز زور نمی‌فهمیدند. کشاکش روحی آدمی که می‌خواهد به مردم خدمت کند با خانواده و نصیحت‌گران دیگر برای به زمین گذاشتن تفنگ و دیگرباره آشتی با آن از پاره‌های مؤثر کتاب است.
«یوسفعلی و نعمت وارد خانه شدند. نعمت با دیدن آنچه روبه‌رویش می‌دید افکارش را به‌هم ریخت. ریبخیر تفنگ را جلا زده جلوی نعمت گرفت.
شازده کل بلندی کشید و یوسفعلی تمام دلهره‌اش را از یاد برد. مظفر خود را به گردن اسب نیلی نعمت چسباند و بال‌های نرمش را روی صورتش سایید.
- خوشحال باش، باز هم اسب‌ها چهارنعل می‌تازند.>

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com