تادانه

«شووآ» نماد نسل نو است
شیوا پورنگ,شووآ,نشر آموت
شيوا پورنگ، نويسنده رمان «شووآ»
حورا نژادصداقت / جام جم: شیوا پورنگ، نویسنده رمان شووآ از نشر آموت است که پیش از آن، کتاب «من جر می‌زنم» را به چاپ رسانده است. پورنگ به قول خودش خجالتی است و در صحبت کردن با او باید زمان گذاشت تا کم‌کم راه گفت‌وگو باز شود.
از او درباره سابقه وجود سوژه افراد نامرئی پرسیدم و این که چرا سراغ چنین موضوعی رفته است، شووآ به دنیا می آید، ولی گویی نیست. فقط آب است که می تواند بودن او را هویدا کند. این ماجرای پسری عجیب است که تمام افراد خانواده را درگیر خود می کند تا بتوانند مسیر زندگی شان را با این تفاوت بزرگ بیابند.
بسیاری گفته و نوشته اند که رمان شما عنوان بسیار متفاوتی دارد، شووآ به چه معناست و چه شد که تصمیم گرفتید این نام را برای رمان و پسر نامرئی قصه تان انتخاب کنید؟
متفاوت ترین عنوانی ا ست که بیش از آن که باعث خرسندی ام باشد، مرا می ترساند. در گذشته های نه چندان دور در گویش محلی شمال، شب را «شو» و باد را «وآ» ادا می کردند. ترکیب این دو واژه «شووآ»ست به معنای «باد ِ شب».
ویژگی پسرک قصه من منحصر به فرد بود و به همان نسبت دوست داشتم نام خاصی برایش انتخاب کنم، نامی که کمتر شنیده شده باشد و از لحاظ توصیفی شبیه به ویژگی شووآ هم باشد مثل باد شب که نادیدنی است.
شووآ 
چه شد که تصمیم گرفتید سراغ ماجرایی متفاوت بروید آن هم شرح وضع یک پسر نادیدنی؟
فکر کردم قصه ای بنویسم که خیلی تکراری نباشد همان طور که بارها شنیده و گفته ایم، سوژه های بشری بسیار محدود هستند و داستان زندگی، تولد و عشق بارها نوشته شده است. خواستم یک تولد منحصر به فرد در یک زندگی عاشقانه روزمره داشته باشم تا موضوع رمان تقریبا نو باشد.
تاکنون در هیچ اثری اعم از کتاب، سینما و تئاتر چنین سوژه ای مطرح نشده است؟
سوژه داستان من کاملا هم نو نیست. ما در دهه های گذشته داستان ماندگار مرد نامرئی اچ جی ولز را داشتیم که وقتی خیلی کودک بودم اثر سینمایی آن را دیده بودم و فکر کنم ساخته جیمز ویل یا رالف اسمیت بود. حتی یک نسخه بازسازی شده ایرانی نیز دیده ام که پسری بر اثر برخورد صاعقه نامرئی شده بود که نویسنده فیلمنامه اش مهدی سجاده چی و کارگردانش فریال بهزاد بود؛ اما در زمانی که طرح در ذهنم شکل گرفت و تصمیم گرفتم پسرک با یک ویژگی استثنایی به دنیا بیاید نامرئی بودنش در ذهنم نشست و بتدریج که جلو رفتم مشخصه اصلی شووآ شد.
شما اهل تنکابن هستید. ماجرای رمانتان در تهران می گذرد و حتی در انتهای رمان، به خلیج فارس می رسید. هیچ راهی نداشت که مخاطب تان را مهمان شمال کشور کنید؟ جایی که شووآ می توانست از همان ابتدا معمولا در دریای خزر باشد و همگان او را ببینند.
ابتدا اصلا نمی خواستم فضا و جغرافیا پررنگ باشد. جغرافیای رمان خانه ها، بیمارستان ها، مسجد و جزیره بودند، حتی ابتدا جزیره قرار بود یک نقطه نامعلوم باشد. دوست داشتم رمان یک ویژگی جهان وطنی داشته باشد؛ اما بعد شرایط داستان طوری پیش رفت که جغرافیا پیدا کند و در انتها به جزیره گُرم در خلیج فارس ایران برسد. آدم های داستان مقیم تهران بودند، اما به همان اندازه که ریشه های مهرسیما، توران و محمد مبهم بود ریشه سعید به شمال می رسید و مازندران یا خلیج فارس جدای از ایران نیست همان طور که ایران نقطه ای از جهان پهناور خداست.
آب از عناصر مهم است و شما انتخاب دقیقی برای نمایان کردن شووآ در آب داشتید. خودتان هم مطالعاتی در باب مباحث اسطوره ای و نمادین آب داشته اید یا این انتخاب شهودی بوده است؟
درباره چیدمان رمان و همسان سازی متون کهن با یک داستان خانوادگی امروزی خیلی فکر کردم مانند این که از نمادی استفاده کنم که وجود نداشته باشد و به وجود بیاید و در جای خود در یک عنصر نمادین آشنا آشکار شود. در حقیقت شووآ نماد یک نسل نو است.
از متن کتاب برمی آید که گویا خودتان هم بسیار اهل مطالعه و خواندن هستید و انگار این توصیفات، دقیقا توصیف خودتان هست. این برداشت درست است؟
می خوانم. هرچند همیشه مطالعاتم منظم و طبق برنامه خاصی نیست، اما اگر روزی بدون خواندن بگذرانم آن روزم بی شک یک روز تلخ است. روزی که حس می کنم در آن چیزی کم است و نوعی عدم تعادل در من به وجود می آید؛ اما این که توصیف خودم در قالب آدم های داستان رفته باشد نمی دانم. سعی ام این بود که این اتفاق نیفتد.
اشکالی که وجود دارد این است که گاهی اوقات این ویژگی خوب، مثل تکه های جدامانده از اثر است. بعضی از نویسندگان با ادبیات انس زیادی دارند و خوانده هایشان را به شکلی بیان می کنند که دیگر برای خودشان است؛ ولی در شووآ گاهی احساس می کردم می خواهید فرهنگ کتابخوانی را ترویج دهید.
یک بار جایی از نویسنده بزرگی خواندم که چرا روزمرگی از داستانی که می نویسیم جداست برای مثال چرا خوراک یا آشپزی در داستان هایمان حضور ندارد، مگر جزئی از زندگی مان نیست؟ درست است که کتاب در اولویت های چندم زندگی خانواده ها قرار گرفته است، اما نمی توان از اثر کلمه چشمپوشی کرد. یادمان باشد، خداوند به کلمه قسم یاد کرده است. انسان برای حرف زدن از کلمه استفاده می کند. کلمات در کتاب هویت پیدا می کنند، ثبت می شوند، جمع می شوند و کسی که بتواند با جادوی کلمات آشنا شود زندگی اش رنگ دیگری به خود می گیرد.
و البته خلاف این مورد، مهرسیمای مادر رمانتان، بدون هیچ انتقادی، کاملا خودش است و هیچ تلاش بیهوده ای برای مادر نشان دادن خود ندارد. و این قدرت شما را در خلق مادر شووآ نشان می دهد. خودتان هم با مادری مهرسیما انس گرفتید و آیا به نحوی تجربه اش کردید؟
وقتی دختری به دنیا می آید، در اصل یک مادر به دنیا آمده است. حتی فرقی نمی کند در آینده این دختر حتما بچه ای به دنیا بیاورد. دختر مادر است برای پدرش، مادر، برادر و خواهرش و در صورتی که هیچ کدامشان نباشند برای عروسکش. مهرسیما نیز همین شرایط را دارد و من در این خصوص بیشتر روی انتقال حس به خواننده کار کردم. گرچه من مادر یک پسر دوازده ساله به نام ارسام هستم.
اگر با چشم یک غریبه به کتابتان نگاه کنید، خودتان هم شووآ را متفاوت ترین کتاب در میان آثاری که تا کنون خوانده اید، می بینید؟
من به چشم یک غریبه منتقد و سختگیر به کتابم نگاه می کنم. هر بار پاره ای از آن را می خوانم ایراد می گیرم که ای کاش این متن به این صورت نوشته نمیشد یا، کاش توصیفات و توضیحات، شکل دیگری به خود می گرفت. به دوش کشیدن عنوان متفاوت، کار خیلی سختی است و حاصلش چیزی جز رنج برای نویسنده نیست. یک لحظه یک شادی غریب دارد و بعد یک حس تردید که آیا نظر خوانندگان هم همین است؟ قصه باید بتواند جایش را در دل خواننده باز کند، خوانده شود و اگر خواننده بتواند با داستان زندگی کند می توان گفت کار موفقی ارائه کرده است.

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link