تادانه

اس جی واتسون و نخستین تجربه‌اش در نویسندگی با رمان پرفروش «پیش از آنکه بخوابم»
حافظه و خاطره هویت ما را می‌سازد 
روزنامه فرهیختگان: اس جی واتسون در شهر میدلند به دنیا آمد، در لندن زندگی می‌کند و چند سالی در یک بیمارستان مجهز به‌عنوان متخصص شنوایی‌سنجی کار می‌کرد. سال ۲۰۰۸ در دوره آموزش «نگارش رمان» آکادمی فیبر پذیرفته شد؛ برنامه‌ای که کل جنبه‌های نگارش رمان را پوشش می‌داد. حاصل این دوره آموزشی، رمان «پیش از آنکه بخوابم» بود. نشر آموت چندی پیش رمان «پیش از آنکه بخوابم» را با ترجمه شقایق قندهاری منتشر کرد. اس جس واتسون، پس از مطالعه درباره کسانی که حافظه بلندمدت خود را از دست داده‌اند، رمانی با عنوان «پیش از آنکه بخوابم» را خلق کرد. این رمان جایزه‌های بسیاری را در سطح بین‌المللی به خود اختصاص داده ازجمله جایزه انجمن نویسندگان جنایی جان کریسی در ۲۰۱۱، جایزه رمان جنایی و مهیج سال گالکسی در ۲۰۱۱، جایزه رمان اول جنایی آلمان در ۲۰۱۲ و... . «همین که می‌خوابم، حافظه‌ام هر آنچه امروز انجام دادم را پاک می‌کند. فردا صبح در حالی از خواب بیدار می‌شوم که شرایطم درست مثل همین امروز است....» اینها نمونه‌ای از افکار کریستین هستند؛ شخصیت اصلی و راوی نخستین رمان موفق و پرفروش اس جی واتسون با عنوان پیش از آنکه بخوابم. کریستین پیوسته حافظه‌اش را از دست می‌دهد، به‌طوری که در فاصله امروز تا فردا کل گذشته‌اش را از یاد می‌برد. به این ترتیب هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می‌شود نه می‌داند کجاست و نه اینکه چطور از آن مکان سردرآورده است. او حتی نمی‌داند دارد با مردی زندگی می‌کند که از بیش از ۲۰ سال همسرش بوده است. در همین ارتباط یکی از مصاحبه‌هایی که با اس جی واتسون انجام شده را در زیر می‌خوانید.
‌آیا واقعا حافظه کسی به این صورت از دست می‌رود؟
تصور می‌کردم باید این وضعیت را در ذهن خودم بسازم، اما بعد متوجه شدم عده‌ای هستند که دچار شرایط مشابهی شده‌اند. حافظه انسان به شیوه‌های متفاوتی عمل می‌کند که گویا هنوز بخش زیادی از آن ناشناخته مانده است. نکته حیرت‌انگیز و تکان‌دهنده بحث تعلیق و سردرگمی در زمان بود؛ بی‌آنکه مطلبی درباره گذشته خود بدانی.
زندگی هنری گوستاو مولایسون الهام‌بخش واتسون بود؛ مردی که به خاطر صرع سال ۱۹۵۳ میلادی عمل جراحی می‌شود، اما پس از آن عمل دیگر خاطره جدیدی در ذهنش شکل نمی‌گیرد به‌طوری که تا آخر عمرش در سال ۲۰۰۸ پیوسته در گذشته‌اش به سر می‌برد.
در این خصوص واتسون توضیح می‌دهد: «به فکر فرو رفتم که چطور ممکن است یک نفر درباره سال‌های حد فاصل عمرش هیچ دانش و معلوماتی نداشته باشد. انگار درست در همان لحظه بود که جرقه خلق این داستان در ذهنم زده شد.» در همین رابطه واتسون حتی در خصوص زندگی کلایو ویرینگ هم تحقیق و مطالعه کرد؛ آهنگساز و رهبر ارکستری که سال ۱۹۸۵ دچار عفونت مغزی می‌شود و پس از آن به فراموشی حاد مبتلا می‌شود. در هر مقطع زمانی حافظه این مرد فقط در حد ۱۰ ثانیه دوام دارد و به این ترتیب او حتی افرادی که چند دقیقه پیش دیده را به کل فراموش می‌کند.
در همین ارتباط واستون توضیح می‌دهد: «متوجه شدم که خاطرات ما مشخص می‌کنند ما چه کسی هستیم. کشف این موضوع که یادآوری خاطرات‌مان چه نقش اساسی و کلیدی‌ای در تعیین هویت فردی ما دارد برایم بسیار تکان‌دهنده بود. در عین حال متوجه شدم افراد مبتلا به بیماری آلزایمر همواره در یادآوری خاطرات‌شان مشکل دارند. با این حال گویا همین شرایط برای یک فرد جوان‌تر حادتر و بحرانی‌تر است، گرچه شاید اصلا هم نباید به این صورت باشد. من حس وابستگی و گوشه‌گیری را هنگام کار با افرادی که مشکل شنوایی داشتند به وضوح در بیمارستان سنت توماس لندن به‌عنوان متخصص شنوایی‌سنجی درک کردم.
او اضافه می‌کند که با این حال دلش نمی‌خواسته شخصیت اصلی داستانش- کریستین- را یک قربانی نشان بدهد چون کریستین در شرایط بسیار سخت و پیچیده تقلا می‌کند به حقیقت فردی زندگی خود پی ببرد. در این شرایط به چه کسی می‌توان اعتماد کرد؟ و آیا کسی حاضر می‌شود حقایق تلخ عزیزی را برایش بازگو کند، به خصوص اگر بداند که باعث ناراحتی‌اش می‌شود.
66-147.jpg 
‌برایم خیلی جالب بود که شما رمان را در حد فاصل بین شیفت‌های کارتان در بیمارستان نوشتید؛ بی‌شک شور و شعف خاصی برای نگارش این داستان داشتید. انگیزه اصلی‌تان برای بازگویی این ماجرا چه بود؟
همیشه علاقه خاصی به نویسندگی داشتم و همواره در اوقات آزادم می‌نوشتم، اما حق با شماست. من شور و احساس خاصی برای نوشتن این داستان داشتم. الهام‌بخش من یک مورد واقعی بود؛ فردی مبتلا به فراموشی که سال ۲۰۰۸ از دنیا رفت؛ او هنری گوستاو مولایسون بود. من پیش از شروع نوشتن این اثر خبر درگذشت او را خواندم. مطالعه سرگذشت وی و اینکه چطور پس از یک عمل جراحی حافظه‌اش را از دست می‌دهد باعث شد متوجه شوم افراد زیادی به‌خاطر اختلال حافظه در زندگی‌شان با مشکلات حاد و شدید دست و پنجه نرم می‌کنند. آنجا بود که فهمیدم حافظه و خاطره‌هایی که شکل می‌گیرند نقشی بنیادی در شکل‌گیری مبنای حس وجودی و هویت ما دارند. همین سوژه مرا کنجکاو کرد در این خصوص به کشف و جست‌وجوی بیشتری بپردازم.
‌شما در این کتاب شخصیت زنی را پررنگ کرده‌اید؛ منظورم کریستین است. چه مساله‌ای باعث شد ترجیح بدهید راوی اول شخص‌تان زن باشد، به‌خصوص که به‌عنوان یک مرد نوشتن از زبان یک مرد باید برایتان سهل‌تر باشد؟
انگار خودم انتخاب نکردم که درباره شخصیت کریستین بنویسم؛ می‌خواهم بگویم او خودش مرا انتخاب کرد. پس از مطالعه درباره سرنوشت و زندگی هنری مولایسون تصویر زنی که در آیینه به خودش نگاه می‌کند، در ذهنم شکل گرفت و ماندگار شد. او انتظار دارد زن جوانی را ببیند اما به جایش تصویر زن میانسالی را در آیینه می‌بیند. به این فکر کردم که داستان را از زبان یک مرد بنویسم ولی اگر چنین می‌کردم به کل داستان دیگری می‌شد که در این صورت موفق نمی‌شدم به برخی از کنجکاوی‌هایم پاسخ بدهم. به نظر من کار نویسنده کشف و بررسی تجربه‌های دیگران است؛ از این‌رو برایم پرداختن به زندگی زنی که حافظه‌اش را از دست داده به مراتب با اهمیت‌تر از نوشتن از زبان یک راوی زن بود.
‌درست است که الهام‌بخش شما در خلق این داستان زندگی همان مرد بود؛ اما چگونه موفق شدید شرح حال واقعی یک مرد را به داستانی مهیج و پرکشش تبدیل کنید؟ عدم وفاداری به زندگی او کار شما را دشوار نمی‌کرد؟
ایده الهام‌بخش من برای این رمان زندگی هنری مولایسون بود یا به عبارتی آن‌طور که من تصور می‌کردم او در این شرایط زندگی کرده است. برایم جالب بود بدانم چه طور فردی که خاطره و حافظه ندارد می‌تواند به دنیای زندگی و روابطش معنا و مفهومی بخشد و چه تعریفی از زندگی‌اش دارد. بعد تصمیم گرفتم یک اثر کاملا داستانی خلق کنم و درست به همین علت درباره گذشته هنری مولایسون تحقیق و مطالعه نکردم و شخصیتی که با او بسیار متفاوت بود را انتخاب کردم؛ کسی که فراموشی‌اش علت دیگری دارد.
‌آیا به‌طور حسی و غریزی می‌دانستید این داستان را چگونه بنویسید یا اینکه روندی سخت و طاقت‌فرسا بود؟
برایم کاملا حسی و غریزی بود یعنی درست از زمانی که با شخصیت‌هایم آشنا شدم. بعد هم تصمیم گرفتم خیلی به جزئیات طرح داستانی نپردازم. دلم می‌خواست شخصیت‌هایم خودشان تکلیف برخی قضایا را به اثر دیکته کنند که البته همین امر باعث شد مرحله بازنگری داستان بسیار دشوار شود، چون باید مطمئن می‌شدم که همه مسائل دارای هماهنگی و انسجام هستند.
‌تصور می‌کنم نوشتن درباره شخصیتی که ثبات، نقطه اتکا و مرجع ثابت و مشخصی ندارد بی‌نهایت دشوار است؛ آیا توصیف شخصیت کریستین گیج‌کننده و پرابهام بود؟
بله، به نوعی همین‌طور بود کریستین نقطه اتکا و مرجعی دارد ولی مساله اینجاست که خودش نمی‌داند چیست. شگردم این بود که او فردی درمانده و ناتوان نباشد یا حتی یک قربانی. می‌خواستم خواننده حس کند با زنی قوی و خوشفکر روبه‌رو است که بلای بسیار ناگواری برسرش آمده است. نوشتن و پرداختن به شخصیتی که همان‌قدر درباره خودش می‌داند که مخاطب درباره‌اش می‌داند، حیرت‌انگیز و جذاب بود.
‌شما دوره نگارش آکادمی فیبر را گذرانده‌اید؛ چه عاملی باعث شد احساس کنید برای نوشتن این اثر به گذراندن یک دوره آموزشی نیاز دارید؟ فکر می‌کنید بدون این دوره باز هم همین رمان را می‌نوشتید؟
خیلی جدی و متمرکز درباره گذراندن این دوره فکر کردم. در نهایت متوجه شدم این دوره موجب می‌شود من روی کار نوشتن متمرکز شوم و انگیزه و مشوقی می‌شود تا به‌طور جدی به این کار بپردازم و الان می‌فهمم که اگر قرار باشد رمانی به سرانجام برسد لازم است به همین جدیت و سختکوشی روی آن کار کنم. باید بگویم حاصل این دوره آموزشی فراتر از این حرف‌ها بود؛ علاوه بر اینکه دوستان بسیار خوبی پیدا کردم، نکته‌های بسیاری را از نویسندگان برجسته آموختم. به گمانم من باز هم رمان «پیش از آنکه بخوابم» را می‌نوشتم، ولی فکر می‌کنم مدت خیلی بیشتری طول می‌کشید.
‌رمان «پیش از آنکه بخوابم» را به این صورت توصیف کرده‌اند، تعمقی ژرف درخصوص عشق، فقدان و مفهوم زنده بودن. چه شد تصمیم گرفتید به جای نگارش به سبک ادبیات داستانی ناب داستان را در قالب اثری مهیج دربیاورید؟
شاید به‌طور خیلی اتفاقی. هیچ‌وقت به این فکر نکردم که باید یک ژانر خاصی را انتخاب کنم. من خودم همیشه عاشق داستان‌هایی هستم که طرح و پی‌رنگ محکمی دارند؛ کتاب‌هایی که موجب می‌شوند مخاطب مدام حدس‌هایی بزند و همه‌چیز آن‌گونه که به نظر می‌رسد، نیست. بنابراین به نظرم طبیعی بود که بخواهم همین عناصر را در «پیش از آنکه بخوابم» بگنجانم. همچنین پی بردن به مفهوم انسان و ماهیت تغییرپذیر عشق و روابط انسانی برایم جالب بود، به این ترتیب قرار نبود یک داستان مهیج خطی دربیاید و فکر کردم چرا نباید تمام این مولفه‌ها و عناصر را با هم در یک رمان بگنجانم.
‌زمانی که گفته دنیس لهان را خواندید (داستان مهیج بسیار استثنایی؛ پس از اینکه آخرین صفحه کتاب را خواندم، احساس می‌کردم تا چند ساعت همین‌طور گیج و منگ هستم!) چه موضوعی به ذهن‌تان رسید؟
فوق‌العاده هیجان‌انگیز بود. اساسا اینکه کسی مثل دنیس لهان کتاب مرا بخواند، برایم مایه افتخار بود. ولی اینکه لهان گفته بود پس از خواندن کتاب کاملا بهت‌زده و حیران شده، واقعا شگفت‌انگیز بود. یادم می‌آید وقتی شنیدم چه گفته است تا مدت‌ها همین‌طور لبخند به لب داشتم.
‌همه می‌گویند شما فرد بسیار دوست‌داشتنی‌ای هستید، آیا شهرت و ثروت شما را عوض کرده است؟
خیلی امیدوار هستم که این‌طور نشده باشد. به هر حال من حلقه خوبی از دوستان و اقوام دارم که به کمک آنها احساس می‌کنم می‌توانم جایگاه خودم را حفظ کنم.
‌در یکی از مصاحبه‌هایتان گفته بودید درباره نوشتن یک کتاب و فیلم شدن آن خیال‌پردازی کرده بودید. دوست دارید چه کسی نقش کریستین را بازی کند و آیا واقعیت در حد خیال‌پردازی‌تان بوده است؟
حین نگارش داستان از تصویرپردازی و تخیل اینکه چه کسانی ممکن است در نقش‌های اصلی ظاهر شوند خیلی لذت بردم، ولی اصلا فکرش را نمی‌کردم که این ماجرا به حقیقت بپیوندد. وقتی ریدلی اسکات که من عاشق فیلم‌هایش هستم گفت می‌خواهد کتابم را به یک فیلم تبدیل کند، احساس بی‌نظیری داشتم و زمانی که با روان جوف آشنا شدم؛ کسی که فیلمنامه را نوشته و کارگردانی کار را بر عهده دارد، آسوده‌خاطر و مطمئن شدم که کتابم را به دست افراد بسیار خوبی سپرده‌ام. در مورد بازیگر نقش اول خیلی دلم می‌خواهد کسی بازیگر آن باشد که در ذهنم نمی‌گنجد. خیلی دوست دارم غافلگیر شوم و کسی که این نقش را بازی می‌کند ویژگی‌های جدیدی را به این شخصیت اضافه کند.
‌پس از کسب چنین موفقیتی و انتشار کتاب‌تان در حدود ۳۷ کشور، آیا برای نوشتن کتاب بعدی‌تان ترس و واهمه داشته‌اید؟ یا اینکه حالا و پس از چنین استقبالی نوشتن برایتان راحت‌تر شده است؟
دلم می‌خواهد در نوشتن دست خودم را برای خیال‌پردازی باز بگذارم بنابراین فکر می‌کنم همیشه عنصر ترس در آثارم باشد. قصد دارم خوانندگان را با کتاب‌هایم شگفت‌زده کنم و البته امیدوارم به صورت خوبی موفق شوم این کار را انجام دهم. معنی‌اش این است که اول خودم باید غافلگیر شوم. نوشتن اثر بعدی قدری ترسناک است ولی همین عامل هم این کار را مهیج می‌کند.

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
Links to this post:
Create a Link