تادانه

گفتگو با نویسنده‌ی رمان «بانوی مه»
http://ilna.ir/news/mi_news/Original/1392/02/Small/73304.jpg 
آرمان-بیتا ناصر (بخش اول - بخش دوم): بدون شک محمدرضا آریان‌فر از معدود نویسندگانی‌ست که در زمانه‌ ما؛ همچنان با نوشته‌هایش زندگی می‌کند. به عبارت دیگر؛ هیچ تضاد و تناقضی بین زندگی این مرد و آثاری که تا به حال از خود به جای گذاشته، وجود ندارد. هرچند که در زمانه‌ ما؛ نویسنده‌ حرفه‌ای بودن تقریبا ناممکن است! آریان‌فر را بیشتر در جایگاه نمایشنامه‌نویس شناخته‌اند و نمایشنامه‌های فراوانی از این نویسنده‌ خرمشهری که جنگ تحمیلی را با پوست و گوشت خود لمس کرده و سال‌هاست ساکن اصفهان است، روی صحنه رفته. او نمایشنامه‌نویس حق شناسی‌ست که هرگز منکر نمی‌شود چقدر از حضور و آموزه‌های زنده‌یاد اکبر رادی سود جسته است. «موعود»، «زهور»، «مویه کور»، «آنگاه که خدا از دهان سنگ: ترانه می‌خواند»، «دلالت یکی ستاره به خواب اقاقیا» و «یزرا» تنها بخشی از نمایشنامه‌های موفق او به شمار می‌آیند. همچنین انتشار رمان «رقص با طوفان» و «بانوی مه» آغازی‌ خواهد بود بر روند انتشار آثارش در حوزه‌ ادبیات داستانی. با این نویسنده‌ در آستانه‌ شصت‌سالگی هم‌کلام شدیم، با نگاه به دو رمان اخیرش:
با رمان اولتان «رقص با طوفان» که در سال 88 منتشر شده، شروع کنیم. روایتی متفاوت از روزهای جنگ! همانطور که می‌دانید بر اساس اتفاق‌های این دوره‌ تاریخی آثار زیادی نوشته شده که غالبا به هم شبیه هستند. اما رمان شما، حکایت دختری جنوبی‌ست که زندگی‌اش توسط افسری عراقی به مخاطره می‌افتد و... چقدر برای شما مهم بود که داستان تازه‌ای در این حوزه بنویسید؟
نوشتن رمان رقص با طوفان؛ جسارت می‌خواست، جسارتی که بی‌هیچ دغدغه‌ای، پرده‌ها را به یک سو زده و هر آن چه که هست و باید دید، بی‌کم و کاست به تصویر می‌کشد. اجازه بدهید در این‌خصوص اعتراف صمیمانه‌ای داشته باشم. رقص با طوفان که زایش آن فقط و فقط در حد یک خط بود، با تردید عجیبی در ذهنم شکل گرفت و تنها قالبی که برای آن یافتم قالب نمایشی بود که درباره‌اش روزی با سبزیاد استاد رادی که سخت بیمار بودند و رنجور؛ تلفنی گپ و گفت کوتاهی داشتم. ایشان مرا به نوشتن این نمایشنامه ترغیب کرد اما باز با تمام دلگرمی‌استاد که انگیزه روی کاغذ ریختن را در من دو چندان ساخته بود، هراس گنگی در گوشه و کنار ذهنم پرسه می‌زد که اگر «رقص با طوفان» فردا نمایشنامه شود، آیا امکان به صحنه رفتن را خواهد داشت؟! با این حال تصمیم گرفتم قصه‌ای بنویسم کوتاهِ کوتاه؛ شاید در حد چهار-پنج صفحه فقط؛ تا مغزم را از فشار این سوژه نجات بدهم، پس نوشتم و نوشتم؛ آنقدر که از سیصد صفحه فراتر رفت و شد رمانِ بلندِ بلند. افسوس؛ آنگاه که شد «رقص با طوفان» استادم نبود تا مانند همیشه با خوانش عمیق خود یاری‌ام دهد. یادش جاودان. بعدها این رمان؛ شد نمایشنامه‌ای به نام«وصله بر سایه‌های ترک خورده» که خرداد ماه 91 در اصفهان روی صحنه رفت. اما به هر تقدیر، نوشتن رقص با طوفان چنان برایم مهم بود كه زندگی را تعطیل کردم و چند ماه شب و روز نوشتم، چون جنگی اتفاق افتاده بود و حماسه‌هایی متولد شده بود و در این میان انسان‌هایی بودند که به دور از مرزهای جنگیدن، جنگ را دوست نداشتند اما با هر زبان و رنگ و قومیتی دلبسته سرزمین خود بودند.
این رمان بیشتر به آسیب‌های ضمنی جنگ می‌پردازد. به نظرتان چقدر در این حوزه؛ خلاء آثار تاثیرگذار و تازه که حرف برای گفتن داشته باشند، محسوس است؟
جنگ با همه عوارض فراوانش، زخمی‌نیست که به اندک مرهمي التیام پیدا کند یا واقعه‌اي که در گذر زمان فراموش شود. هنوز پس از یکی دو قرن از جنگ جهانی اول و نیم‌قرن و اندی سال از پایان جنگ جهانی دوم، آنچه مانده؛ انبوهی از خاطرات تلخ است که به هیچ عنوان دست از حافظه انسان‌ها و تاریخ برنداشته است. به خصوص جنگ فرساینده‌ای چون جنگ ما؛ سایه به سایه مردانی که بی‌دغدغه مرگ می‌جنگیدند و اين مردم بودند که زیر سایه‌ سیاه وحشت بمباران‌های وقت و بی‌وقت، توانستند با صبوری خود حماسه‌ای دیگر بسازند. و این جنگ با این ژرفا و عمق ناگفته‌های بسیاری دارد که در قاب کلیشه آمار و گزارش‌های خشک و گاه ذهنی نمی‌گنجد. اگر این نسل[نسل سوم] با نگاهی کوتاه به پلاک‌های کوچک و بزرگ، راه‌ها و نام‌های مزینی را می‌نویسد؛ با جست‌وجوی عمیق و یافتن ناگفته‌های جنگ و ملاقات با حقایق تلخ و شیرین آن، چه زیباتر از این که اکنون می‌نویسد، خواهد شنید. رمان «رقص با طوفان» ‌نیز پس از این جست‌وجوها آمده. مردان و جوانانی که دست بسته برده شدند و نیامدند و تنها چیزی را که برای خانواده‌های خود برجای گذاشتند، مشتی خاطره است و انتظاری بس طولانی و بي‌سرانجام و گاه پر از اميد‎‎ْ؛ گاه با رگه‌هایی از تردید. حالا بیاییم سراغ ادبیات آنچه که تاکنون موفق به خواندنش شدم، نتوانسته مرا به آنچه که نمی‌دانم هدایت کند. مطمئن باشید گفتن ناگفته‌های جنگ؛ مردم و هنرمندان این جامعه را درگیر انبوهی خاطره و خاطره نویسی می‌کند که همه نیز رونویسی نقطه به نقطه‌ای است از آن چه شنیده يا خوانده‌اند.
با توجه به اینکه نمایشنامه‌های زیادی هم در حال و هوای جنگ از شما روی صحنه رفته، چقدر از این فضاها حاصل تجربیات عینی شماست؟
در تکمیل پرسش شما؛ نمایشنامه‌های بسیاری دارم که مانده تا به صحنه بروند؛ اما: «تجربه مرد هنرمند را/ عمر دو بایست در این روزگار/ تا به یکی تجربه آموختی/ در دگري تجربه بردن به کار». نوشتن؛ آن هم برای نویسنده؛ یک پروسه‌ از پیش اتفاق افتاده است که شکل یافته و طبیعی‌است وقتی اندیشه‌ نوشتن (هر چند سخت‌ترین کار نوشتن آن است که بدانی چه باید نوشت) سراغ منِ نویسنده می‌آید، این تجربه است که به رشته حوادث، موضوعات و موقعیت‌ها شکل می‌دهد. و این تجربه چیزی نیست جز حاصل سال‌ها انباشتن و گرد‌آوری و اندوختن از ناحیه نویسنده. به گفته جان دیویس: هنر خوب، تحلیلی است از تجربه. مناسبات پیچیده ناشی از مواجهه فرد با جامعه، خانواده و... نویسنده را با توده‌ای آشفته و درهم روبه‌رو می‌کند که می‌توان گفت این توده و مواد خام، همان تجربیات شکل نیافته زندگی است که نویسنده باید توان هدایت این توده آشفته را داشته باشد.
بانوی مه 
چندی قبل رمان دوم شما با نام «بانوی مه» به بازار آمد؛ رمانی عاشقانه که تفاوت‌ زیادی با فضای جنگ و دفاع مقدسی در باقی آثارتان دارد. در ابتدا بگویید تمایز رمان تازه‌‌تان را نسبت به رمان اول، در چه مواردی می‌دانید؟
«گرنبودی عشق، هستی کی بدی؟/ کی زدی نان بر تو تو کی شدی/ دور گردون‌ها زموج عشق دان/ گر نبودی عشق بفسردي جهان». از حضرت مولوی وام گرفتم که بگویم اگر هرنوشته‌ای از این حس دور بماند؛ این نوشته چه می‌تواند باشد جز چیدمان حروفی بی‌طپش؟! سنگی و بی‌خون! و من در هر نوشته؛ شعر، نمایشنامه و داستان‌هایم؛ نه توانسته‌ام و نه می‌توانم جدا از این هوا، ریه‌ها را پر کنم و به جرات می‌توانم بگویم تمامی‌نمایشنامه‌هایم هرچه هست؛ مدح و ثنای عشق است و وصف حال آدم‌هایی که با تمام عاشقی‌شان می‌خواهند عاشق بمانند و نمی‌توانند؛ چون عاشقی را بلد نیستند. حرف «رقص با طوفان» جز این، حرف دیگری نیست. سال‌ها پیش در گفت‌وگویی با دوست هنرمندم فرامرز طالبی؛ ایشان مرا به جدا شدن از حال و هوای جنوب تشویق کرد. خب این پیشنهاد دوستانه و مشفقانه، زیباترین بهانه‌ایی بود که چندی از آدم‌هایی که از اقلیم جغرافیایی‌ام آمده‌اند و گوشه‌ای از ذهنم را گرفته‌اند، دور شوم و در اطراف زندگی‌ام آدم‌های دیگر را جست‌وجو کنم و این گشت و واگشت عاشقانه بود که مرا برد سراغ«بانوی مه» و کشید به سمت افق«عقیق و خاکستر» (وقت‌های ناخوش[قند و بیماری و...] این رمان [که پر است از پیچیدگی و حس و...] دارد وقتم را خوش می‌کند). البته این نشانه‌ رها کردن جنوب و آدم‌هاش نیست... بالاخره باید چهره به سمت‌های دیگر می‌گرفتم و شما این را نوعی تفاوت بدانید و به گونه‌ای پاسخ پرسش خود. اما به‌طور کلی نویسنده را هزار پنجره‌ است که هر کدام به منظری وامی‌شود. برای من دیدن دنیا نه از چشم دیگران زیباست و نه از یک پنجره است. و کوشیدم همان کاری را که در حوزه نمایشنامه‌نویسی‌ام انجام می‌دهم در عرصه، داستان انجام دهم و از سکوی دیگر، پریدن دیگر را تجربه کنم. چه خوش گفته آنتوان چخوف در مرغ دریایی‌اش که: به سبک‌ها و اشکال تازه نیاز داریم و اگر نتوان آنها را به وجود آورد، بهتر است تاتری نداشته باشیم.
یکی از نکات قابل توجه در رمان «بانوی‌مه» این است که اگرچه راوی دانای کل است، اما فضاسازی‌ها با هر شخصیتی فرق می‌کنند. مثلا آسمانی که رفیع به آن نگاه می‌کند، با آسمانی که گلشن به آن چشم می‌دوزد متفاوت تصویر می‌شوند. این تفاوت‌ها از چه رویکردی نزد نویسنده اتفاق می‌افتند؟
یادمان باشد که منِ نویسنده دارم رمان می‌نویسم، نه قصه کوتاه چند برگی. چون در داستان کوتاه؛ نقطه توجه و تمرکز همیشه بر یک شخصیت با یک موقعیت و وضعیت خاص است. اما در رمان، اين نقطه مدام دست خوش تغییر و دگرگون است و نویسنده در کنار بسط و گسترش شخصیت اصلي خود، توجه‌اش را نیز به شخصیت‌های دیگر و نگاه‌هاي دیگر، موقعیت و وضعیت‌های دیگر معطوف می‌سازد. چون باید داستان خود را به سرانجام برساند. من در بانوی مه به زاویه دید بیرونی کاراکتر‌هایم توجه خاصی داشته‌ام. در حوزه دانایی یا عقل کل؛ نویسنده وظیفه‌ای جز حلول و فرو رفتن در قالب شخصیت‌ها و تشریح خصوصیات روانی و اخلاقی ندارد. مطمئنا نگاه و تحلیل و تعریف دو کس از تمام کسان، از يك موقعیت یا حادثه نمی‌تواند به هم نزدیک باشد و المثني یکدیگر باشند. پس از بعد زمانی، مکانی، ملیت و زبان؛ افتراق دید و نگاه آدم‌ها بُعدی است که از آن به‌عنوان ابزاری موثر در راستای حادثه و گره‌افکنی داستان استفاده می‌کنم. گذشته از این دوست داشته‌ام شخصیت‌های رمانم در سطح زندگی نکنند، مسطح نباشند و راکد و بی‌نبض. نگاه شخصیت‌های رمان بانوی مه مدوراند که از طریق اعمال ضد و نقیض و احساس‌های گوناگون، دگرگون می‌شوند. من برای هر شخصیت پنجره و دریچه‌ای آفریده‌ام و هرکدام‌شان از منظر خود به آسمان و ماه و ستاره و دنیا می‌نگرند. این تفاوت‌ها، ابعاد ناگفته‌ای به شخصیت‌های رمان می‌بخشد.
با نگاه به رمان اول و دوم شما، در می‌یابیم که «آسمان» نقش زیادی در فضا سازی‌ها دارد؛ بیشتر از جغرافیا، المان‌های شهری و زمینی. حتی با توصیفات هنرمندانه‌ای تغییرات جوی را ازقبیل حرکت ابرها، صاعقه، رنگ آسمان و... در تناسب با اتفاقی که در داستانتان در حال رخ دادن است، همسو می‌گیرید. آسمان چه جایگاهی در تفکرات و احساسات شما دارد؟
من برای خودم دلبستگی‌هایی دارم که تاکنون نتوانسته‌ام خودم را از دست آنها رها کنم. عناصری مانند نخل، رود، شرجی، گرما و... و آسمان؛ این عنصر لاژوردی پر تعریف که هنوز تعاریف نامکشوفی در خود دارد. نه تنها برای من؛ بلکه برای هر انسان دیگر جایگاه ویژه‌ای دارد. در قرآن در آیات بقره، اسراء و مومنون و... بارها و بارها از آسمان و آسمان‌ها سخن‌ها آمده است. آسمان عنصر تفکیک ناپذیر من و نوشته‌های من است و از جایگاه خاصی برخوردار است و در هر برش، بار معنایی گزیده‌ای را دارد. ساده‌تر بگویم؛ در نوشتن سعی داشته‌ام از پیرامون خود کمال بهره را ببرم. من در نوشتن‌ همانگونه که برای انسان و عشق و معیار انسانی ارزش فوق‌العاده قائلم، به اشیایی که می‌بینم یا لمس می‌کنم اهمیت خاصی قائلم و آسمان و ابر و... یکی از بی‌شمار شخصیت‌هایی است که باید به آن خیره بمانم. نقطه‌ای که باید آخر این سوال گذاشت آن است که آسمان و ادبیات ما چنان به هم آمیخته که افتراقی میان‌شان نیست و آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعه فال به من دیوانه زدند.
http://armandaily.ir/Modules/Main/NewsCrop.aspx?News_Id=42271&V_News_Id= 
در بخش نخست از این گفت‌وگو؛ محمدرضا آریان‌فر ضمن اشاره به سوابق ادبی خود در حوزه نمایشنامه نویسی؛ اشاراتی داشت بر رمان اولش؛ یعنی «رقص با طوفان». در این بخش از گفت‌وگو اما از او خواسته‌ایم تا از رمان اخیرش «بانوی مه» که توسط نشر آموت به بازار آمده، بیشتر توضیح دهید. او درمورد این رمان و نحوه نگاشته شدن آن می‌گوید: «داستان‌نویس سخت در تکاپوست تا زندگی را بفهمد و دریچه‌های ناگشوده و دیگری به سمت جلوه­های منتشر و نامنتشر اما گم و نادیده بگشاید و لاجرم باید برای آغاز از تجربه­های شخصی خود بیاغازد.» الباقی را از زبان خودش بخوانید:
شما بیشتر از اینکه به فعالیت در حوزه ادبیات داستانی شناخته شده باشید، به نمایشنامه­نویسی مشهورید. خودتان فکر می­کنید تجربیات نمایشنامه­نویسی، چقدر بر رمان­ها و آثار داستانی­تان تاثیر گذار بوده؟
یکی از منتقدین محترم در نقد رمان«رقص با طوفان» آورده بود که جنبه نمایشنامه نویس بودن نویسنده، رمان را نجات داده است. این نظر غیرقابل انکار است، همان‌گونه که شعر و جنبه شاعرانه­گی تا حدود بسیاری توانست در نمایشنامه‌نویسی و حتی فیلمنامه­ نویسی، به طرز زیبایی یاری‌ام دهد. روزی که شعر سراغم آمد، هیچگاه فکر نمی‌کردم زمانی پیش خواهد آمد که بتوانم با واژه واژه غزل‌هایم، دیالوگ نیز بنویسم و آنچه در عرصه نمایشنامه­نویسی آموختم، جدا از آموزش شخصیت پردازی، طرح و... و به عنصر اساسی‌ای مانند داستان یا قصه و در کنارش به دیالوگ‌نویسی توجه کنم. نمایشنامه­نویسی عادتم داد به انسان توجه دیگری نشان دهم. به درستی حرف‌هایشان را بشنوم، با لحن و واژه‌هایی که در مکالمات‌شان به کار می‌برند، آشنا شوم و این دقت به زبان و سخن آنها [که به تعبیر کورش بزرگ سخن تصویر ذهنی است.] زمینه و گسترده شناخت شخصیت را برایم فراهم آورد و این یعنی اینکه باید به آفرینش موقعیت نیز بیندیشم. بله... نه شعر و نه نمایشنامه؛ تاثیر خود را از من و نوشته‌های من دریغ نکرده‌اند. در ختم این مقال و سوال اضافه کنم که رمان«بانوی مه» (سایه و مه بود و به پیشنهاد یوسف علیخانی شد بانوی مه) طرحی بود مجمل در 2 صفحه فقط برای آن که روزی و روزگاری در صورت شفای این سینمای محتضر، بشود یک فیلمنامه برای سینما که ناگهانی شد یک رمان بلند بلند.
در «بانوی مه» سعی کردید عشق­های مختلفی را از زوایای مختلف مطرح کنید و به تشریح واکنش شخصیت­ها و ضربات روحی که متحمل می­شوند پرداخته­اید. بررسی و طرح این همه شخصیت و روایت عاشقانه، مستلزم چه تفکرات و تجربیات شهودی و زیستی­ای در شما بوده؟
بانوی مه یک تجربه است، تجربه­ای که سخت به دست آمده و سخت زندگی کرده است؛ شناسه­ای از بینش و نگاهِ نویسنده به زندگی. نویسنده هر آن­چه یافته و اندوخته، به جهت عاطفی و فکری که مقابل حوادث می‌گیرد، طرح و نمایه خاصی را که از نگاه او به مقوله هستی است، در قالب زندگی می‌ریزد و اولین گام­ها را برای خلق چیزی کامل برمی­دارد آن هم برابر حیرانی و سرگشتگی حاکم بر هستی و جهان امروز.ساده بگویم؛ داستان‌نویس سخت در تکاپوست تا زندگی را بفهمد و دریچه­های ناگشوده و دیگری به سمت جلوه­های منتشر و نامنتشر اما گم و نادیده بگشاید و لاجرم باید برای آغاز از تجربه­های شخصی خود بیاغازد، دست به گزینش و گاه چیدمان آن­ها بزند و سپس نسبت به آنها جهت عاطفی و فکری بگیرد. منِ نویسنده برای نوشتن هر آن­چه برای داستان خود مورد نیاز است، از زمان زندگی خود گرفته و زواید را به کناری گذاشته­ام (هرچند نویسنده به خصوص داستان‌نویس هیچ کلمه و واقعه­ای را مطرود و محکوم نمی­داند و همه وقایع و کلمات؛ فرزند اویند که به مقتضای زمان و موقعیت از آن­ها سود می­برد و به هیچ تمهیدی؛ چه ممیزی و چه بی­علاقه­گی این و آن تصمیم‌گیرنده تن درنمی­دهد) زیرا داستان و قصه هرچند تقلید موبه­موی زندگی نیست؛ بلکه نوعی شناسه (الگوپذیری) است که نویسنده براساس دیدگاه و زاویه نگاه خود آن را دگرگون ساخته به آن هویت و ساختار دیگری بخشیده که این خود طرحی است هنرمندانه از جهان هستی. همه آن نوشته حاصل تجربه است و هیچگاه نیز هر پدیده هنری خالی از تجربه نیست و اگر جز این باشد منظره­ای است سخت غریب و دلگیر و خب... تجربه خود به گونه­ای صورت دیگری (صورت فیزیکی) از هستی و هر آن­چه که تکامل یافته و در عرصه­ هستی هر آنچه آمده و می­آید، نمودی از تجربه است، به قول سروانتس؛ حتی ضرب­المثل­های کوتاه نیز به دنبال تجربه­های طولانی آفریده شده­اند.
در بانوی مه، برخی از خرده روایت­ها؛ با ظرافت خاصی تقدم و تاخرشان تغییر کرده، بدون اینکه به رویه­ کلی داستان ضربه­ای وارد شود. استراتژی شما در تنظیم این تقدم و تاخرها چه بوده؟
اگر منظورتان از خرده روایت­ها، تکنیک است، پاسخ می­دهم؛ خیر. چون تفکیک اجزای داستان از یکدیگر غیر ممکن است زیرا هر جز داستان[کوچکترین جز حتی] و عوامل درونی و بیرونی آنچنان در یکدیگر تنیده شده‌اند که نمی‌توان دست به تجزیه یک جز از جز دیگر زد؛ زیرا داستان نوشته‌ای است که در آن ماجراها به صورت حوادث مترادف و مسلسل می‌آید. اصولا ساختار رمان چنین است؛ زیرا تعداد آدم‌های انبوه رمان از یک سو و داستانک‌هایی که در فرایند نوشتن ظهور می‌یابند، نویسنده را وامی‌دارد که برای چیدمان و گنجانیدن این همه مطلب، تکنیک خاصی را اتخاذ کند و نویسنده طبق چیزی که «فورد مدکس فورد» گفته: باید همیشه چشم به خواننده بدوزی؛ چرا که تکنیک جز این، چیز دیگری نیست. هر داستان، منطق ساختمانی خود را دارد، هر داستان در روند تکوینی خود با رفتن از حادثه‌ای به حادثه‌ دیگر، دگرگون شدن و در نهایت در نقطه اوج یا ضد اوج باز می‌ایستد و در این میان عنصر تکنیک است که به یاری نویسنده می‌آید که چگونه با خواننده خویش مواجه شود و چگونه او را در این راه همسفر باشد؛ تا کنار هم بنشینند و به جهان بنگرند، شاید این گفته «نورستر» به گونه‌ای پاسخ کامل این پرسش باشد که: داستان؛ روایت سلسله حوادثی است که برحسب ترتیب زمانی آمده و قصه‌نویس از این رهگذر مساله تسلسل را پیش می‌کشد به گونه‌ای که خواننده از خود می‌پرسد: حادثه‌ای که در تعقیب این حادثه خواهد آمد، چیست؟ من فقط می‌خواستم این کار را انجام دهم. در این رمان چند خط روایی است که گاه بی‌انقطاع می‌آیند و گاه بریده بریده و گاه شانه به شانه و منفرد. همه و همه می‌آیند که داستان را به پیش ببرند، بی‌هیچ تقدم و تاخری من این عاشقانه‌ را به نوعی یک صورت‌بندی اجتماعی می‌دانم که پیش از آن که صحنه تقابل شخصیت‌ها با هم یا اجتماع باشد بیشتر نمایی از تقابل آنها با خویشتن است. به طور کلی شما این تقدم و تاخر را تکنیک بدانید و تکنیک نیز تنها ابزاری است که من نویسنده در راستای کشف و شهود و بسط موضوع و انتقال مفاهیم در اختیار دارم.
شخصیت­های این رمان، خصوصا اهالی خانه آقا رفیع، با شعر دم­خورند و شاعرانه زندگی می‌کنند. حتی دیالوگ­هاشان هم بعضا شاعرانه است. همچنین زبان روایت نیز گاهی به توصیفات شاعرانه پهلو می­زند. این رویه در کتاب­های قبلی­تان هم کمابیش دیده می­شود. چرا؟ به خاطر دلبستگی و تجربیات شخصی­تان در حوزه شعر است که همواره نمودهایی در داستان­هایتان دارد؟
جهان، جهان شاعرانه‌گی است و انسان؛ شاعرِ تمام فصول هستی خویش. انسان با شعر متولد می‌شود، گریه‌هاش ملودی بارانی آغازه‌ای است که به تکوین هستی، کمک می‌کند و من نه به دلیل شیفتگی شاعرانه‌ام به انسان و نه به خاطر آن که شاعرم که فقط و فقط اعتماد دارم که انسان شاعری است پر از غزل و ترانه آن هم انسان این سرزمین انسان ایرانی، پارسی را می‌گویم. بله... تمام آدم‌های رمان‌ها و نمایشنامه‌هام تمام زندگی را شاعرانه می‌سرایند؛ حتی درد را، مرگ را... شاید برخی این وجه شاعرانه‌گی را دوست نداشته باشند و بسیاری نیز این وجه را پذیرفته اند. سبز یاد استاد رادی همیشه مرا به این‌گونه نوشتن تشویق می‌کرد.
این رمان به لحاظ ساختاری، از رمان اولتان پیچیده­تر است. آیا این تغییر را باید نوعی پیشرفت قلمداد کرد یا یک تصمیم استراتژیک؟
نقدها، همواره پاسخ پرسش‌ها هستند. هیچ وقت معیاری برای گزیش یا چیدمان حوادث و عبور آدم‌های داستانم از هزار توی زندگی نداشته‌ام. همان‌گونه که قصه‌ها آدم‌ها را می‌سازند، آدم‌ها نیز قصه را. آدم‌های رمان خود خواسته‌اند که از دالان‌ها و دهلیز‌های تو درتو و هزار توهای گم و بی‌نشان بروند و بیایند. هرچند پیچیدگی‌های «بانوی مه» به نوعی؛ شکل است. و شکل نیز می‌دانید که جدا از محتوا نیست و به قول «گوستاو فلوبر»؛ این دو همچون جان و تن‌اند. و من مانند هر نویسنده دیگر؛ چه در حوزه بازی‌های کلامی‌و چه تنوع‌پذیری در شکل، در پی خلق تکنیکی‌ام که داستانها را پیش ببرد؛ تا انتخاب تکنیک مناسب، دست خواننده‌ام را بگیرم و او را لحظه به لحظه و وقت به وقت؛ تا آخر داستان با خودم، به نقطه پایان ببرم و او دلزده از این سفر داستانی نباشد. این میراث نمایشنامه‌نویسی است؛ زیرا در این زمینه نمی‌پسندم که وقت اجرای نمایشی از من، صدای صندلی در سکوت سالن بپیچد. سخت به داستان و عنصر تعلیق علاقه دارم [هر چند اعتقاد دارم که رمان، نمایشنامه و.... قصه درونی خود نویسنده است که به لحاظ ساختاری خود را نمایان می‌کند.] اما باز به تکرار می‌گویم؛ این خوانندگان و ناقدان آزموده و عادل هستند که این اتفاق را پیشرفت بدانند، یا پسرفت یا تصمیم عاقلانه یا استراتژیک یا....
در پایان از شما می­خواهم کمی‌درمورد فعالیت این­روزهای خودتان توضیح دهید. گویا چند اثر آماده چاپ دارید و الان هم مشغول نوشتن رمانی تازه هستید! حال و هوای این رمان چگونه است؟
گویی متولد شده‌ام که فقط بنویسم، چقدر سوژه، چه قدر داستان و نمایشنامه که در گوشه‌ای از ذهنم تلنبار شده است. چه می‌شود کرد؟ سوژه بسیار و عمر کوتاه. هراسم از مرگ و این­که چشم‌هایم را ببندم و همه چیز تمام شود، نیست. بلکه همه ترسم از کارهای ناتمام و نیمه تمام و آغاز نشده است که نه فرصت‌ نان، مجال تمام برای نوشتن به من می‌دهد و نه سن و سال که سن، سن رعشه‌هاست. اما می‌خواهم از مرگ و اندیشه مرگ و روزگار پیری دور شوم و تا هستم بنویسم و بنویسم؛ و بروم سراغ «یزرا» که کتاب اول آنرا نوشتم؛ و بعد شد نمایشنامه‌ای در خور تامل و نگاه كه به وام از کلام استاد رادی، همطراز با تفنگ‌های ننكارار برشت. چندین صفحه نوشته شد و متوقف ماند و بعد«لیلو» را نوشتم که می‌توانم به زبان، تکنیک و نوع داستان آن تکیه کنم. اگر امسال، سال چاپ آن باشد، می­تواند اتفاق خجسته‌ای برای من باشد و اقبال خوانندگان و منتقدان را به خود جلب کند. در این فاصله به بازآفرینی نمایشنامه كابوس پرداختم و اگر نفسی باشد و وقت و عمری؛ باید بروم سراغ نمایشنامه‌هایی که در گوشه‌ای از ذهنم کپ کرده‌اند. مثل «شصت دقیقه مانده به وقت بارانی» که یکی از انسانی‌ترین نوشته‌های این روز من است و دیگری ستایشی از آریو برزن؛ سپاهی مرد پارسی که مقابل اسکندر سرزمین سوز، مردانه ایستاد به نام «یک گزاره از هزار گزاره از هزار گزاره نامده سردارکشی». اما این روزها حس نوشتن رمان جدیدم«عقیق و خاکستر»، حس رفتن سراغ هر نوشته دیگر را از من و قلم من گرفته است. عقیق و خاکستر مانند «بانوی مه» با پیچیدگی­های خاصی خود و آدم‌های بسیارتر، در کلانشهر بی­ترحم تهران می‌گذرد. آن هم با نگاهی شاعرانه و تصویرهایی که پاره‌ای از اوقات نوشتن، می‌خواهند غزل شوند. دیگر این که فرصت جمع‌آوری شعرهای پراکنده است و نگاه دیگری به رمان «من خودم را در کوچه‌های اصفهان گم کرده ام» که از معدود نوشته‌هایی است از زبان اول شخص. و دیگر آن که مجموعه داستان «پاییز روی سنگ فرش خیس» را به دست چاپ بسپارم.
و کلام آخر؟
آخر این کلام؛ سپاس از دوستی که می‌دانم دوست ندارد نامی‌از او در این گفت‌وگو ببرم! اما من با تکیه به مهربانی او از او می‌گویم؛ از هادی حسینی‌نژاد خوب که همت او، بانوی مه را به عرصه رساند و شمایی که مجال این گپ و گفت را فراهم کردید. سپاسگزاریم.

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
Links to this post:
Create a Link