تادانه

چاپ دوم «قصه‌های یک دقیقه‌ای» رسید
 
کتاب - کلهر در مقدمه کتابش نوشته: «این قصه‌ها حاصل سفر به ژاپن است. حاصل حرف ناشری ژاپنی که در دو هفته‌ای که آنجا بودم قصه‌هایم را خواند و گفت: این‌ها خیلی طولانی‌اند، قصه‌های کوتاه‌تر می‌خواهم.»
به گزارش خبرآنلاین، کتاب «قصه‌های یک دقیقه‌ای» مجموعه‌ای از داستان‌های بسیار کوتاه فریبا کلهر در کمتر از دو ماه از سوی نشر آموت به چاپ دوم رسید.
فریبا کلهر که این روزها رمان «عاشقانه» او از سوی همین ناشر در بازار عرضه شده، در مقدمه کتاب نوشته است: قصه‌های یک دقیقه‌ای من حاصل سفر به ژاپن است. حاصل حرف ناشری ژاپنی که در دو هفته‌ای که آنجا بودم قصه‌هایم را خواند و گفت: این‌ها خیلی طولانی‌اند، قصه‌های کوتاه‌تر می‌خواهم...نوشتن قصه‌های یک دقیقه‌ای را از حدود سال 78 شروع کردم و هدفم این بود که علاوه بر کوتاه‌نویسی، مخاطبم عام باشد و تمام افراد خانواده از خواندن آن لذت ببرند. قصه‌های یک دقیقه‌ای من در دوره‌ای نوشته و چاپ شد که اثری از قصه‌های یک دقیقه‌ای، مدیر یک دقیقه‌ای، مادر یک دقیقه‌ای و حتی پنج دقیقه‌ای و سه دقیقه‌ای نبود.» این کتاب دربرگیرنده 94 داستان کوتاه است که به جز مقدمه دو بخش قبل از شروع و قبل از پایان نیز برای مخاطبان در کتاب گنجانده شده است. چاپ دوم این کتاب با قیمت 9هزار تومان منتشر شده است.
دو داستان از کتاب را با هم می خوانیم:
آبنبات نارنجی اسم یک دختر 9 ساله است. که دلش می خواهد وقتی بزرگ شد، آشپز بشود. انشایی هم که سر کلاس خواند درباره همین موضوع بود. او نوشته بود وقتی بزرگ شدم، آشپز می شوم. وقتی به خانه ام بیایید با شربت قورباغه از شما پذیرایی می کنم. فرنی تار عنکبوت برایتان می پزم و پوره دم سگ جلویتان می گذارم. اگر سیر نشدید دماغ روباه و چشم الاغ و زبان میمون را توی مخلوط کن می اندازم و مخلوط می کنم و معجون خوشمزه ای تقدیم تان می کنم. کوفته مار و کتلت سوسک حمام برایتان می پزم. روی گربه ولگرد، خامه ملخ می ریزم و توی فر می گذارم. کیک که آماده شد با چای بال مگس از شما پذیرایی می کنم و بستی حلزون برایتان می آورم. و ماکارونی کرم شب تاب جلویتان می گذارم. و در آخر هم ناخن خروس جنگی برایتان می آورم تا با آن لای دندان هایتان را پاک کنید. امیدوارم از پذیرایی ام راضی باشید. اما برای شام هم باید بمانید. چون می دانید چی می خواهم درست کنم؛ خورش...نه اول حدس بزنید تا بعد...من بگویم؟ بچه ها؟ بچه ها؟ کجایید؟ چرا هیچکس توی کلاس نیست؟ پس خانم معلم کجا رفت؟...
*
«خرس به دختر گفت: با من ازدواج کن! دختر گفت: غیرممکنه. من به این زیبایی، بلند والایی. خرس گفت: که این‌طور، خب اصرار نمی‌کنم، شاید حق داشته باشی!
خرس رفت و دختر هم به راه افتاد. کمی که رفت جوان زیبا و بلد بالایی روبرویش ظاهر شد. دختر به سرتاپای مرد جوان نگاه کرد و با خودش گفت: چه جوان زیبایی، چقدر خوب می‌شد اگر از من تقاضای ازدواج می‌کرد.
هر دو راه افتادند. کمی که رفتند به نهری رسیدند. گُلی روی آب شناور بود. دختر به مرد جوان گفت: لطفا گل را برایم بگیر! مرد جوان گل را از آب گرفت و به دختر داد. دختر گل را به موهایش زد و خودش را در آیینه آب نگاه کرد و پرسید: زیبا شده‌ام؟ مرد جوان کنارش ایستاد و در آیینه آب نگاه کرد و گفت: زیبا بودی زیباتر شدی.
ناگهان چشم دختر به تصویری در آب افتاد. خرسی در تصویر آب کنار او ایستاده بود و لبخند زشتی هم بر لبانش بود. دختر برگشت و به مرد جوان نگاه کرد. مرد نگاهی مهربان و لبخندی زیبا بر لب داشت و دختر دوباره به تصویر توی آب نگاه کرد. یک خرس کنار او ایستاده بود.
پایان این قصه معلوم نیست. چون هیچکس نمی‌داند آیا مرد جوان همان خرس بود که برای ازدواج با دختر خودش را به شکل مردی زیبا درآورده بود یا در چاه وجود مرد جوان خرسی زندگی می‌کرد که فقط آیینه آب آن را نشان می‌داد.»

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
Links to this post:
Create a Link