تادانه

مانده این اطلال و خرابی و...
سال 2000 (1379 ما) از طرف روزنامه انتخاب رفته بودم بلندی های جولان (سوریه)؛ بیخ گوش اسراییل (که مجبور بودیم مدام توی خبرهایمان بنویسیم رژیم صهیونیستی). اونجا از استاد حداد، روزنامه  نگار پیرسال اردنی پرسیدم واقعا چرا مشکل فلسطین حل نمی شه؟ یعنی اصلا حل شدنی نیست؟ خندید و گفت "خب اگه حل می شد من این 50 و چند سال چطور باید نون می خوردم؟"
حالا وقتی به این روزهای ادبیات معاصر ایران دارم نگاه می کنم (حداقل 19 ساله که لحظه به لحظه اش رو همراهی کردم و خوشبختانه از این راه نان نخوردم، چون تا همین چند سال پیش مترجم عربی بودم.) همیشه بودند کسانی که نگذارند نویسنده های واقعی کنار هم قرار بگیرند و شارلاتان ها تا توانستند آزار دادند این بیچاره نویسنده ها را و آن ها آمدند و رفتند و فقط مزدشان را گرفتند و مانده این اطلال و خرابی و گوشخراش کلاغان وبلاگی و مطبوعاتی و دسته ای و محفلی و ...
همینه که برای احمد محمود و محمود دولت آبادی و علی اشرف درویشیان و محمدرضا صفدری و رضا جولایی و ابوتراب خسروی و ناهید طباطبایی و فریبا وفی و بلقیس سلیمانی و فریبا کلهر و زویا پیرزاد احترام قائل هستم و هر جا می بینم شان، به احترام کلاه از سرم برمی دارم؛ چون دغدغه شان ادبیات است و کلمه و حتی از انجام گفتگو درباره کتابهایشان دوری می کنند.
هر کدام از نویسنده های این سالها هم دنبال نوچه پروری افتادند، ور افتادند؛ چه اون که آقاشون بود، چه اینا که فقط دستمال به گردنش هستند. آمار دقیق دارم از نویسنده ای که زمانی به خاطر مصاحبه های جنجالی اش علیه ارشاد، هر کتابش چهار تا چاپ می فروخت و حالا سه کتابش از سال 82 در همان چاپ اول مانده و ناشر حتی دیگر رغبت ندارد بیاوردش جلوی ویترین.
دیروز داشتم فکر می کردم راستی این سال ها خیلی ها آمدند و گروه شدند که ادبیات شان را درخت کنند سایه بر شاخه های دیگران آویخته، اما چه شدند؟ خنده دار است از "آلن روب گریه یه" می پرسند چطور شد این گروه رو تشکیل دادید؟ (منظور اهو، خبرنگار، گروه رمان نو فرانسه است) جواب می دهد: "ما حتی همدیگر رو ندیدیم. ما (من و دوراس و بنژه و بوتور و سیمون) فقط ناشرمان یکی بود؛ همین."
دود این فرصت سوزی ها  به چشم چه کسی رفته جز مانع تراشی برای دو جین نویسنده ای که می توانستند نویسنده بشوند و حالا اسمی هم ازشان نیست. حرف از تیراژهای چند هزاری که دیگر حکم افسانه را دارد. به عنوان کسی که در نشر کوچکی مثل آموت، 33 کتاب در ارشاد مانده دارم و بیش از دو انگشت دستان، کتاب غیرمجاز شده، تردید نداشته باشید دوستی قرص و محکمی نمی توانم با ارشاد داشته باشم اما منصف که می توانم باشم. آیا همه تقصیر به عهده آنهاست. به خدا قسم روزی دایی جان ناپلئون سر برخواهد داشت که "اینا با برنامه ریزی زدند ریشه ادبیات این مملکت رو سوزاندند. کاری کردند که مردم دیگه کتاب نخرند. فراری اند این مردم. فراری اند. باید با نوازش، آوردشان نزدیک کتاب که نترسند. به خدا گناه دارند این مردم. تا اسم نویسنده روشنفکر و جایزه برده می شود، خواننده فراری می شود!"
ظاهرا خنده دار است این کلمه ها اما لطفا جمع محدود دور و بر خودتان را فراموش کنید و آن جمع اصلی را به دیدار بیاورید که منتظرند تا با لبخندی، شیرینی آشتی کنان توی دهان همدیگر بگذارید.
کلمه بی رحم است. ادبیات بی رحم است. زمانه بی رحم است.
ما داریم زمان را از دست می دهیم؛ همین.
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
Links to this post:
Create a Link