تادانه

بعد شادمان می‌آیم توی خیابان
برای آدم ِ تنها، همیشه بی‌پشت بودن، زود می‌رساندش به آخر خط.
این چند سال (دارد چهار سال می‌شود که نشر آموت زنده شده) زیاد تنها شده‌ام و این چند ماه گذشته، زیادتر از هر وقتی.
دیگر کم‌کم دارم آموخته می‌کنم تنم را به اینکه وقتی مثل دیروز روزی، تب می‌کنم و می‌افتم به رختخواب و خیالات برم می‌دارد که یعنی چی؟ تا کی؟ چرا؟ ووو
آن‌وقت فردایش دنبال بهانه‌ای بگردم از جایم بلند بشوم و خودم را به کتاب‌ها برسانم؛ تا پارسال کتاب‌ها در دفتر آموت بود در کریمخان و حالا نزدیک به یک‌سال است که کتاب‌ها رفته‌اند به انباری در جمهوری و میز و صندلی مانده در کریمخان.
امروز ظهر وقتی از جایم بلند شدم، حال مرده‌ای را داشتم که خاک از تنم باید می‌تکاندم. تکانان و تکانان رسیدم به انقلاب و بعد پیاده تا انبار. لباس کار دارم آنجا. لباس عوض کردم و بی‌بهانه، شروع کردم به جابه‌جایی کتاب‌ها؛ اصطلاحا انبارگردانی.
آنقدر کتاب‌ها را این‌طرف و آن‌طرف کردم و جا باز کردم که وقتی به خودم آمدم، ساعت، از ظهر رسانده بود خودش را به غروب.
توی راه وقتی مطابق معمول، هدفون را گذاشتم به گوشم و موسیقی، جانم را جان‌دارتر کرد؛ حس کردم گویا تازه از دیدار ِ محبوب برگشته‌ام و حالا باز جان خواهم داشت تا مبارزه بعدی و باز رسیدن به آخر ِ خط ِ دیگری که باز امیدوارم آخری نباشد.
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
Links to this post:
Create a Link