تادانه

پایان ِ چاپ دوم «شوهر عزیز من»
کتاب - همه‌ این رها شدگی‌ها تقصیر یا لطف شوهر عزیزی‌ست که دفاع از ناموس وطن را در سالهای جنگ انتخاب کرده. مردی که بیست و چند سال بعد جلوی در خانه‌ی خودش، به جرم مواضع سیاسی تازه‌اش که چندان هم ربطی به آن اوایل انقلاب نداشته، ترور شد و ...

به گزارش خبرآنلاین، چاپ دوم «شوهر عزیز من» در حالی به پایان رسید که سومین رمان سه گانه فریبا کلهر همچنان از جمله پرفروش ترین کتاب های نشر آموت است که بعد از فروش خوب در نمایشگاه کتاب فصل تابستان را هم برای این ناشر، خوب رقم زده بود.

شخصیت اصلی این رمان، زنی است که در نخستین فصل رمان با ترور همسر خود که استاد اخراجی دانشگاه است، مواجه می‌شود و پس از آن داستان به شرح تغییر ایدئولوژی‌ها و نگرش این فرد در طول سال‌های پس از دهه 60 می‌پردازد. شوهر عزیز من با روایتی خطی، ساده و به دور از بازی های فرمی، وقایع دهه 60 را از منظر سیما، زنی که در آن برهه جذب فعالیت های حزبی و گروهی شده است، روایت می کند. سیما انتظاری بعد از دیدن خواب مهندس سین و پیدا شدن سر و کله نسرین ماجدی در پس مرور خاطراتش، زندگی آدم هایی را روایت می کند که مهم ترین دوران زندگی و جوانی شان به وقایع پیرامون انقلاب، اشغال سفارت آمریکا، انقلاب فرهنگی، جنگ، بمباران و حمله موشکی به شهرها خصوصا تهران، سهمیه بندی و... گره خورده است. تا جایی که از تغییر ایدئولوژی ها و نگرش افراد در طول سال های پس از دهه 60 حرف می زند. مهم ترین ویژگی کتاب را شاید بتوان زبان گیرا و آمیخته به طنز نویسنده دانست.

«شوهر عزیز من» روایت زنی است در اوج زندگی. در اوج رها شدن از همه. در اوج استواری. وحتی در اوج بی غمی. عجیب زنی که هیچ یک از اینها آرام‌اش نمی‌کند. و هیچ چیز دیگر هم... جز زنجیر مردانه‌ای که بیست سالی می‌شود به گردن دارد. و البته گاهی آرش. پسر خوانده‌ صاحب همان زنجیر که در کتاب زندگی می‌کند فقط و فقط برای آنکه به سیما بگوید زندگی گسترده تر است. و همه‌ این رها شدگی‌ها تقصیر یا لطف شوهر عزیزی‌ست که دفاع از ناموس وطن را در سالهای جنگ انتخاب کرده. مردی که بیست و چند سال بعد جلوی در خانه‌ی خودش، به جرم مواضع سیاسی تازه‌اش که چندان هم ربطی به آن اوایل انقلاب نداشته، ترور شد و ...

در بخشی از این رمان می‌خوانیم: «از موقعی که بیکار شده است، نه ورقه‌ای هست که تصحیح کند، نه دانشجویی که استاد راهنمای پایان‌نامه‌اش باشد. کاری ندارد؛ جز مصاحبه‌ کردن با روزنامه‌ها و مجله‌هایی که می‌خواهند بدانند چرا از دانشگاه اخراج شده، آیا اخراجش به مصاحبه با بی‌بی‌سی ربط داشته یا به تغییرات ملموسی که در دیدگاه‌های سیاسی‌اش به وجود آورده است. این روزها بیشتر وقت کوروش توی پارک گفتگو می‌گذرد. آنجا راحت‌تر است. دست و پای من را هم نمی‌بندد. مردی که صبح تا شب توی خانه باشد، ایرادگیر می‌شود. این حرف کوروش است؛ وگرنه من که از بودن و دیدن کوروش شکایتی ندارم.»
*

«یک روز نسرین زنگ در را زد و آمد. من داشتم مرغ تکه تکه می کردم و ترانه مرسدس سوسا را می خواندم. سپاسگزارم زندگی که به من بینایی دادی تا در انبوه آدمها مردی را که دوست دارم پیدا کنم...
البته که از صدای زنگ فهمیدم نسرین پشت در است. هیچکس مثل او نمی تواند طوری در بزند که آدم فکر کند که به او بدهکار است و زودتر باید در را به رویش باز کند و بدهی اش را بپردازد. نپرسیدم کیه و در را باز کردم. کمی بعد صدای پای او را از توی حیاط شنیدم. نگاهش را به روی ماشین پارک شده شوهر عزیزم دیدم. حتی دیدم کنار ماشین مکثی کرد و ماشین را دید زد. بعد شاخه های توت نروک را از سر راهش کنار زد و نزدیک تر شد. اما گردوغبار چادرش زودتر از خودش به من رسید. عطسه که کردم نسرین روبرویم ایستاده بود. با دماغی که از لای چادر بیرون مانده بود. از پایین پله ها با من سلام و احوالپرسی کرد و بالا آمد. با دفعه اولی که دیده بودمش کلی فرق کرده بود. دست کم چادرش دیگر بور نبود. چادر راهپیمایی و مهمانی رفتنش فرق می کرد.تنها تجمل او در زندگی همین بود...آمد و همانطور با چادر و یکوری نشست روی کاناپه تا رویش به من باشد که داشتم فکر می کردم بروم یک بسته پاپ کورن بگذارم توی مایکرو ویو تا هم صدای ترق ترق ذرت ها بلند شود و هم چیزی داشته باشم بگذارم جلو نسرین که هنوز دهانش را ندیده بودم. پرسید بچه هم داری؟ گفتم آره دو تا از بهترین ها را دارم. می خواست بداند حالا کجا هستند. پرسید دخترند یا پسر؟ چند سالشان است؟ شوهرم چه کاره است؟ چند سال است ازدواج کرده ایم؟ خواستگاری سنتی یا ...؟من هم که دیگر همان ساده لوح بیست و اندی سال پیش نبودم و تغییرات ملموسی در نظام فکری ام بوجود آمده بود، جواب سوالهایش را یکی در میان دادم...از لای صدای ترکیدن ذرت ها جوابش را دادم. بعد که دیگر حوصله ام را سر برد گفتم آن بازی چی بود آن روز از خودت در آوردی؟ رویت را چقدر آنقدر محکم گرفته ای اینجا که کسی نیست. دستی را که به چادرش بود کمی شل کرد و خندید. دیدم تمام دندان هایش را روکش کرده است. آنهم چه روکشی! انگار آدمس جویده و زردی را کشیده بود روی دندان هایش...شروع کردیم به دانه دانه خوردن. پرسیدم از برادرت چه خبر؟...»

ساکنان تهران برای تهیه این رمان کافی است با شماره 20- 88557016 سامانه اشتراک محصولات فرهنگی؛ سام تماس بگیرند و کتاب را در محل کار یا منزل _ بدون هزینه ارسال _ دریافت کنند. هموطنان سایر شهر‌ها نیز با پرداخت هزینه پستی ارسال، می‌توانند تلفنی سفارش خرید بدهند.

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link