تادانه

پیشنهاد نوروزی خبرآنلاین


مجله نوروزی - مطالعه در نوروز یکی از بهترین، کم‌هزینه‌ترین و پرثمرترین تفریحاتی است که می‌تواند لذت کسب آگاهی‌های متنوع تاریخی، ادبی، پزشکی و...در روزهایی که با رستاخیز طبیعت همراه شده، میهمان دل های بهاری شما کند، خبرآنلاین در همین زمینه هر روز پیشنهادی برای مطالعه کاربران محترم خود خواهد داشت.

«...وقتی با او روبرو شدیم گویی او آن سپیده خوشگل و خوش ترکیب که صورتش مانند برگ گل پر از لطافت بود، نیست. چه شده سپیده؟ در وهله اول اشک مهلتش نداد... گویا بهار سال گذشته آفتاب لطیف و مدهوش کننده اواخر فروردین سپیده را صبح ها یکی دو ساعت به ایوان مشرف به اتاقش می کشاند. درست روبروری ایوان آن سوی کوچه جوانی پنجره اتاقش را باز می کند، سپیده می گفت در وهله اول اهمیت ندادم، حتی پشت به پنجره جوان نشستم. قبل از آن شنیده بودم آن خانه متعلق به پیرزن ثروتمندی است، پسر برادرش که پدر و مادر و خواهر و اغلب خانواده اش همه به آمریکا سفر کرده بودند گهگاهی به عمه اش سر می زد، جوان خوش سیما اهل موسیقی. سپیده می گفت: هر بامداد که پنجره اتاقم را باز می کردم همراه با هوای سبک و پر طراوت صبح، ارتعاشات روح پرور ویلن او گوشم را نوازش داده و آنچه دورادور از تهران و دامنه البرز شنیده بودم که تهران یک پنجره زیبایی است و آنجا شهری عشق پرور است، احاطه ام کرد و رفته رفته متوجه جوان خوش سیما و ثروتمند شدم، هر روز از روز قبل پنجره ها زودتر باز می شدند، نگاه ها به چشمک، چشمک ها به اشاره، اشاره ها به خنده و علائم به میل درونی تبدیل شد، تا اینکه یک زنی سیاه چرده که قدی بلند داشت و گویا کلفت خانه قصر مانند عمه جوان بود به بهانه ای وارد خانه ما شد و نامه ای به من داد ... ادامه

اسپندار می گفت که جد ما یک وقتی کنار هیرمند، کبوترهای نر و ماده ای شکار کرده بودند که طرح و شکل عجیبی داشتند، هر سال هم یکی دو جوجه می آوردند. اسپندار می گفت تا جماعت را ردشان کنم، رفتم و قفس کبوترها را آوردم، منتها تا جماعت کبوترها را دیدند انگار در برابر سر و رازی مینوی قرار گرفته اند، خشکشان زد، لرزیدند، رنگشان پرید...دیدم این طور است گفتم کبوترها مال شما، ببرید. خوشحال شدند، خیلی هم ممنون شدند. قفس کبوترها را گرفتند و رفتند. گویا مادر مریم، جایی می اندازد میان گل ها و گلدان ها، جنازه مریم را می خواباند، سر بریده اش را هم مرتب با گلاب می شسته و می گذاشته روی یک بالش سفید و تمیز. یک روز خودم هم به تماشا رفتم عجیب است که چشم ها هنوز زنده و جاندار جلوه می کردند، به نظر می آمد که آمد و رفت آدم ها و همسایه ها را می بینند، انگار گل ها را تماشا می کردند. کبوترهای مرا که در قفس، کنار سرش بودند تماشا می کردند. موضوع را مخفی کرده بودند که خبر به کلانتری نرسد. فرهنگ مردم است دیگر، شاید توقع داشته اند که بال سیمرغ به دادشان برسد...معلوم است که خبری نشد ولی عجیب است که نه جنازه بو گرفت و نه سر بریده، برعکس، بوی عطر و گلاب گرفتند. چشم های قشنگ مریم از اولش هم قشنگ تر و جذاب تر شدند. طوری که مردم از آن سر شهر راه می افتادند می آمدند به تماشا...» ... ادامه

بعد از ده سال آقا دست یه دختر زردانبو لامذهب اجنبی موسرخ را گرفته آورده که زنمه...بیچاره حاج خانم دق کرد و مرد. یقین داشتم که دلش نمی خواست من هم برم فرنگ. خمیازه ام که تمام شد. گفتم: آخه مادر چی بگم همه حرفات قبول...پول خوب، شغل خوب...ولی آخه توی این شرکت لعنتی یه مشت از همون اجنبی های لامذهب موزرد و موسرخ ریخته بودند. یه مشت آدم از هر مملکتی هندی، امریکایی، ژاپنی، انگلیسی...آخه زور داره بیان تو مملکت آدم هر چی داره ببرن. بعد آقایی هم به آدم بکنند...پدر سوخته ها اولی که می یان مثل گربه سر سفره یه گوشه می نشینن...بعد دو روز که موندن خود آدم که می یاد از سر سفرش نون برداره چنگ می زنن... ادامه

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link