تادانه

از یادداشت‌های فیس‌بوک‌ی
پریروز: صدایش دور بود آقای دکتر. مثلا هشدار می‌داد که برونشیت دارم و چرک گلو و گوش‌هام متورم شده و ... برای چهار پنج روز آمپول و قرص داد. بعد هم پیرزن تزریقات‌چی گفت بخواب! خوابیدم. دستانش می‌لرزید. داشت توضیح می‌داد این‌طوری و اون‌طوری و من دوست داشتم به جای آمپول زدن، ماساژم بدهد که آنقدر در این سه روز گذشته، توی رخت‌خواب به خودم پیچیده‌ام که تمام استخوان‌هایم درد می‌کند. ولی فقط با نرمی باسن‌ام بازی بازی کرد و تمام.

دیروز: پیرزن تزریقات‌چی بیشتر تحویلم گرفت. وقتی خوابیدم روی تخت، شروع کرد به حرف زدن. یک دستش باسن‌ام رو ماساژ می‌داد و یک دستش توی پلاستیک آمپول‌ها می‌گشت و دهنش هم یک‌ریز کلمه می‌پاشید بیرون. پرسیدم چند ساله اینکاره‌این؟ گفت 51 سال؟ گفتم چند سالتونه اون وقت؟ گفت 64 سال. بعد تمام زندگی‌اش را گفت و سه تا آمپول رو کرد اون جایی که مالونده بود حسابی. گفتم: دوست دارین بنویسم‌تون؟ گفت: مسخره کردین منو؟ مگه شما نویسنده‌ین؟

امروز: تازه در را باز کرده بود که از پله ها بالا رفتم. عینک آفتابی دسته گوزنی و روسری صورتی و مانتوی روشن؛ به یک زن 67 یا 68 ساله آیا می آید؟ که وقتی قدم برمی دارد، اول لگن اش تکان می خورد و بعد پا روی پا بند می شود، هموار زمین؟
بفرما زد. دستش را گرفت به کمرش. گفت: ماشاءالله ماشاءالله انگار دیگه خوب شدی. در عوض من دیشب کمردرد کردم. سفت هم بستم. (نمی دانم چرا فکر کردم منظورش این است که بیا ماساژ بده!)
اشاره کرد بخوابم. خوابیدم. داشت تقویتی ها را در هم قاتی می کرد که گفت: «قول داده بودی برام کتاب بیاری.»
- آوردم.
- جدی؟ پولش چقدر می شه؟
- براتون می نویسم.
بعد شروع کرد به تعریف کردن. از خواهرش گفت که اوایل کمک حالش بوده. از دخترش گفت که چهار تا لیسانس گرفته و چند زبان یاد گرفته به وسیله ماهواره. از شوهرش گفت که قاضی بوده و این شهر و اون شهر ساکن بوده اند. از این گفت که 17 سال است فقط در همین جا آمپول می زند. گفت که خودش نیمچه دکتر است و کار جراحی هم می کند و ...
شورتم را کشید بالا. دستش را مالید پشتم و گفت: بلند شو. یکی دیگه هم موند که شنبه باید بزنی. شنبه من نیستم. دیگه خسته شدم. دیگه بازنشسته دارم می شم. (نگاه من یک لحظه هم از دستان پینه بسته و لک و پیسی و انگشت های کج و معوجش دور نمی شد). گفت یک هفته او اینجاست و یک هفته یک خانم جوان که تازه کار است.
کتاب ها را که دادم. بوسید. هر کاری کردم پول تزریقات رو بدهم، نگرفت. گفت: می خوانم. اگه نویسنده خوبی بودی، بهت زنگ می زنم بیایی زندگی من رو هم کتاب کنی. برو به امان خدا!
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link