تادانه

نامه به «بهمن دری اخوی» | متن کامل
خانم «تالاری» دو بار تا به حال باعث شده یک هفته دستم به کار نرود، بار اول هفته آخر آبان 1387 بود که زنگ زد و گفت «لطفا 2 آذر تهران باشید.» خندیدم و پرسیدم «شما؟» خندیدند و گفتند «از بنیاد جایزه جلال آل احمد.»
یک هفته ای مردد بودم که واقعا این خبر واقعیت دارد؟ و دستم به هیچ کاری نمی رفت.
بار دوم دهم تیر ماه 89 زنگ زد و گفت «آقای علیخانی! شما از طرف بنیاد جایزه جلال آل احمد دعوت هستید تا در ضیافت شام اهل قلم صحبت کنید.» خندیدم و گفتم «خوشامدگویی است از زبان من؟» خندید و گفت «نه. هر چه خواستید بگویید.»
پنج روز مانده بود به ضیافت شام هتل لاله اهل قلم. در خیابان و کوچه و دفتر و خانه و روی زمین و زیر زمین و داخل اتوبوس و داخل مترو، مدام فکرم به این بود که چه بگویم؟ ده بار تصمیم گرفتم زنگ بزنم و عذرخواهی کنم. بعد دستم رفت به نوشتن. نامه اول را پاره کردم؛ که دوستش دارم و کاش پاره نمی کردم. نامه دوم را برای دوستی هم خواندم؛ جالب اینکه آن شب در ضیافت بود و فکر می کرد همان نامه را قرار است بخوانم. نامه سوم را فقط زنم خوانده بود. گذشت و گذشت و به نتیجه ای نرسیدم تا یک ساعت قبل از مراسم که این نامه را نوشتم و دویدم کافی نت و تایپش کردم و یک نسخه اش را هم پس از قرائت به آقای «دری» تحویل دادم.
در چند روز گذشته دوستان زیادی ایمیل داده و تشکر کرده اند که گویا حرف دلشان بوده این حرف ها. اصل نامه را خواسته اند. ضمن تشکر از اظهارنظرها، نامه ام به آقای «بهمن دری اخوی» معاون فرهنگی جدید وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را در تادانه منتشر می کنم.

ضیافت اهل قلم در هتل لاله - 15 تیر 1389 - عکاس: پیام اکبری

با سلام که نامی از نام های خداست
یوسف علیخانی هستم، متولد اولین روز طبیعت در اولین ماه سال، در سال هایی که حالا از آن سی و اندی گذشته. نام پدرم حسینعلی است و نام مادرم خانم جانی. در خاکی به دنیا آمده ام که اویل بغض گلویم را می گرفت که چرا کسی نمی شناسدش؟ چرا نامی از آن در هیچ نقشه جغرافیایی نیست. من در روستایی کوچک از روستاهای رودبار و الموت به دنیا آمدم.
کودکی ام در روستا و نوجوانی در شهر قزوین و جوانی ام در تهران نوشته شده و همه سال های کودکی ام با این حسرت گذشت که چرا محل تولدِ همسالانِ دوران ابتدایی ام، شهری است بزرگ که همه می شناسندش و من را فقط یک پشت کوهی خطاب قرار می دهند که نامش را هم نشنیده اند.
بعدها که با کوله پشتی و ضبط و پوتین به پا، برگشتم تا ریشه خودم را واکاوی کنم، رسیدم به گنجی که یک دهه است به آن می نازم.
چند مجموعه داستان دارم که همگی در همان روستا یا شما فرض کنید جزیره ام می گذرد؛ جزیره ای که دیگر بر اقیانوس واقعیت پیدا نیست و خودم برایش جغرافیا تراشیدم و نقش زدم بر نقش هایی که می رفت در آبِ بالا آمده یکسان سازی، به فراموشی سپرده شود.
وبلاگی دارم که دیگر سایت شده. می دانید نامش چیست؟ «تادانه». بچه که بودم روستای ما دو تا درخت تادانه یا به قول کتاب ها زبان گنجشک داشت؛ یکی کنار امامزاده و یکی برابر محل. آن کنارِ امامزاده دیگر نیست و آن دیگری، امان نیافته از گنج یابان عتیقه جو.
نزدیک به دو سال است ناشر شده ام. می دانید نامش چیست؟ «آموت». آموت یعنی آموخت. این کلمه را از دلِ کلمه ای گرفته ام که برای همه شما آشناست؛ الموت. الموت یعنی آله + آموت (عقاب آموخت).
تمام سال های رفته ام در کوه و دشت و در میان مردم گذشته. یا برای دیدارشان کوبیده ام و دو ماه تمام در دل کوهستان، همنشین کرسی و گرما و سفره های پر از محبت شان بوده ام یا پا به پای قاطرهایشان راه رفته ام برای رسیدن به مردمانی دیگر در ناکجاآبادی که پیش از آن یا نام شان را نشنیده بودم یا اگر شنیده بودم تنها برای من در حد یک نام بودند. سوار بر اتوبوس، هفده ساعت رفته ام تا برسم به دشت مغان یا رفته ام به زنجان که قیدار نبی را ببینم و گنبد سلطانیه و معبد اژدها و مردان نمکی و سنگ قبرهای آزادیخواهان تاریخ ایران را در سجاس.
یا قطار من را برده به یزد؛ به شهر بادگیرها. در برابر شاهکاری چون امیر چخماق ایستاده ام و رسیده ام به مسجد جامع و در پیر چک چک نفس کشیده ام و پیربانو را دیده ام که کنار آتش نشسته همچنان و نگاهش مانده رو به دخمه های بی جنازه و بی لاشخور.
هواپیما هم اگر سوار شده ام برای دیدن ِ ماخونیک بوده، برای رفتن به آرامگاه ها و هفت بندها و ارگ بم و حمام گنجعلیخان و ...
گیلان را با نگاه داستان دیده اید؟
کردستان را با نگاه شعر خوانده اید؟
آذربایجان را در تاریخ و امروز دیده اید؟
خوزستان را با باد رفته اید؟
اصفهان و شیراز را بو کشیده اید؟
مازندران و خراسان و ایران را قدم زده اید؟
هیچ دقت کرده اید در بهشت زندگی می کنید و بهشت را در خیال تان، آسمانی می خواهید؟

سلام آقای معاون محترم فرهنگی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی!
سلام اهالی قلم!
شده بروید در یک روز برفی به شهر گردوها؛ تویسرکان و برسید به لوازم التحریر فروشی ای و کتابی بخواهید از سر تفنن از آن شهر عجیب؟ و بعد فروشنده با تعجب، چند کتاب خاک گرفته ی سالیان دیده را برابر چشمان تان بگذارد و اشک تان بچکد روی جلدهایش؟
چند سال قبل مسوول بخش فرهنگ مردم روزنامه جام جم بودم. دو ماه اول را فقط نشستم و نام ها را شناسایی کردم. نام هایی گمنام که در گمنامی شان در شهر به شهر ایران ِ بزرگ، دل شان می تپد برای نجات جزیره هایشان. جزیره هایی که نامش را هم من و شما نشنیده ایم!
شده بروید به همدان و بدانید مردی، فیضی نام، سال ها از پس پرده قالیبافخانه ها، آوازهای غمگین زنان قالیباف را ضبط کرده و امکانی نداشته برای انتشارش؛ تا اکنون.
شده کنجکاو بشوید وقتی می شنوید آقایی در یزد، هفت جلد ترانه های چوپانی ثبت کرده، از او بپرسید چرا منتشر نشده این گنجینه؟
شده بروید به روستایی و ...
شده بروید به کوهستانی و ...
شده بروید به کتابخانه ای و ...

آقای بهمن دری اخوی عزیز!
شاید بخندند به این سنگِ وطن بر سینه زدن را، اما خواهش می کنم پیگیر بشوید بدانید که فلان آدم که حالا بازیگر شده، چرا از سال 1354 (یعنی سالی که طبیعت اجازه داد من پا بر زمین بگذارم) با همسرش و در دوره دانشجویی، آداب و رسوم یک شهر و تمام روستاهای اطرافش را گردآورده، چرا حمایت نمی شود؟ چرا اگر هم قول حمایت می گیرد، برگه های بازی های اداری و بوروکراسی مانع انتشارشان می شود؟

آقای دری!
همین سه شب پیش با خانمی حرف می زدم که تحصیل کرده مردم شناسی است در دانشگاه تهران. همسرش همکلاسی اش بوده. شش سال است برگشته اند به شهرستان. ده ها بار رفته اند به میراث فرهنگی و ... اما ... شما می دانید خیلی چیزها را و نگذارید من بگویم. هر دو بیکارند همچنان. شوهر پس از مدتی کار کردن در یک کارخانه به کارخانه دیگر رفته. بعد کارخانه دیگر و ... کارخانه و نه میراث فرهنگی یا یک جای فرهنگی دیگر مثلا. (تحصیل کرده مردم شناسی هستند بخدا! هر دو هم محققان خوبی هستند به والله!) حالا دارند بیمه بیکاری می خورند و شوهر دوره فنی حرفه ای می بیند برای آینده نامعلوم شان (و البته دختر یک سال و نیمه شان). این خانم را می شناسم. کتابی از او در نشرم آماده انتشار دارم. رفته و روی باورهای امامزاده های الموت کار کرده. کاری که می تواند یک آغاز باشد و سال های سال فقط روی همین موضوع مکث کند و تحقیق. ایرانشناس بزرگی هم پس از خواندن تحقیقش، انگشتِ عجبا گزیده و بر پیشانی کتابش ورقی نوشته. من باید این کتاب را حمایت کنم؟
من باید بروم دنبال آقای فیضی همدان؟
من باید بروم دنبال آقای نصرت آبادی یزد؟
من باید بروم؟
یک سال است خسته شده ام؛ خسته از دیدن نادیدنی ها. من نویسنده ام آقای دری! امشب کتاب هایم را به رسم هدیه تقدیم تان می کنم؛ به امید خواندن شان البته. اما باور می کنید پیش از این فقط دردهای خودم را می دیدم و حالا که در نشر آموت نشسته ام هر روز دردهای بسیار بسیار دردمندان دیگر را می بینم آقای دری!
یوسف علیخانی شانس می آورد و شایسته تقدیر می شود در جایزه جلال آل احمد.
یوسف علیخانی شانس می آورد و از رو نمی رود.
یوسف علیخانی پوستش کلفت تر از نامهربانی هاست.
اما بقیه چی؟
تا کی فقط ما باید پوست مان کلفت باشد؟
می دانید یوسف علیخانی با اکراه پذیرفته امشب اینجا سخن بگوید؟
به خودتان نگیرید. نه اهل بازی های سیاسی هستم و نه اهل سهم خواهی. یوسف علیخانی اگر کمک خواسته برای حمایت از ثبت و انشتار داشته های فرهنگ مردمش بوده؛ مردم ایران؛ ایران بزرگ.
می دانید تا به حال چندین و چندین و چندین بار سنگ روی یخ شده ام؟
شما بوده اید که ده سال قبل ببینید رئیس فرهنگ و ارشاد اسلامی وقت قزوین چه برخوردی کرد با کار تحقیقی یک ساله اش که بعدها تحسین هم شد!؟
شما دیده اید که ببرندش پیش استاندار وقت قزوین و حرف بزند و حرف بزند و حرف بزند و ... آن وقت هفته بعد استاندار تغییر کند و تمام آن قول ها ...

آقای دری!
سهم من یک داستان ِ بیشتر است و نه مقام و جاه و شهرت اما مدتی است فکر می کنم ... ول کنید حرفم را.
چند سال قبل دعوت بودم به مراسمی که چند آدم صاحب نام انگلیسی هم بودند. فقط دو جلد گردآوری قصه های مردم رودبار و الموت را دیدند که من و دوستم افشین نادری گردآوری کرده ایم. می دانید چه خواستند؟ چاپ شده اش را خواستند. گفتیم قرار است بشود. قرار است چاپ بشود. نشده آقای دری. چاپ نشده تا به حال. می دانید چه گفتند؟ گفتند در هرجای جهان کسی دو کتاب درباره زادگاهش کار کرده باشد تا آخر عمر بیمه است و مشکلی ندارد جز نوشتن!

آقای معاون محترم فرهنگی!
در روز اول نمایشگاه کتاب امسال، امکانی دست داد و 15 دقیقه با شبکه چهار گفتگو کردم. آنجا گفتم هر نویسنده ای فکر می کند رمانی برای انتشار دارد، نشر آموت حاضر به انتشار و حمایت از اوست. کاش فردا نماینده ای بفرستید و ببینید سیل ِ عظیم نویسندگان را برای انتشار کتاب هایشان.

آقای دری!
آقای دری!
آقای دری!
فرهنگ ما، فرهنگ ماست و ایران ما، ایران ماست. شما چاره ای ندارید جز سرفرود آوردن و حمایت کردن و دیدار با اهالی اش. پس نام تان را بزرگ بخواهید با دیدن ِ همه. همه اهالی قلم، اهالی کلمه هستند و کلمه خداست.

15 تیر 1389
با تشکر - یوسف علیخانی
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link