تادانه

درباره باغ اناری
باغ اناری وقتی مجموعه داستان «باغ اناری» نوشته «محمد شریفی» منتشر شد و جایزه قلم زرین گردون را به خود اختصاص داد، تازه از قزوین آمده بودم تهران و ساکن خوابگاه سنایی کوی دانشگاه تهران شده بودم. آن وقت‌ها «محسن فرجی» داستان‌ها را می‌خواند و من هیچ نمی‌فهمیدم که برای چه این‌طور تعریف می‌کند ازش و فقط یادم می‌آید از آخرین داستان مجموعه باغ اناری به اسم «آخرین شعر» خوشم آمده‌بود و گاهی با خودم تکرار می‌کردم «دلم از تکرار این همه خروس گرفته‌است.»

گذشت تا وقتی «آخرین شعر» را محسن بنی‌فاطمه در وبلاگش منتشر کرد. دوباره یاد شریفی افتادیم که سال‌هاست در دانشگاه آزاد و کار رفسنجان درس می‌دهد و از هیاهوی تهران به دور است. آن وقت «قاسم کشکولی» داستان «وضعیت» را در سایتش منتشر کرد و درباره شریفی هم مطلبی در روزنامه شرق نوشت. بعد یاد یادداشت «رسول آبادیان» افتادم که سال 80 در کتاب هفته نوشت روی این کتاب؛ دیارگرایی در داستان‌نویسی ایران.

«محمود دولت آبادی» در کتاب «آیینه‌ها»ی الهام مهویزانی، درباره شریفی و داستان وضعیت، صبحتی می‌کند که بد نیست مرورش کنیم:
باقر رجبعلی: چند سال قبل در سفر خارج وقتی از شما خواستند داستان کوتاهی از نویسندگان جدید ایران به عنوان نماینده داستان کوتاه معاصر بخوانید، کاری از نویسنده طرفدار مدرنیسم خواندید. اگر یادتان باشد داستان «وضعیت» نام داشت. شما که پرچمدار ادبیات روستایی و واقع‌گرای فارسی هستید چرا داستانی از نویسندگان طرفدار این نوع داستان‌نویسی نخواندید.
محمود دولت آبادی: اصلا اینطور که شما می‌گویید یک عده طرفدار این‌طور داستان هستند یک عده نیستند، من نمی‌فهمم. در ضمن کسی از من نخواست داستانی بخوانم بلکه خود شعری از یک شاعر ایرانی در کانادا و داستان «وضعیت» از محمد شریفی خواندم. این کار به مفهومی که تقی‌زاده از رئالیسم گفت یکی از دلنشین‌ترین داستان‌های کوتاهی است که خوانده‌ام... ادبیات یا ادبیات است یا نیست. مدرن باشد فبها. کلاسیک باشد فبها. با من رابطه انسانی برقرار می‌کند یا نمی‌کند. به شما اطمئنان می دهم وضعیت یکی از عمیق‌ترین داستان‌های رئالیستی است که می‌شناسم. (ص 369 و 370. آیینه‌ها. دفتر دوم. به کوشش الهام مهویزانی. نشر روشنگران و مطالعات‌زنان)

بعد رفتم کرمان تا محمد شریفی را ببینم. از رفسنجان آمد کرمان و با ماشینش رفتیم به ماهان؛ باغ شازده و آرامگاه شاه نعمت‌الله ولی. تا غروب حرف زدیم و دیدم چقدر عاشقش شده‌ام و آرزو کردم تمام این‌ها را که تعریف می‌کند بنویسد؛ شنیده بودم این روزهایش به ترجمه و شعر گفتن می گذرد و دومین مجموعه شعرش هم منتشر شده‌است و چند کتاب ترجمه هم زیر چاپ دارد. حتی شنیدم که درباره محمد شریفی می‌گفتند کاش شعر نگوید و ترجمه نکند و فقط داستان بنویسد؛ چیزی نگفتم درباره اش اما هنوز به خواب‌هایش فکر می کنم که امیدوارم روزی در رمان‌هایش بیایند.

آن وقت داستان‌هایم را نقد کرد و ایرادهایشان را گرفت. تاکید هم کرد از «میلک» بیرون نیایم که من فقط با این روستاست که معنا پیدا می کنم.

دیگر خبری ازش نداشتم تا همین چند روز پیش که شنیدم پذیرش دکترا گرفته در ارمنستان. «باغ اناری» یک بار در تیراژ 2200 نسخه سال 1371 منتشر شده و جایی پیدایش نکردم؛ وقتی رفته بودم کرمان، از آقای شریفی خواهش کردم نسخه ای از این کتاب به من بدهد که نداشت و یک هفته بعد، کپی داستان ها را با طلق و شیرازه برایم فرستاد و پیدا بود از روی تنها نسخه ای که داشته، کپی گرفته و فرستاده‌است.

آن وقت امروز صبح که بیدار شدم گیج بودم. جلد آبی فیروزه ای «باغ اناری» من را کشید طرف خودش؛ یک سال و چهار ماه بود بهش دست نزده بودم.
شروع کردم به خواندن؛ داستان «وضعیت» را چنان با لذت به انتها رساندم که دیوانه وار به کاروانسرای سنگی «زن سورچی» رفتم و بعد غافلگیر برگشتم و رفتم به باغ بادام «پاسگاه» و ...

یاداشتی نوشتم کنار کتاب، با مداد که آن را اینجا بازنویسی می‌کنم: «جالب این که امروز 29 آذر 1387 سه داستان «وضعیت»، «زن سورچی» و «پاسگاه» را دوباره خواندم؛ امروز گویا روز همراهی روح من با محمد شریفی است، چون با جان و دل، داستان ها را دریافتم و با آن ها پیش رفتم. اعتراف می‌کنم قبلا چیزی نفهمیده‌بودم از داستان‌هاش.
آنچه در ساخت فضای وهم‌آلود این داستان‌ها دیدم، اول – تکرار- بود که باعث ساخت این فضای وهم‌آلود شده‌است و باد که در شاخه‌های درخت پشت پنجره می پیچد، یک بار و دو بار وهم آلود نمی‌شود، ولی وقتی تا صبح بخواهد همین طور سایه بیندازد و برقصد بر سقف! وضعیت فرق می‌کند. شریفی به خوبی در داستان‌هایش از عنصر تکرار استفاده کرده‌است.
عنصر دیگری که شریفی به آن پایبند است، عنصر غافلگیری است: در داستان «وضعیت»، در انتهای داستان متوجه می‌شویم شاگرد (علی براتیانی) مرده و معلم که از این واقعه درهم ریخته، جمعه آمده به کلاس و ...
در داستان «زن سورچی» در انتهای داستان متوجه می‌شویم آنچه داستان شده خیالات کودکی است در کاروانسرایی با دیدن اسکلت زن و مردی و اسکلت اسب و ...
در داستان «پاسگاه» هم آسمانی که خیال بارش دارد و بوی آویشن (بوی مرده) و عشق‌بازی گربه‌ها و ...
بحث مهم دیگر کارهای شریفی، استفاده هوشمندانه از زبان است؛ زبانی بسیار ساده و شسته‌رُفته. بی هیچ گرفت‌گیر و حتی بازی فرمی و صنعت بدیعی آشکار. زبانی سهل و ممتنع.
چهارمین عنصر البته، عنصر شعر است و فضای شاعرانه در داستان‌ها؛ همیشه درخت تاقی هست یا بادی یا درخت بادامی و عشقبازی دو گربه و قناری و اسب و ...
یک عنصر دیگر، استفاده از شخصیت‌های محدود در داستان‌هاست و آدم های داستان‌ها کم‌شمارند: در وضعیت، معلم و دانش آموز و مستخدمه. در زن سورچی، زن و کودک و مرد. در پاسگاه، رحمتو و پیرزن.»

نمی‌دانم این‌ها را اینجا بنویسم یا نه اما می‌دانم محمد شریفی، دو داستان «وضعیت» و «زن سورچی» را زمان زندگی یک‌ساله‌اش در شیراز، بعد از این که اولین بار به دیدن «تخت جمشید» می‌رود و به خانه دانشجویی که در آن زندگی می کرده، بازمی‌گردد؛ به دنبال هم و در یک فاصله کمتر از نیم ساعت می‌نویسد؛ خودش می‌گوید هرگز هم بعدها یک کلمه‌اش را حذف نکردم و همان است که بار اول نوشتم.
داستان «پاسگاه» را هم به قول خودش در یک شرایط روحانی و در یک نشست نوشته و هرگز بهش دست نزده‌است.

وقتی آخرین بار با حسرت گفتم «آقای شریفی ظلم کرده‌اید به ما که دیگر داستان ننوشته‌اید.»
خندید و گفت «بگذار دربیایند.»
و فهمیدم که منظورش رمان‌هایش هستند: «سَرجوخه آمین» و «باغ خُرفه».

***
نام‌نامه:
محمد شریفی ... اینجا
محسن فرجی ...
اینجا
قاسم کشکولی ... اینجا
رسول آبادیان ...
اینجا
الهام مهویزانی ... اینجا
محسن بنی فاطمه ...
اینجا
محمود دولت آبادی ...
اینجا
داستان وضعیت نوشته محمد شریفی ... اینجا
سخنرانی محسن فرجی درباره "باغ اناری" شریفی ... اینجا یا اینجا (MP3)

Labels: , , , , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link