تادانه

سفرنامه دشت مغان - 5
عكس اختصاصي تادانه

مشغول برپايي آلاچيق هستند. آلاچيق ها در حاشيه دشتي بزرگ نشسته اند. جوان دوست، مدير اجرايي جشنواره پيداست مي داند خبرنگار يعني كي و كارش يعني چي. مي گويم «مي خواهم پيش از جشنواره بروم توي عشاير.»
با راهنمايي كه از دفتر عشايري همراه مان آمده صحبت مي كند همراه مان بيايد. جوان ديگري مي دود جلو كه «من بروم.» به نظرم مي رسد جواني است شلوغ كه بهتر است با او نروم. راهنما مي گويد «نه ماه است مادرش را نديده. اين با شما بيايد بهتر است.»
پرايد ِ بابك از بريدگي جاده، راه كج مي كند و مي رود طرف كاجستان ِ كوهستان انتهاي قشلاق‌دشت. جوانك كه اسمش اعتماد است شروع مي كند به حرف زدن «چرا اينقدر فارس ها، حاكمان ترك را در طول تاريخ بد نوشته اند؟»
نگاه مي كنم به بابك كه راديو را خاموش كرده. مي گويم روشن كند. مي گويد «اينجا كسي راديو و تلويزيون ايران نمي گيره.»
تجربه نشان داده در اين مواقع بايد گوش كنم و اگر حرف بزنم بحث مي كنند و بدون اين كه حرف آدم را گوش كنند حرف خود را مي زنند. مي گويد «چون سلطان محمود غزنوي، جوك نامه را قبول نكرد، تاريخ نويس هاي شما نوشته اند سلطان بدي بوده.»
بابك مي گويد « تلويزيون ايران چقدر برنامه درباره مردم آذربايجان پخش مي كنه كه مردم ما احساس كنن سهمي دارن درش؟»
چيزي ندارم بگويم. مي پرسم « بعد اين برنامه هاي جمهوري آذربايجان را كاملا مي فهميد؟»
«مي فهميم؟ فرهنگ ماست.»
اعتماد، چانه اش گرم شده و نشسته رديف پشت و هي مي زند به شانه من كه حرف بزنم و حرف بزند. مي پرسم «راستي چرا گفتي 9 ماهه مادرت رو نديدي؟ مگه مادرت توي همين عشاير نيست كه داريم پيش شون؟»
«چرا، ولي من دانشجو هستم مشكين شهر. حقوق مي خوانم.»
« نمي ترسي اين حرف هايي كه مي زني سرت رو به باد بده؟»
«حرف بدي مگه مي زنم؟»
«چه عرض كنم!»
«خب به تو مي گم. به همه كه نمي گم.»
مي خندم كه خيلي زود «پسرخاله» شده است. از حرف هايش فهميده ام كه آن راهنماي عشايري هم برادرش بود و حالا اعتماد آمده در برگزاري جشنواره كمك شان كند؛ تداركاتي است.
آلاچيق هاي عشاير نشسته اند در دشتي كه تا چشم كار مي كند گل است و سبزه و آب. پرايد در مسيري مي رود كه جاده نيست. وارد مجموعه اي از آلاچيق ها كه مي شويم، سگ ها به پيشوازمان مي آيند. دوربين فيلمبرداري را آماده مي كنم كه از شيشه تا نيمه پايين كشيده ماشين، فيلم بگيرم. بابك فورا شيشه را بالا مي كشد و مي گويد « يك سال يك آقايي همين كار را كرده و فكر كرده سگ ها فقط با ماشين مي دون. اون وقت يكي شون مي پره توي ماشين.»
كنار آلاچيقي مي مانيم كه چند مرد در حال خرد كردن علف هستند. كلاه شاپو، نشان مردان عشاير ايل شاهسون است كه 32 طايفه هستند. زن ها اما همه پوشاك محلي دارند و سربند و لباس هاي رنگارنگ شان همچنان حفظ شده است.
اعتماد مي گويد «شاهسون به تركي يعني شاه دوست. شاه صفي وقتي مي خواد عشاير طرفدار خودش را مشخص كنه، مي گه شاهسون ها يك طرف، بقيه يك طرف و 32 طايفه مي رن طرف شاهسونا. اما حالا خيليا به جاي شاهسون سعي دارن بگن ايلسون.»
***
منتشر شده در اينجا
***
سفرنامه دشت مغان - 1
سفرنامه دشت مغان - 2
سفرنامه دشت مغان - 3
سفرنامه دشت مغان - 4
سفرنامه دشت مغان - 5

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link