تادانه

چطور الموتي شدم؟
خيلي وقت بود سر نزده بودم به مرتضي وثوق؛ راوي شب هاي الموت
خيلي وقت بود خبري هم از او نداشتم در مسنجر ياهو.
خيلي وقت بود نديده باشم كاري بكند براي الموت. كه امروز ديدم از صبح تا ديروقت در كارخانه اي مشغول به كار شده .
اولين بار اما با تلخي شروع شد آشنايي مان.
يادداشتي درباره الموت را از تادانه برداشته و بدون ذكر منبع منتشر كرده بود. ايميل زدم و يادآوري كردم كه ذكر منبع يادت رفته آقا! (البته حالا خجالت مي كشم از بازگويي اش، اگرچه بسياري از دوست هايي كه حالا دارم آشنايي مان اينطور بوده است.)
بعد وبلاگش را ديدم كه هرچه درباره الموت مي ديد دوباره در وبلاگش منتشر مي كرد.
بعد اصلا وبلاگي راه انداخت به اسم رودبار و الموت تا جماعت را جمع كند كه شروع خوبي بود براي چنين كاري.
يك روز پرسيدم آقاي وثوق چند سالته؟
- 1356
- تهران هستي؟
- نه. مشهد زندگي مي كنم.
- الموتي هستي؟
- بله. در روستاي بالاروچ به دنيا آمده ام.
- خب چرا حالا مشهد زندگي مي كني؟
- قصه اش خيلي طولاني يه.
- چطور؟
- يك روز برات مي گم.


و گذشت و گذشت تا امروز كه رفته بودم به وبلاگش. ديدم مطلبي نوشته و آن راز را آشكار كرده؛ با كلي عكس قشنگ كه دوباره اينجا منتشرش مي كنم؛ البته با ذكر منبع!



پدرم سيد محمود رضا حاجي وثوق سال 1326 در شهر گناباد در استان خراسان چشم به جهان گشود پس از اخذ مدرك ديپلم در سال1346 به عنوان سرباز معلم در سپاه دانش مشغول به خدمت سربازي شد و جهت تدريس دانش آموزان روستايي به منطقه الموت اعزام شد . منطقه اي كه تا آن زمان شايد هيچ گنابادي اسم آن را هم نشنيده بود . پدرم در روستاي پايين روچ دوران سرباز معلمي را آغاز كرد و سپس بعد از اتمام خدمت سربازي به علت اينكه عاشق آن منطقه زيبا و مردم دل زنده اش شده بود به عنوان معلم استخدام شد و به روستاي بالاروچ رفت تا فرزندان پاك آن روستاي زيبا و دور افتاده را باسواد كند .

در آن زمان الموت از قزوين جاده خاكي و صعب العبوري داشت كه فقط اتومبيلهاي دو دفرانسيل و ميني بوسهاي دماغ دار ( جنگي ) رفت و آمد ميكردند . آن هم فقط تا مركز الموت معلم كلايه . از معلم كلايه تا روستاهايي همچون بالاروچ و پايين روچ و هرانك و ... بايد با اسب و قاطر يا پياده رفت و آمد مي كردند .

البته قابل به ذكر است حتي در آن زمان هم با همان وضعيت دشوار مورخان زيادي از كشورهاي مختلفي چون انگليس آلمان و فرانسه به آن منطقه مي آمدند براي تحقيق درباره عظمت تاريخ الموت . مادرم مي گويد : آن زمانها يك خانم انگليسي تك و تنها براي تحقيق به الموت آمده بود .

خلاصه پدرم سال 1349 عاشق يكي از شاگردانش ميشود . ايراندخت دختر 15 ساله اي بود كه در بالاروچ زندگي ميكرد و پدرم با او ازدواج كرد .

پدرم به درس و تربيت بچه ها خيلي حساس بود . هنوز بعد از گذشت 36 سال شاگردانش با گيسوان سفيد براي من از سختگيريها و تنبيه هاي پدرم مي گويند . و دعايش ميكنند كه نسبت به شرايط و مقتضيات آن زمان آن كودكان بازيگوش را مجبور به تحصيل ميكرد . آنها تعريف مي كنند : وقتي در حين بازيگوشي پدرت را ميديديم براي پنهان شدن هر كاري ميكرديم حتي از سوراخهاي سقف طويله ها خودمان را پايين مي انداختيم .

سال 1356 من به عنوان سومين فرزند پدرم در كلبه كاه گلي مادربزرگم در روستاي بالاروچ چشم به الموت گشودم ( كلبه اي كاه گلي موطني رويائيست ) قابله اي كه مرا به دنيا آورد اكنون پيرزنيست به نام تاجي كه وقتي به الموت ميروم او را ميبينم . و اينگونه عمه تاجي ناف مرا بر دامنه البرز بالاروچ زيبا بريد و من الموتي شدم . يك الموتي عاشق

پدرم 12 سال در الموت در اوج بي امكاناتي آن منطقه براي بالا بردن سطح سواد مردم در روستاهاي مختلف الموت كوشيد و هنوز در روستاهاي متعدد الموت كساني هستند كه نام وثوق را ياد آوري مي كنند . وثوق هر چند خراساني بود اما 40 سال است الفباي تعليم و تربيتش از قلم فرزندان الموت بر ورقهاي زندگيشان نگاشته ميشود و نامش مشهورتر از يك الموتي اصيل بر زبانهاي مردم الموت جاريست .

بعد از انقلاب به دليل مشكلات سياسي مسئولان آموزش و پرورش جمهوري اسلامي پدرم خود را به مشهد منتقل كرد و اينگونه اسارت من در فراغ معشوقه ام سرزمين پاك الموت آغاز شد.

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
2 Comments:
Anonymous http://khaneipedar.blogfa.com/ said...
امروز با خواندن این مطلب شما ، یکی از باورهای قلبی من قوت گرفت . یک سال است که وبلاگی را گرد آورده ام و مطالب به ندرت نوشته خودم است،امااین افتخاررا داشته ام که از این طریق با دوستان خوب و صمیمی آشنا شدم که وجود هر کدامشان کتابی بوده برای معرفی منطقه سکونت و تبار اصیلشان . متاسفانه تا کنون الموت زیبا را ندیده ام و سعادت دیدار کوهستانهای زیبایش را نداشته ام اما با آشنا شدن با عزیزانی که برخواسته از این سرزمین پاک هستند بیشتر از هر کتاب و نوشته ایدانستم که سرزمین مادریی که چنینفرزندان دل پاک و پر شوری دارد حتما باید خود نیزپاک و پرشور باشد .با آن که بیشتر ساعاتم را به مطالعه و نوشتن اختصاص میدهم هرگز آرزوی نویسنده حرفه ای شدن را نداشتم ، چرا که متاسفانه انسان در بند اخلاق حرفه ای خود زندگی می کند . اینکه هر کفاشی اول به کفشهای مخاطب خود نگاه می کند ، داستانیست قدیمی که حکایت از نکته قوی جامعه شناسی دارد.به دلیل همین خصیصه که در بند نویسندگی نبودم ، قبل از اینکه مطالب به گفته شما تکراری را در وبلاگ آقای وثوق ببینم ، چهره خودشان را دیدم و بسیار زود متوجه شخصیت متمایز ایشان شدم. شاید چندین ماه هرروز مطالب وب ایشان را خواندم تا بعدبه این نکته جالب رسیدم که چرا هرگز خودم به منبع اصلی نوشته ها مراجعه نکردم ( و بعد ها هم این کار را نکردم)

آنچه که مخاطب را متوجه منظور ما می نماید ، کتاب شخصیت ما است ،کتابی که خود آن را نوشته و در اختیار همه قرار داد ه آیم و برای خریداری آن لازم نیست تا چاپ بعدی منتظر بمانیم و یا در خیابان انقلاب بدنبال نسخه های نایاب آن باشیم

Anonymous شبهاي الموت said...
ممنون دوست گل
واقعا شرمندم كردي وقت گرانبهاتونو صرف زندگينامه من كرديد

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link