تادانه

يك-دو نگاه به قيصر امين پور
قيصر امين پورصبح كه رسيدم اس ام اس عليرضا روشن هم رسيد: قيصر امين پور درگذشت.

نتوانستم اعتماد كنم به اين اس ام اس. نگاه كردم به فارس و ايسنا و مهر و ايرنا. هيچ كدام خبري نداشتند. به روشن زنگ زدم. گفت راديو پيام گفته. راديو پيام را گرفتم. خبرهاي ساعت هشت بامداد رو گفت اما خبري نبود. با اين حال خبر را تنظيم كردم.
ابراهيم زاهدي مطلق زنگ زد. مطمئن كه شدم خبر را فرستادم آنلاين.

بعد ذهنم رفت به سال 78 كه من سرباز بودم و محسن فرجي در روزنامه مناطق آزاد تازه مشغول به كار شده بود. با هم رفتيم به بيمارستان تخصصي خاتم الانبيا. ديدن او روي تخت بيمارستان باور نكردني بود. قيصر را هميشه در دوران دانشكده مي ديديم كه با موهاي بلند، آرام و متين پله هاي دانشكده ادبيات را بالا مي رفت تا برسد به طبقه چهارم.
مهدي مرعشي، غلامحسين بهلول و حميدرضا توكلي از بچه هاي گروه فارسي، شاگرد قيصر بودند. حميدرضا عاشقش بود.

بعد دانشكده تمام شد و چسبيديم به زندگي. صائب تبريزي را سال 80 نوشتم. اصلاحيه خورده بود بايد مي رفتم پيش بيوك ملكي كه نظراتش را بشنوم. رفتم به سروش. قيصر را يك بار هم آنجا ديدم. موهايش را كوتاه كرده بود اما چين و پف زير چشمانش بيشتر شده بود.

بار آخر هم وقتي آدونيس (علي احمد سعيد) شاعر معروف عرب آمده بود ايران در فرهنگسراي نياوران ديدمش. قرار بود درباره شعرهاي آدونيس سخنراني كند. يكي دو تا عكس هم ازش گرفتم. با خودم مي گفتم كاش نرود بالا. كاش نمي رفت بالا. كاش او شعرهاي خودش را بخواند. كاش خرابش نكنند. قيصر شاعر بود. اما سخنراني آن روزش را دوست نداشتم اصلا.

چند روز قبل هم به نقل از مرتض كاخي در رسانه ها خواندم كه شفيعي كدكني به قيصر امين پور گفته بود: تو به شعر دست يافتي.

صبح تازه خبر را تنظيم كرده بودم كه يكي از همكاران وارد اتاق شد و گفت: آقاي عليخاني شما خوبيد؟
ديدم نگران است. خنده ام گرفت. گفتم فكر كردي من جاي قيصر مردم؟
گفت: بله بخدا. ساعت چهار صبح از خواب پريدم و تا الان بغض ولم نكرده. خواب ديدم شما مُرديد.
گفتم: خدا رو شكر! پس يه دونه گريه كن پيدا كردم كه برام گريه كنه. نه. سالمم. كاش اينطور بود كه شما ديديد.
گفت: نگيد تورو خدا!
گفتم: چه فرق مي كند. قيصر هم به نظرم هشت سال بيخود ماند و فقط زجر كشيد. جماعت شايد فقط به زودي به صورت صوري تشييعش كنند.

قيصر ماند. هشت سال از زماني كه در شمال تصادف كرد، گذشت اما بيماري هاي ناشي از آن تصادف، بامداد امروز موفق شدند او را با خود ببرند.
***
شفيعي كدكني
شفیعی کدکنی
: قيصر از بزرگترين شاعران معاصر ايران بود
گزارش تصويري حضور شاعران و اهالي فرهنگ در بيمارستان دي
شعر «
زرويي نصرآباد» در رثاي «قيصر امين‌پور»
"نیلوفرانه" قیصر امین پور، با صدای
علیرضا افتخاری
خاطرات
مهدي مرعشي از كلاس هاي قيصر امين پور
آخرين عكس هاي قيصر امين پور ... اينجا
فهيمه خضر حيدري: ديگر دوست ندارم به دانشكده ادبيات برگردم
تشييع پيكر قيصر امين پور. دانشگاه تهران ؛ گزارش تصويري

سيمين بهبهاني: قيصر امين پور شاعري جوان و مستعد و آگاه به رموز کلام بود.
علي باباچاهي: درگذشت اين شاعر مردمي و دوست داشتني براي من خيلي غافلگيرکننده بود.
ضياء موحد : مخاطب با شعر قيصر امين‌پور به‌راحتي ارتباط برقرار مي‌كند.
شمس لنگرودي:‌ شعرهاي قيصر امين‌پور روان، نغز و ساده‌اند
پيكر قيصر امين‌پور صبح پنج‌شنبه پس از خداحافظي با سيدحسن حسيني در قطعه‌ي هنرمندان بهشت زهرا (س)، به فرودگاه منتقل شد تا با پرواز ساعت 16 تهران - اهواز براي مراسم‌خاك‌سپاري به زادگاهش "گتوند"، منتقل شود

قيصر امين پور بالاخره صبح جمعه در گتوند اهواز آرام گرفت
***
تادانه نوشت: الان با آقاي هاشمي‌نژاد، مدير نشر افق (يكي از دو ناشر كتاب‌هاي قيصر امين‌پور) صحبت مي كردم، گفت كه كتاب‌هاي قيصر يك روز پس از مرگش تمام شدند و براي چاپ‌هاي بعدي به چاپخانه رفتند.
بايد متاسف بود يا چي؟
هستي و مي‌نويسي و خبري نيست از بازتاب. عده‌اي بي صدا مي خوانندت و عده‌اي بي‌توجه مي‌گذرند از كنارت اما با چنين اتفاقي ...

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
2 Comments:
Anonymous محمد said...
چند سال پيش قيصر رو دعوت مي كنن راديو براي جلسه اما دم در راهش نمي دن مي گن موهات بلنده و... قيصر هم از دم در برگشته بود

Anonymous کتایون said...
یوسف عزیز سلام. دیشب اواخر شب بود که خبر را شنیدم،از شبکه خبر. تازه بعد از یک جلسه طولانی و مرافعاتی که در آن داشتم، طبق معمول حضورم در جلسات اینچنینی، خسته به هتل برگشته بودم که در شبکه خبر تصویر قیصر امین پور را دیدم و خبر را شنیدم، که چه تلخ بود. تلختر آنکه سنش را نمی دانستم و وقتی شنیدم تنم لرزید که یک انسان چه باید کشیده باشد که اینطور زود پیر شود و زندگی بر این آدم چطور گذشته بوده؟ دلم لرزید راستش . از حس نزدیک بودن مرگ از طرفی و این همه رنج از طرف دیگر.اما تنها اندیشیدم و نَگِریستم.اما این عکس از شفیعی کدکنی انگار آتشم زد.اینجایی که هستم راهی ندارم جز فرو خوردن اشکها و بالا کشیدن بینی تا این همه عالم و دانشمند!! دور و برم گمان نکنند که دیوانه شده ام؛اما واقعیت این است که دیوانه شدم.عجب دردیست هم بودن و هم نبودن.

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link