تادانه

شصت و دو ساله، داراي سواد ِ خواندن و نوشتن، كشاورز، روستاي ميلك رودبار و شهرستان ِ قزوين

دو تا برادر بودن، برادرا... برادر نه، رفيق بودن. بُلن شدن آمدن بينه راه. اين يه دانه رفيق كافر بود، يه دانه مسلمان. كافره گفت: برادر بيا، نون تو ره بخوريم
نون اين يكين رفيقه ره خوردن تا آمدن سر ِ دو راهي، كافره گفت: نون منه كه خورديم، حالا اين راه بهشته، اين راه دوزخ
الكي بهش اشتباهي گفت. راه بهشت ره به اون برادره گفت. مسلمانه گفت: من كه نون ندارم
گفت: نون نداري، به من مربوط نيست. من ديگه تو ره نون نمي دم
مسلمان رفت تا يه اُسكُُُولي (غاري) گير كرد و ديد نون و آبي هم ندارد. چكار كند؟ تا به آبادي برسد، رسيد به يه اُسكول. اونجا خدايا چكار كند. رفت يه سوراخي اي خودشه قايم كرد تا ... حالا خوابش نمي بره. هم از گشنگي، هم از ترس. تا نيمه شب شد. ديد همه وحشيات جمع شدن اينجا. هر كدام به زباني صحبت مي كنن. يكي مي گه: من رفتم
گرگه گفت: رفتم يك محلي اما خيلي گله زياده، يك دانه سگ سياه اون گله دار داره، اگه يك نفر باشه و اون سگ سياه ره بكشه، در فلانه جا، دختر شاه مريض است، اگه اين سگه بكشه، مغز سر اين سگه ببره براي دختر پادشاه، مداوا كند، اون پادشاه به اين يه جايزه اي مي دهد
ديد موشه گفت: من يك
با همديگر صحبت مي كردن. موشه ره گفتن: تو چكار مي كني؟
گفت: من روزا كارم اينه كه پول خودم ره مي برم آفتاب مي دم. شبا مي برم قايم مي كنم تا نبادا پولاي من بپوسه
اين هم گوش كرد. يك نفر هم گفت كه
ديد شغاله صحبت مي كنه. شغاله ره پرسيدن بين خودشان كه تو چكار مي كني؟
شغاله گفت: من هر موقع مي خوام برم توي اين ده، مرغا ره بگيرم، يه گنجي توي يه خرابه اي هست، اون به جاي سگ، سر صدا مي كند، من نمي تانم مرغا ره بگيرم. اگه كسي باشه گنج اون خرابه ره درآورد، من راحت مي شم
اينا ره اين گوش كرد و صبح بلن شد. آفتاب كه زد اينا متفرق شدن. حالا همون جا حرفا ره گوش كرده. بعد ديد موشه خوب پولا ره مياره آفتاب مي ده. پولا ره همه ره كه آورد موشه، آفتاب داد. اين رفت و يه سنگ انداخت و موشه رفت لانه اش. اين پولا، همه ره، جمع كرد و ريخت كيسه اش
آمد مثلا فلانه جا. اينجا ديد يه چوپاني اينجاست. گفت: فلاني اين سگت ره نمي فروشي؟
گفت: سگ من خيلي گران قيمته. مگه تو مي تاني بخري؟
گفت: هرچي تو بگي، من اين سگ ره مي خرم. لازم دارم
خلاصه، اين هم طمع كرد و گفت هرچي تو بگي. گفت مثلا صد تومن
اين هم پول زياد داشت ديگه، پول سگه ره داد و سگه ره خريد و برد يه گوشه اي. سر سگه ره بريد و مغز ِ سر ِ سگه ره آورد ريخت توي يه دانه ظرف. اينه نيگر داشت. آمد رسيد به اين خرابه. اول صاحب خرابه را معلوم كرد كه كيه. گفت: اينجا ره به من بفروش
گفت چند و چون. گفت: مثلا صد تومن
صد تومن خريد اونجا ره كه من مي خوام اينجا يه ساختماني درست كنم
يه چن نفري آورد و اونجا مشغول شد و خلاصه اون گنجه ره هم برداشت
گنجه ره برداشت. دوا ره هم كه برداشته. كم كم پيچيد اين شهر و اون شهر كه برم ببينم دختر شاه كجاست. مريض است. حالا شاه هم يك قيد شرطي داشت كه هر كي دخترش ره مداوا نكنه، چند ساله مريضه، رواني يه، همه دكترا ره سر بريدن. همه رفتن مداوا نكردن، سرشان ره بريده. اين رسيد گفت من مداوا مي كنم.
همه گفتن: سر ِ همه دكترا ره بريده، سر تو ره هم مي بُرّه
گفت: يا شانس! اگه من مداوا كردم كه كردم، نكردم خب، سر منه ببُرّين
آمد به شاه رسيد، شاه يه خطي گذاشت بين هم. يه خطي گذاشت كه اگه مداوا نكني، سرت به هدره. گفت: شما هم يه خطي بزار، امضاء كن كه اگه من دختره ره مداوا كردم، بايد دختر ره بدي به من. هفت شبانه روز هم بايد براي من عروسي بگيري
گفت: باشد
آمد، گفت به شرطي كه دختره ره توي يه اتاقي بزارين كه من و دختره با هم تنها باشيم. هيچكي نباشه
اين دوا ره آورد و بدن دختره ره ماساژ داد و سر و كلّه تا پا، مداوا كرد. دو روز، سو روز ديگه دختره خوب شد
به شاه خبر دادن كه دخترت بهبودي حاصل كرد. كم كم دختره خوب شد. هفت شبانه روز براش عروسي نيگر داشت و گفت: تو اصلا قابلي كه جاي من شاه باشي
اما رفيقه. رفيقه يه روز كم كم پرسان پرسان آمد پهلوش. آمد كه من يه دانه رفيق داشتم. نون بيچاره ره بريدم. آمد پرسيد پرسيد شهر به شهر، رفيقش ره ديد. بهش گفت: رفيق تو از كجا پول آوردي به اينجا رسيدي؟
گفت: رفيق همون راه دوزخي كه به من نشان دادي، من از همون راه دوزخ، صاحب زندگي شدم
گفت: آخه چطور؟
گفت: رفتم يه اُسكُول. اونجا وحشيات زياد بود. اونجا شب، يه مَغاره اي داشت، اونجا قايم شدم. وحشيات همه آمدن، سرگذشت گفتن. من ضبط كردم. كم كم كاراش ره انجام دادم، به اينجا رسيدم. موشه گفت: پولدارم، پولاي او ره گرفتم. شغاله گفت فلان چيز. گرگه گفت اون طور. من به اين طريق پولدار شدم. تو هم اگه مي خواي پولدار بشي، برو در فلانه جا، فلانه اُسكُول، سرگذشت اونا ره ضبط كن، تو هم صاحب ثروت مي شي
اين آمد و رفت اونجا قايم شد. اينا جمع شدن. گرگه گفت: من به مرادم رسيدم. خدا پدر اون نفره بيامرزه. ولي بين ما يه آدميزادي هست
گفتند: چطور؟
گفت: اون سگه ره سر بريدن، من رفتم گوسفندا ره خوردم به مراد خودم رسيدم
اون شغاله هم گفت: من هم رفتم گنجه ره ورداشتن، ديگه هيچ خبري نيست ازش. من هم مي رم هر روز مرغا ره مي گيرم ميارم
موشه گفت: منه كه بدبخت كرد. همه پولا ره برد
اينا گفتن پس پيش ما يه آدميزادي هست. بگرديم
گفتن: آخه چطور هست؟
گفتن: هرچي ما گفتيم عمل شده، پيش ما يه آدميزادي هست
رفتن خلاصه گشتن اين سوراخ سمبه و يه آدميزاد پيدا كردن. اينه انداختن پايين و تيكه تيكه اش كردن و همه اش ره خوردن
همه به مرادشان رسيدن، ايشاء الله شما هم به مراد مطلبت برسي
***

به نقل از اينجا

***
تقديرزن / ولي‌محمد عليخاني ... اينجا
دو رفيق / حسينعلي عليخاني ... اينجا
هفت خواهران و ديو / خانم‌جاني مهاجري ... اينجا

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link