تادانه

خيلي از داستان ها با جرقه اي مي آيند، جرقه اي كه بيرونت مي برند از آني كه هستي، آني كه فكر مي كني و آنجايي كه هستي. بسياري از يادداشت هاي وبلاگي من هم اينطوري نوشته شده اند
امروز در اينجا خواندم اين آقا هم وبلاگ نويس شد، محمد آقازاده هم به جمع وبلاگ نويسان پيوست. قبول داريد دارم در مي روم از اين كه بنويسم آقاي آقازاده هم ... چنان كه هميشه برايم سخت بوده است در گفتگو با فرخنده آقايي بگويم خانم آقايي
بگذريم. بهار سال 77 بود و ترم آخر بوديم. من و محسن. محسن يك روز آمد و گفت حال داري روزنامه كار كني. ديده بود مطالبي در مجله هاي آدينه، ادبيات داستاني و زنان منتشر كرده ام. از فرداي آن روز رفتيم سركار. اولين كار زندگي ام بود كه قرار بود به طور رسمي بروم. باور نمي كردم به اين راحتي بتوانم كار پيدا كنم و راحت تر از آن روزنامه نگار بشوم (نشنيده بگيريد كه بروبچه هاي تحريريه روزنامه ها، بروبچه هاي فني و نمونه خواني را اصلا روزنامه نگار نمي دونن). القصه اين كه من و محسن فرجي توي بخش نمونه خواني مشغول شديم. بعد هم كامران محمدي به جمع ما اضافه شد
روزهاي خوب و از ياد نرفتني اي بود مخصوصا اين كه پيمان هوشمند زاده، دبير سرويس عكس آنجا بود و ساير محمدي خبرنگار گروه ادب و هنر كه جمشيد برزگر دبيرش بود. از اين طرف هم مسعود ابراهيمي، دبير سرويس حوادثش بود كه بعدها در روزنامه انتخاب همكار شديم. مسعود رو چند روز قبل توي نمايشگاه مطبوعات ديدم. الان هم دبير سرويس حوادث روزنامه ايران و چند جاي ديگه است بگمانم. غلامحسين نصيري پور شاعر هم يكي از معاون تحريريه ها بود
جمشيد با كله كچل مي اومد روزنامه. اون روزا داشت دوره آموزشي اش را توي صفر يك نزاجا مي گذروند. بعدها لطفش وقتي كه هم خدمت شديم شامل حال من شد. به واسطه همون هم رفتم روزنامه انتخاب. جمشيد الان توي بي بي سي كار مي كنه
از بس توي نمونه خواني گزارش روز يكي مون مطلب رو بلند بلند خونده بود و يكي مون خط برده بود، چشم مون حساس شده بود به تموم غلط ها. توي خيابون هم كه راه مي رفتيم مدام اشتباه تابلوهاي مغازه ها رو مي گرفتيم. با كامران قرار گذاشته بوديم به جاي كلمه پارك از كلمه بوستان استفاده كنيم. اگر اشتباه نكنم خبر مربوط به متينگ طبرزدي در پارك لاله بود كه تموم پارك ها رو بوستان كرديم. يا يه روز ديگه يه گزارش اومد زير دست ما كه درباره پارك ها و شغل هاي كاذب بود. باز هم همين كارو كرديم
محمد آقازاده را هم دوست داشتم و هم نداشتم. دوست داشتم كه نه تنها به اقرار خودش كه بقيه هم مي گفتن از كارگري خودش رو رسونده بود به روزنامه نگاري و آن وقت ها صفحه آيينه رو توي روزنامه ايران درمي آورد كه خيلي طرفدار داشت. بعد هم شده بود سردبير روزنامه گزارش روز كه هفده روز بيشتر كار نكرد. هنوز روز آخر رو يادم مياد كه رفتيم سركار و گفتن برگردين. گفتن گزارش روز ديگه درنمياد. تيتر يك اون روزش به نقل از روزنامه الوطن العربي بود و با اين مضمون كه پول هاي كشور با ... خارج مي شود. جاي اين سه نقطه تصور كنيد يك هواپيما طراحي شده باشد با كلي پول كه از پنجره هاش داره مي ريزه بيرون. دوستش هم نداشتم چون يك كمي تا حدودي دافعه داشت
آقازاده يه دادشي داشت شاپور نام. تيپ جالبي بود. هميشه هم همراهش بود. زياد توضيح نمي دم درباره اش كه حيفه و بايد درباره اش داستان خوبي نوشت
براي اون هفده روزي كه توي گزارش روز كار كرديم بعد كلي دوندگي و ضرب و زور تونستيم هفده هزارتومن بگيريم يعني روزي هزارتومن، به قول بچه ها بقيه اش رو از كشور خارج كردن كه براي من پولش مهم نبود چرا كه در اون هفده روز چيزهايي ياد گرفتم كه بعدها خيلي به دردم خورد و با آدم هايي آشنا شدم كه بسيار خوب بودند
اگرچه ترم آخر بوديم و بايد درس مي خونديم براي فوق ليسانس، اما من چون قبلش گول كار كردن در روزنامه جامعه رو خورده بودم و رفته بودم اونجا و بعد بي نتيجه برگشته بودم از خوندن وامونده بودم و حالا هم كه هشت نه سالي از اون روزا مي گذره فوق ليسانس شده ميوه بلندترين شاخه درخت زندگي و با هيچ نردبام و هيچ تواني نتونستم تا به حال بچينمش
به هر تقدير وبلاگ نويسي محمد آقازاده بهانه خوبي بود براي اين همه نوشتن
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link