تادانه

يك علي بود: يك مادر پير داشت. خانه چيزي نداشت. توي يك آبادي بود يك‌دانه گوساله‌ داشت. گفت: مادر
گفت: بلي
گفت: اين گوساله را سر ببريم و اين محل را دعوت كنيم، يك شب اينها را شام بريم. اينها ما را تا باهار مي‌برند و البته زمستاني سر مي‌رود
گفت: باشد
خيلي خب. يك شب گوساله را سر مي‌برن و شامي درست مي‌كنند و عرض به خدمت شما باجه‌اي داشتن آنجا را درست مي‌كنن برايِ جسارت است جسارت است دستشويي ـ (مي‌خندد، خجالتم مي‌آيد بگويم) مردم را دعوت مي‌كنند. البته شامه را مي‌خورند و مردم همه مي‌روند و چند روزي مي‌ماند
بعد مي‌گويد: مادر امشب از فلان خانه دود در مي‌آيد؛ حتم ما را دعوت مي‌كنند به آنجا
فردا شب مي‌شود مي‌بينند هيچ خبري نيست. مي‌مانند دست از پا كوتاه‌تر. چيزي هم ندارند، يك روزي مي‌بو، جسارته اين چيز ]مدفوع[ را جمع مي‌كند و مي‌ريزد توي يك صندوقچه و اين را مي‌برد بازار بفروشد
شب مي‌شود و مي‌بيند قافله جمعيت هستند. مي‌آيند و آنجا بار مي‌اندازند و اين هم مي‌رود كنار. مي‌گويند: تك‌ نمان بيا پيش ما
گفت: من نمي‌آيم پيش شما. من گوهر شب چراغ دارم و شما بار من را مي‌دزديد. من بايد اينجا تك بمانم
مي‌گويند: يك جعبه گوهر شب چراغ دارد، ما همه اين جنسي كه داريم معلومه كه به آن جعبه نمي‌ارزد
بالاخره اينها مي‌خوابند. اين علي هم مي‌خوابه. حالا ملتفت اين‌ها هست. خواب ندارد. وقتي نصفه شب شد، اين‌ها مي‌آيند و جعبه را حركت مي‌دهند. جعبه را حركت مي‌دهند و مي‌برند. حالا اين بيدار هست. نفري يك بار جنس براي اين مي‌گذارند. صبح مي‌شود و اين جنس را مي‌برد خانه. آنها مي‌روند تا فردا مي‌شود و مي‌گويند: بيايم. ببينيم اين چي هست؟ گوهر شب‌چراغ
باز مي‌كنند و (مي‌خندد) مي‌بينند اي داد بي‌داد. اين كه گوهر شب‌چراغ نيست
از اين طرف هم اين مي‌آيد خانه و خياط مي‌آورد و براي خودش كت و شلواري و براي مادرش ]لباس[ مي‌دوزد. مردم محل از اين ناراحت مي‌بون. مي‌گون: اين چه كار كرده
مي‌گون: تو چه‌كار كردن و فلان
بحث اين‌ها درمي‌آيد. يك روزي مي‌رسد و مي‌گويند: بايد اين را برسانيم كربلا
اين را مي‌ريزند توي يك صندوق و مي‌برند پهلوي روغن مي‌گذارند كه به آب بزنند كه ببرند كربلا. البته شب مي‌بو صبح مي‌بو. چوپانه با چند تا گوسفند مي‌آيد مي‌بيند يك نفري توي صندوق گريه مي‌كند. اين مي‌آيد و مي‌گويد: چرا گريه مي‌كني؟
مي‌گويد: من را مي‌خواهند بفروشند كربلا من نمي‌رم
ـ چطور نمي‌ري؟
مي‌گه: نمي‌رم ديگه
مي‌گويد: تو گوسفندهاي من را نگه مي‌داري من ‌برم كربلا؟
مي‌گويد: بله
مي‌گويد: خب تو بيا توي صندوق بخواب
اين را توي صندوق مي‌خواباند و هلش مي‌دهد توي آب كه برود كربلا. گوسفندها را صاحب مي‌شود و فردا مي‌آورد منزل. تو مي‌گويي اين گوسفندها را از كجا گير آورد؟ او مي‌گويد اين گوسفندها را از كجا گير آوردي؟
علي مي‌گويد: توي اين دريا اينقذر گوسفند هست. من فقط اين‌ها را توانستم از دريا بكشم بيرون
خيلي خب همه فردا حركت مي‌كنند به طرف دريا كه گوسفند بگيرند. اين هم گوسفند را مي‌برد دم دريا نگه مي‌داره، عكس گوسفند در آب صاف دريا مي‌افتد. اين مي‌ره گوسفند را بگيره، اون مي‌ره گوسفند را بگيره، نصف خلايق مي‌رن توي دريا. اين برمي‌گردد و مي‌آيد
علي هم اين طوري صاحب گوسفند مي‌بو
اين هم داستان علي
هركس به ما داد دم و دودي/به مطلب برسد زودي به زودي
***
به نقل از كتاب قصه هاي مردم رودبار و الموت

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link