تادانه

يادم نمي آيد در تمام اين چند سال وبلاگ نويسي يادداشتي را به طبع و تقليد و دنباله روي از كسي نوشته باشم اما اين بار اين كلمات هستند كه مي آيند و من تنها از آمدن اين كلمات لذت مي برم تا شايد دست آخر لذت ببرم از هماهنگي و همراهي خودم و اين انگشت ها و كلمات
امروز ديدم خوابگرد و پرستو و خسرو نقيبي درباره موضوعي نوشته اند كه قابليت نوشته شدن دارد. حرف هاي زيادي دارم درباره اين موضوع و اگرچه حتي مثل سيد شايد جنگ را از نزديك لمس نكرده باشم اما بگمان من همه ايراني ها - چه داخل و چه خارج - با پوست و گوشت و استخوان و همه وجود زميني و ذهني خود اين موضوع را درك كرده و با آن زندگي كرده اند. زماني كه جنگ شروع شد من شش سالم بود و زماني كه تمام شد 13 ساله بودم اما اگر يكي در خط مقدم جبهه خاطره دارد من هم از پشت جبهه خاطره دارم و همان طور كه همه مي دانيم و مي گويند خاطرات و زندگي اي دوران كودكي در تمام عمر با انسان همراه خواهد بود و فراموشش نمي شود
مثل تمام هم سن و سال هاي خودم عضو گروه سرود مسجد محل بودم و هيچ وقت يادم نمي رود آقاي اميني كه خيلي هم دوستش داشتيم و مدام ما را به اردو مي برد يك دفعه ناپديد شد. هفته قبلش ما را برده بود امامزاده باراجين - جايي است تفريحي زيارتي در شمال قزوين و حكم دركه و دربند تهران را دارد - بعد نيامد. گفتند اعزام شده جبهه. هفته بعد كس ديگري ما را برد و بعد هم شنيديم آقاي اميني شهيد شد. به همين راحتي، و تمام اين سال ها آقاي اميني در زمان دلتنگي هايم واسطه اي بوده براي خيلي چيزها و
ميلكي هاي زيادي به جبهه رفتند چه داوطلب و چه سرباز اما همه سالم برگشتند و تنها يك نفر از ده پاييني ها - ورگيل - رفت و مفقودالاثر شد . اسمش ابراهيم بود، ابراهيم مظفري. هنوز صورتش را در خاطر دارم كه ريش هم درنياورده بود. برادر داماد عمه ام بود و من كه مي رفتم خانه عمه براي ديدن تلويزيون، او را آنجا مي ديدم. بعد هم رفت و
بعد هم زد و برادر محمد شيخي، دوست جمال عباسقلي ها كه آن سال ها تازه رفته بود جبهه و با تركش هايي در پا و دست برگشته بود شهيد شد. تازه از طريق جمال با محمد آشنا شده بودم ، رفتيم پايگاه شهدا قزوين - شهدا را قبل از تشييع جنازه مي بردند آنجا - كه حالا شده كانون فرهنگي. وقتي بسيجي كه آنجا بود ما را داخل اتاقي برد كه هيچ يادم نيست چه شكلي بود و از كجا رد شديم تا به آنجا رسيديم، كفني را كنار زد و ... محمد تعريف كرده بود كه با سيمينوف زده اند به پيشاني اش. اين سال ها شكاف نازك و به هم رسيده پوست پيشاني برادر محمد را در خاطر دارم
تا از دبستان دهخدا برگردم خانه بايد از كوچه پسكوچه ها و ميانبرهاي زيادي رد مي شدم. نمي دانم چرا ولي پدرم تاكيد داشت از خيابان نيايم و از كوچه ها بروم. آن وقت ها آگهي مراسم شهدا را جدا از اين كه تك تك به ديوار مي چسبانند يك زمان هم برمي داشتند و سي چهل نفري يك پوسترشان مي كردند خيلي هايشان را مي شناختم چون مال همان پايگاه ابوالفضليه منبع آب بودند كه مي رفتم و سرود مي خواندم. توي اين آدم ها يكي هم اسمش يوسف علي ماني بود هيچ وقت يادم نمي رود حالي پيدا كردم كه اگر اين ميم خ مي شد يعني من؟ من هم مي توانستم شهيد بشوم
قاريان پور معلم هنر ما بود - معلم هاي هنر فقط خط را هنر مي دانستند و در اين كلاس هنر خطاطي و بيا تا گل برافشانيم درس داده مي شد- وقتي گفتند برادر آقاي قاريان پور شهيد شده چون از اين قاريان پور بدمان مي آمد حوصله اين كه برويم مزار شهدا را نداشتيم اما بعدها كه رفتيم ديديم روي سنگ مزارش نوشته شده مشتي خاك به درگاه خداوند. گفتند برادرش از او هنرمندتر بوده
بعدها هم اين سنگ مزار را زياد ديدم در دوران جواني ام وقتي كه پشت كنكور بودم و با خودم قرار گذاشته بودم تا شب هاي جمعه بروم و به از قبرستان و مزار شهدا قزوين ديدن بكنم. فقط هم اين شب ها نبود كه هر وقت نااميد مي شدم از قبول شدن مي رفتم اونجا و وقتي به سن جماعت اهل قبور نگاه مي كردم و مي ديدم اغلب زمان شهيد شدن كمتر از هيجده نوزده سال دارند به خودم نهيب مي زدم بدرك كه كنكور قبول نمي شي. خون تو از خون اين ها رنگين تره
به سن ما قد نداد كه برويم جبهه و مي دانم اگر ادامه پيدا مي كرد مي رفتم و اين طور نبود كه حالا مثل خيلي چيزهاي ديگر توجيهي برايش پيدا بكنم كه ... يك روستايي وقتي به روستايش حمله بشود قبل از توجه به اين كه كدخدا و ريش سفيد چي مي گويد خودش را مي بيند و دختر و زن و مادر و خواهر و باغ و زمينش كه به يغما خواهند رفت. مي رود براي مبارزه تا سرش را بتواند بالا بگيرد
يك سال قبل براي اولين بار داستاني نوشتم درباره جنك. داستان بلندي به اسم خروسخوان. براساس خاطرات سروان سيد اسماعيل ميرقاسمي اين داستان را نوشتم. سيد اسماعيلي برادر دوست ما سيد ابراهيم بود كه ما مي رفتيم خانه شان. آدم شوخي بود و برايمان صداي خروس در مي آورد. يك بار ازش پرسيديم چرا صداي خروس در مي آورد و چرا به سيد خروس معروف بوده در جبهه. تعريف كرد . ده سال قبل بود سال 74 . وقتي كه تازه آمده بودم دانشگاه و ابراهيم آمده بود تهران براي ديدن من در خوابگاه سنايي - زير پل كريمخان و اول خيابان سنايي كه حالا شده دفتر كشتيراني. بعد رفتيم رباط كريم براي ديدن سيد اسماعيل و او حكايت سيد خروس بودنش را تعريف كرد. بعد از ده سال، سال گذشته داستان را نوشتم و دادم به چند نفر از اهل فن خواندند و وقتي تاييدشان را گرفتم دادم به جايي كه كارش مثلا درآوردن اين نوع كتاب هاست. كتاب رفت بررسي شد و در اولين اقدام اسم كتاب - سيد خروس - حذف شد چرا كه اين عنوان وهن سادات است؟ نمي دانم يعني چي. بعد هم ... تغييراتي در كتاب انجام شد و دست آخر كرديمش خروسخوان. كتاب هنوز منتشر نشده. توي اين مدت هم جرات نكرده بودم حرفي بزنم كه از آن نگاه آقابالاسر و مثلا روشنفكري مي ترسيدم
نمي دانم جنگ مال جمهوري اسلامي نيست. نه تنها جنگ كه هرچيزي وقتي رسمي بشود وقتي از حالت مردمي اش دربيايد اين مي شود كه مي بينيم
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link