تادانه

سکینه محی الدین بناب
بار اول نيست كه يك مرده قبل از مردنش، با من خوب شده و اسمم رو جوري برده كه بعد از مرگش تنم مور مور مي شود. دفعه قبل جهانگير بود كه اسم من را برده بود آن هم وقتي كه خودم نبودم. من دانشجو بودم و تهران و جهانگير قزوين. آورده بودندش قزوين براي دوا درمان. وقت تمام كردن مي گويد مي خواهم با يوسف صحبت كنم. چه صحبتي ؟ مگر قبل از مرگش ما چند بار همديگر را ديده بوديم. پدر شوهر خواهرم بود، پدربزرگ خواهر زاده هايم. چون درس مي خواندم دوستم داشت و مدام به صمد، پسرش مي گفت كه اين پس تا كي مي خواد درس بخواند؟ مگه نمي خواد زن بگيره؟ بعد هم كه حالش خراب شد از هلارود آوردندش قزوين و بعد هم دوا درمان و ... اسم من را صدا زده بود قبل از مرگ، قضيه برمي گردد به زمستان 75.

حالا هم كه دارم اين ها را مي نويسم خانم مرده است. دو شب قبل، پيشش بوديم،دندان نداشت. لب هايش شده بود ديواره اي نازك و چروكيده كه وسطش سوراخي بود و هر دم و بازدمش اين ديواره ها را به لرزه مي انداخت. نگاهش كردم. خيلي نگاهش كردم چون توي آن حال و روز ، جايي كه بايد نوه اش، ايرنا، زن من را مي شناخت و كسان ديگه رو، من رو صدا كرد به تركي و بعد كه نزديكش رفتم دستم را گرفت توي دستش و ول نكرد.رگ ها و استخوان هاش زده بود بيرون و با خودم فكر مي كردم كه اين دست ها واقعا دست هاي يك مرده است كه من قبلا در داستان رعنا هم توصيف شان كرده بودم اما آنجا از خودم بود و گمان من از اينكه دست هاي يك مرده مي تواند اينطور باشد و حالا واقعا دست هاي مرده خانم را دستم گرفته بودم.

نشستم روبه رويش . رويم نشد كه زياد دستش توي دستم بماند و نشستم روبه رويش، بين ما فقط ظرف هاي پذيرايي و ظرف آجيل و ميوه و شيريني بود و من كه مدام پسته مي خوردم و بادام و فندوق و ... توي عمرم اينقدر نخورده بودم. مخصوصا توي خانواده ايرنا كه خيلي رعايت مي كنم. خانه عمه اش بوديم. ديس من كه خالي شد دست كردم توي ظرف بزرگ آجيل و مدام پسته برداشتم و فندق و بادام و نگاه كردم به خانم كه نگاه مي كرد به من و بعد كه خسته مي شد نگاهش، آرام سرش را جابجا مي كرد. خواسته بود كه بلندش كنند و بنشيند. مادر ايرنا نگه داشته بودش و زن عمويش. تابستان قبل هم وقتي رفته بوديم بناب گفتند كه خانم رفتني است و من آن روز عكس هاي زيادي گرفتم اما همان روز هم گمان من اين بود كه نه. توي عكس خانم خيلي اخمو و عصباني است گويا مي گويد كه از من عكس نگير، من حالا حالاها زنده ام. يك بار از مادر زن محسن فرجي داشتم عكس مي گرفتم زد زير گريه و رفت آشپزخانه. به مهري گفتم چي شده؟ مهري رفت و برگشت و گفت مي گويد اين عكس ها را مي گيريد كه از من عكس داشته باشيد قبل از مردنم؟! و خانم دقيقا اين حس را داشت گویا.

حالا رفتم اسم كوچيك خانم را بنويسم كه باور كنيد يادم نيامد شنيده باشم جايي اسمش را و ناچارم تا آمدن ايرنا بمانم و بعد اسمش را بياورم اينجا. يك عمر خانم بوده ، خانم. زن حاج شيخ { علی اصغر محی الدین بناب} بوده و بالاي مجلس نشسته و خانم صدايش زده اند. از وقتي هم آقا فوت كرده خانه پسرها و دخترهايش بوده، قريب هيجده سال.

ايرنا پريشب مي گفت كه وقت كشف حجاب كه خانم تازه زن آقا شده بوده براي خودش خانمي بوده و داشتيم حساب مي كرديم كه با اين حساب بايد صدسال را داشته باشد.

ببخشيد كه خيلي تند تند دارم مي نويسم چون ايرنا مي آيد تا من را ببرد خانه پدرش. زنگ كه زد گفت جواز كفن و دفن را گرفته اند و مي آيد تا لباسش را هم عوض كند. بيچاره مادر ايرنا، حال و روز خوبي ندارد و وضعيت جسمي اش خوب نيست و توي اين اوضاع، مرگ خانم هم توي خانه اش اتفاق افتاده. به ايرنا گفت پريشب كه خانه عمه ات بود. گفت ديروز آوردندش. گفت كه گويي سرنوشت اين است كه همه خانه پدر ايرنا بميرند. آقا این اتاق و خانم آن اتاق.

حس خوبي نيست و با خودم مي گويم كه من دارم اشتباه مي كنم يا نه واقعا كار درست همين است كه من دارم مي كنم و اين ها را مي نويسم؟ در هر حال زياد مهم نيست و چشم هاي بي حال خانم را با اين نوشتن، كمتر به خاطر مي آورم و همين براي من مهم تر از همه چيز است و اين كه گفت يوسف.

هر وقت مي رفتم جايي و بود بايد مي بوسيدمش. هم دستش را هم سرش را و هم صورتش را. يكبار نبوسيده بودم، تذكر داده بود. سال ها تهران و قم بوده اما نمي توانست فارسي حرف بزند، با اين حال به خاطر من سعي مي كرد كه حرف بزند.

راستي ساينا صبح ها پيش مادر ايرناست و لابد قبل يا بعد يا شايد هم موقع مرگ ، خانم را ديده. آران ، برادرزاده ايرنا كه پريشب خيلي ترسيده بود و پدر و مادر ش خيلي سعي مي كردند گمراهش كنند كه خوب مي شود و اين دست ها قرار نيست هميشه اينطور بماند و با اين حال ... ساينا چي؟ اصلا يادش مي ماند كه خانم چنين روزي مرده است، يكشنبه بيست و دوم فروردين هشتاد و سه؟

من سه سالم بود كه ام كلثوم ، مادربزرگ پدري من مي ميرد. يكي دو صحنه براي من مانده از آن روزها . يكي قاليچه اي كه بردند. دومي تشت آردي كه آوردند. سومي سوزاندن گون بود كه من و تهمينه و فيروز را فرستاده بودند انبار تا جنازه را نبينيم و درعين حال گون نرم كنيم براي گاو و گوسفندها. راستي اسفند بود سال پنجاه و هفت.

ببخشيد ايرنا آمده و ...

مطالب مرتبط
مهدي محي الدين بناب ... اينجا
سكينه محي الدين بناب ... اينجا
حسين محي الدين بناب ... اينجا
ايرنا محي الدين بناب ... اينجا

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link