تادانه

حاشيه اي بر داستان نويسي من
مدت هاست می نويسم اما خانواده ام خبر ندارند، خانواده که می گويم منظورم ايرنا و خانواده اش نيستند که مشوق های من اين ها هستند. منظورم خانواده ام در قزوين است که توی اين سال ها که نوشته ام هرگز با خبر نشده اند من می نويسم و حالا هم به نظرشان می رسد که خب دارم از راه نوشتن توی روزنامه و ترجمه ، زندگی می گذرانم.

وقتی داستان آنکه دست تکان می داد، زن نبود مدتی قبل به اسم "اينجا ديگر مال من است" در روزنامه جام جم چاپ شد ديدم برادرم زنگ زد که تو درباره ميلک چیزي نوشته ای؟ گفتم چطور؟ گفت که عمو فيض الله( که در دانشگاه علوم پزشکی قزوين کار می کند) آمده و می گويد که يوسف داستان نوشته و توی روزنامه چاپ شده. بعد مادرم خوانده ، بعد پدرم خوانده و بعد ... غافل از اينکه من آن داستان را براساس يکی از خواب های مادرم نوشته بودم و ... بگذريم.

امروز داستان سيا مرگ و مير توی روزنامه جام جم چاپ شده که چند تايی غلط تويش هست و تغييراتی که من در آخرين ويرايشم انجام داده بودم در آن اعمال نشده، گفتم خب چه اشکالی دارد می زارمش توی وبلاگم ، اونايی که قبلا خوندن که هيچ، شايد يه عده بخوان اين جوری بخووننش. بعد که برگشتم همکاری گفت با تو کار دارن. بعد هم تلفن را به من داد.

فيروز زنوزی جلالی ، نويسنده بود و هنوز داشتيم حال و احوال می کرديم که تلفن ديگر گروه زنگ زد و گوشی را برداشتم. آقايی ميانسال بود که خودش را خادم معرفی کرد و گفت که داستان سيا مرگ و مير را خوانده و می خواهد با يوسف عليخانی صحبت بکند. ازش عذرخواهی کردم که دارم با اون خط صحبت می کنم و تلفنش را گرفتم.

دوباره برگشتم با زنوزی صحبت بکنم. گفت که تو امروز داستان چاپ کردی توی روزنامه؟ گفتم که بله. گفت که دوستی به اسم حسن خادم که داستان نويس است و از جمع های ادبی دوری می کند بهش زنگ زده که .... ( ناچارم خيلی از گفته هاش رو قلم بگيرم) برو يه داستانی از عليخانی چاپ شده. زنوزی هم زنگ زده زده بود که می خواهد اين داستان را در مجموعه داستانی که دارد منتشر می کند چاپ کند و اجازه می خواست. خوشحال شدم .

بعد به حسن خادم زنگ زدم. خيلی چيزها گفت و اينکه دو بار توی عمرش در اين خصوص زنگ زده که تبريک و از اين حرف ها بگويد . تشکر کردم و گفتم جالب است اين نوع برخورد با برخورد حذفی که بعضی از دوستان دارند و ....

بعد برايش گفتم که سالها به دليل نوع برخوردی که با من شده بود خجالت می کشيدم از فضای روستا و کارگری و آنچه می شناسم بنويسم و حالا که .... بخدا خجالت کشيدم. اينها چيه من اينجا نوشتم.

بگذريم.

حالتون خوبه؟

.....
راستی بد نيست تشکر بکنم از کامران محمدی و علی قانع و نوشی و جوجه هايش و نويد آقايی و سپينود که لطف داشتند به من و ....
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:
Create a Link