تادانه

ejdehakoshan-5
http://aamout.persiangig.com/ezdehakoshan-5.jpg 
دكتر احمد ابومحبوب (مجله كتاب ماه ادبيات): رئالیسم یا واقع نمایی، با شاخه های گوناگونش، یکی از مهمترین و رایج ترین نگرش های ادبیات داستانی امروز ایران است. توجه به واقعیت در ادبیات داستانی ایران، از دوره مشروطه آغاز می شود. شرایط روزگار چنان ساخته بود که تمامی آثار داستانی تألیفی (نه ترجمه ای) در این دوران، واقع گرایانه باشد. اگرچه بسیاری از منتقدان و مورّخان معاصر ادبیات، آغاز رئالیسم در ایران را به جمالزاده برمی گردانند، اما حقیقت این است که باید به عقب تر برگردیم و از آثار آغاز مشروطه، که تا حدود زیادی متأثر از نگرش های آخوندزاده بود، غفلت نورزیم.
به هر حال، این شیوه نگرش ادبی (مکتب ادبی) تا امروز پیشرفت زیادی کرده و آثار مهم ادبی را پدید آورده است. اکنون دو شیوه رئالیسم و سوررئالیسم، پابه پای هم در ادبیات داستانی معاصر ما به پیش می تازند. یکی از شاخه های واقع نمایی، «رئالیسم روستایی» است، که ادبیات روستایی (literature Rustic) نیز نامیده می شود. به نظر می رسد روستاگرایی، در بنیاد خود نمی تواند رئالیستی نباشد.
نویسندگان بسیاری در این شیوه قلم زده اند و روز به روز آن را کمال بخشیده اند. تاریخ این شیوه را در اروپا می توان تا شیوه های تفکر قرن نوزدهم عقب برد، که نویسندگان به مردمی می پرداختند که به آنان «وحشی نجیب» (noble savage) گفته می شد. این اندیشه و شیوه، به عنوان واکنشی طبیعی در برابر جامعه ای پیچیده و محنت زده گسترش می یابد و نشان می دهد که مردم دهات، یا بی تمدن ها یا وحشی ها، مردمی هستند با عواطف ساده و طبیعی و تفکرات عمومی نیرومند که در فرهنگ های بیگانه منحل و مضمحل نشده اند.
در چشم انداز روستایی، مردم ساده به صورت کسانی تصویر می شوند که نسبتاً بی تکلف از خودشان سخن می گویند؛ ساده و غالباً با زبانی غیر دستوری و گاهی با لهجه واقعی، و به عنوان کسانی نشان داده می شوند که تا حد زیادی صمیمی هستند یا صفایی متأثّر کننده دارند و با دشواری ها و فلاکت ها و شیوه های خاص خود زندگی می کنند.
سابقه ی ادبیات روستایی در ایران هم، مانند اروپا چندان کهن نیست. در واقع، با مشروطه، کم کم شیوه ی نگرش به جامعه و ادبیات دگرگون می شود و رفته رفته توجه به جوامع روستایی دیده می شود و در ادبیات نیز اندک اندک گرایش به این سو پدید می آید. قدیم ترین سابقه آن را شاید بتوان به اوایل قرن چهاردهم هجری مربوط دانست؛ یعنی زمانی که تسبیح خان (1309)، از جلیلِ محمدقلی زاده، و مرقد آقا (1309)، از نیما یوشیج، و روزگار سیاه (1306)، از احمدعلی خدادادگر تیموری منتشر می شود. در این آثار، به فضای روستایی و زندگی و تفکرات روستاییان توجه شده است و بیشتر رویکردی انتقادی نسبت به آنان مشاهده می شود و البته هدف نویسندگان مشاهده می شود و البته هدف نویسندگان آن، گونه ای تعمیم نمادین است. حدود دو دهه و نیم بعد، غلامحسین ساعدی در عزاداران بیل (1343) تا حدودی زبانش با سادگی و تکلّف روستایی متناسب می شود و به صورت شخصی روستایی و تا اندازه ای به سبک روستایی سخن می گوید و این خود، تأثیر سرگشتگی و رنج اجباری آنان را گسترش می دهد و شدیدتر می کند و بر عواطف نیرومند و آثار آرام اما غالباً بارورِ هوشی پرورش نایافته تأکید می کند. البته او و دیگر نویسندگان ایرانی هم دوره اش، معمولاً کمتر توانسته اند یکدستی لهجه روستایی را دقیقاً حفظ کنند، مگر اینکه نویسنده در اصل روستایی بوده و به زبان محلی نوشته باشد. در این مورد، زبان مرقد آقا موفق تر می نماید؛ اما هنوز راه زیادی نمانده است.
نویسندگانی ایرانی در شیوه روستایی، بیش از زبان، بر زمینه و محیط و فضا و پیام تأکید داشته اند و بنابراین، با وجود تصاویر دقیق روستایی، نتوانسته اند به دقت زبان روستایی را به کار بگیرند؛ با همان خشونت و سادگی و شکستگی، و نه به صورت محاوره ای شهری. در این زمینه، دولت آبادی و امین فقیری تا حدی موفقیت به دست آورده اند؛ اگر چه در اغلب موارد هم، زبان و هنر و ذوقشان را بر تن شخصیت های روستایی پوشانده اند. شاید به همین دلیل است که شیوه روستایی در ایران کمتر از زاویه دید او شخص بیان شده است، که احتمالاً ناشی از تسلط نداشتن به زبان روستایی است. بدین ترتیب، این روش دشواری های خاص خود را دارد. قابل توجه است که صادق هدایت در این مورد هم قدرتی چشمگیر از خود نشان می دهد و مثلاً در داستانی «زنی که مردش را گم کرد» (سایه روشن، 1312) کاملاً زبان و لهجه روستایی را به کار می گیرد و فضای روشنی از محیط و زندگی به دست می دهد. ما از طریق این زبان می توانیم صمیمیت آن را باور بداریم، زیرا به میزانی گسترده بر شخصیت پرتو می افکند و آن را روشن می کند. گفتار روستایی، که غالباً نویسندگانی آن را به کار برده اند که خودشان مهارت فراوانی دارند، نباید با نثر محاوره ای یا ابتدایی اشتباه گرفته شود؛ به ویژه هنگامی که سادگی و گه گاه بی لطافتی زبان اقتضا می کند.
اژدهاکشان(1)، اثر یوسف علیخانی، مجموعه داستان های کوتاهی است که در این شیوه موفق می نماید و کاملاً در طبقه بندی ادبیات رئالیستی روستایی قرار می گیرد. همه داستان های این مجموعه در یک روستای واحد «ملیک» اتفاق می افتد یا با آن ارتباط دارد. به عبارتی، این روستا پیونددهنده حوادث متفرّق و شخصیت های متفاوت داستان هاست.
زبان اثر، سه قلمرو را در برمی گیرد: 1- زبان راوی، 2- زبان روستاییان، 3- زبان شهری. این قلمرو سوم، محدود است و در فضای روستایی گم می شود. زبان مسلط، قلمرو دوم است که در سراسر اثر گسترش یافته است و حتی روی زبان راوی نیز نفوذ دارد. هویداست که علیخانی تسلط خوبی بر زبان روستایی رایج در نواحی البرز دارد. البته باید گفت که گاهی زبان روستایی در این اثر ناهمگون به نظر می رسد، که گویا مربوط به ارتباط با شهر است:
- ها، اگر به عکس پشت خر ننشینی، به پشت سرت نگاه نکنی، بلا وا نمی شه (علیخانی، 54:1386).
- ننه گفت: « می گه آمدن، خبردادن چی نوشتی؟»(همان:77)
- خاله گفت: «چی تو گویی؟ مگه چند سال پیش بود؟ این خواهرزاده من تازه از شیر گرفته شده بود» (همان:76).
نمونه هایی از این دست در این مجموعه متعدّد است و من بدین چند مورد اکتفا کردم. بهتر بود اینها هم با همان لهجه روستایی خاص نوشته و بیان می شد تا درجه راست نمایی و صداقت افزایش یابد. ثبت لهجه ها و گویش ها در آثار داستانی کاملاً امکان پذیر است و می تواند آنها را حفظ کند و به عنوان مواد اولیه زبان شناسی تطبیقی گویش ها و لهجه های ایرانی به کار برد؛ چیزی که در زبان فارسی و گویش های ایرانی کم داریم و نیاز آن احساس می شود و ارزش علمی بالایی هم دارد.
به هر روی، علیخانی در درون مایه ادبیات روستایی، توانسته است به خوبی، صداقت ها و سادگی های روستایی را تصویر کند و زندگی ساده آنان را، که همراه با کار و دشواری و سختی و رنج است، نشان دهد.
یکی از ویژگی های فرهنگ روستایی، تسلیم پذیری و تقدیرگرایی است، که البته همین گفتمان، سختی های زندگی را برای آنان آسان تر و قابل تحمل تر می سازد. آنان خود را به حوادث و رنج ناشی از آن تسلیم می کنند و بدان چهره مذهبی می دهند؛ به همین دلیل است که در این مجموعه، امامزاده مرکزیّت روستایی می یابد و اغلب چیزها با آن مرتبط می شوند. روستاییان، برخلاف فرهنگ شهری، همه چیز را مرتبط با مذهب (امامزاده) می بینند و حتی باورهای عامیانه روستایی و نیز خرافه های خود را به خدا و پیغمبر و قرآن منتسب می کنند:
- یعنی این چیزایی که درباره ی کلثوم ماما می گن، حقیقت داره؟
- ها، در قرآن هم اومده. این چیزا انکارش خوبیّت نداره.
خاله گفته: «جرئت نیست بی وقت بریم بیرون. اول وقت شام ره خوریم و می ریم زیر کرسی تا اله صبح».
سلطانعلی گفت: «بی خود حرف نزن. اینا ره می بره، شهریان ما ره مسخره کنن».
خاله گفت: خدا پیغمبر که دیگه مسخره نی» (همان:77).
یا در جای دیگر می نویسد:
- اینها، همه اش خرافاته. آب هم مگه سنگین و سبک داره؟
خرافات؟ دور از جان! با همه چی بازی، با این هم بازی؟ امام پیغمبر هم دروغه؟ قرآن دروغه؟ (همان:130)
در واقع، اینها ساده ترین و آخرین استدلال های روستایی هستند که در این اثر به خوبی به تصویر کشیده شده اند. امامزاده در این مجموعه، نماد مرکزیت مذهب در روستاهاست که بر همه ی زندگی آن مردمان ساده و صادق نفوذ دارد؛ مثلاً نام کتاب از یکی از کوتاه ترین داستان های مجموعه گرفته شده است: »اژدهاکشان». این ماجرای یکی از روستاییان کهن است به نام «حضرت قلی» و تبدیل او به یک اسطوره عامیانه یا یک پهلوان اسطوره ای، که با قاطرش به نبرد با یک اژدهایی می رود که می خواهد میلک را نابود کند. وی اژدها را با شمشیرش به سه تکه می کند و خودش هم به طرزی ناشناخته می میرد و آثار اژدهاکشی او از بالای کوه تا پایین دره باقی می ماند. مردمی هم که به او کمک نکرده بودند، سنگ می شوند. وی با کشتن اژدها، روستای میلک را نجات می دهد و باعث می شود در آنجا امامزاده ای برپا شود. از آن وقت، همیشه در شب های سیزده بدر، از درّه اژدهاکشان نوری بالا می رود و با نور امامزاده میلک یکی می شود و بعد برای دیدار امامزاده شاه رشید، داخل گنبد امامزاده شاه رشید می شود!
بدین ترتیب است که پیوند اسطوره های عامیانه با مذهب در روستاها مستحکم می گردد. همه این موارد، فضای فانتزی و تخیلی و رؤیایی برای روستا می سازد و چنین است که جاذبه های تخیلی آن پدید می آید.
در این مجموعه گاهی نیز با حال و هوای سوررئالیستی روبه رو می شویم؛ مثلاً در داستان «تعارفی»، که باز هم با امامزاده مربوط است. این شیوه البته جنبه غالب در مجموعه نیست و بسیار معدود است و می توان حتی گفت که به همین یک داستان محدود می شود.
حوادث داستان ها اصلاً پیچیده یا بزرگ نیستند؛ همه، امور روزمّره و عادی زندگی هستند؛ به گونه ای که می توان گفت اصلاً حادثه ویژه ای اتفاق نمی افتد، و همین امر است که داستان ها را در مرز خطر نگه می دارد: خطر تبدیل شدن به یک گزارش تصویری. اما در واقع مگر در روستاها چه حوادث عظیمی می تواند اتفاق بیفتد، جز امور روزمره خودشان، ترس هایشان، محافظه کاریشان، تسلیمشان، تقدیرگرایی شان، صداقتشان، و سادگی شان؟ این روستاییان واقعی، همان کلیشه هایِ من درآری فیلم های تلویزیونی نیستند که متفکران و انقلابیان چنان دروغین تصویر می شوند که هیچ روشنفکری به گردشان هم نمی رسد. چنان نوشته ها و فیلم هایی را تهیه کنندگان و کارگردانان و فیلمنامه نویسانی می سازند که هرگز در روستا نزیسته و با روستاییان نبوده اند و هیچ گونه آگاهی دقیق و جامعه شناختی و علمی از خصلت های روستا ندارند و ذهنیت خود را به عنوان ذهنیت های روستاییان جا می زنند تا فقط آوازه گر و مبلّغ باشند و سری در آخور بکنند. این بلایی است که بر سر نویسندگان دولتی شوروی سابق با عنوان رئالیسم سوسیالیستی آمد و آنان را از مردم دورتر، اما به حزب و دولت نزدیک تر ساخت؛ ولی موفقیت هنری برایشان در پی نداشت. اژدهاکشان به مردم دروغ نمی گوید و واقعیت ها را ملموس نشان می دهد.
یکی از بن مایه های ثابت این مجموعه، مسئله «مرگ» است. بدون استثنا، در همه داستان ها به گونه ای مرگ حضور دارد؛ مستقیم یا غیرمستقیم؛ گویی حادثه اصلی این داستان ها مرگ است، اما این مرگ ها فضای یأس آلود نمی سازند و به احساسات رمانتیک آبکی منتهی نمی شوند. مرگ هم واقعیتی است که زندگی روستایی در آن و با آن جریان دارد؛ این تقدیری است که روستاییان تسلیم آن هستند و معمولاً آن را می پذیرند، بدون اینکه در روند زندگی شان اثر منفی بگذارد.
در اولین داستان، «قشقابل»، مرگ کبل رجب را می بینیم و در آخرین داستان این مجموعه، «ظلمات»، خاک کردن کبل رجب ذکر می شود. گویی داستان ها در این فاصله رخ می دهند، و در همین آخرین داستان است که قرار است یک سازمان مدنی از شهر، بنای امامزاده را مرمّت کند و باز روستاییان، همان چند نفری که هنوز نفسشان می آید، امیدوار می شوند که پس از این، زوّار بیشتری به میلک بیایند و آنجا از سوت و کوری بیرون بیاید و کار و بارشان به سامان گردد. حتی خودشان هم می خواهند پیش قدم شوند. مشدی صفر، آخرین فرد این مجموعه، با یاد مرمّت امامزاده و پیدا کردن کارگر به خواب رفت و «زود هفت پادشاه را خواب دید» (همان:142).
این بود جمله پایانی اژدهاکشان!
آیا صداقت روستاها در حال مرگ است؟

پی نوشت ها :
1. اژدهاکشان (تهران: نگاه، 1386)، مجموعه پانزده داستان کوتاه نوشته یوسف علیخانی است. این مجموعه داستان، برنده اولین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد و نامزد هشتمین دوره جایزه گلشیری شده است. مجموعه داستان های قدم خیر مادر بزرگ من بود (تهران:آموت، 1382) و عروس بید (تهران: آموت، 1388) از دیگر آثار علیخانی است. این مقاله در شماره 24 کتاب ماه ادبیات (فروردین ماه 1388) با عنوان «اژدهاکشان روستایی» به چاپ رسیده است.
کتابنامه :
- علیخانی، یوسف، 1386، اژدهاکشان. چاپ اول، تهران: نگاه.
منبع مقاله :
خاتمی، احمد؛ (1386)، گزیده مقالات کتاب ماه ادبیات درباره نقد کتاب، تهران: نشر خانه کتاب، چاپ اول 1389

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
عشقی دست‌نیافتنی در تلاطم‌های سیاسی
http://aamout.persiangig.com/parnian-s.jpg
براي خواندن اين نقد اينجا يا اينجا را كليك كنيد

الهه عطاردی (مجله پرنیان): شوهر عزیز من، از معدود رمان‌هایی است که در سال‌های اخیر توانست بازار کتاب ایران را تحت شعاع چاپ‌های متعدد خود قرار دهد و به سرعت نام نویسنده‌‌آن فریبا کلهر را نزد کتابخوانان فارسی‌زبان پرآوازده سازد. اگرچه فریبا کلهر سال‌هاست که در عرصه نویسندگی فعالیت دارد اما بیشتر آثار او تا پیش از «شوهر عزیز من»‌ در حوزه نوجوانان بوده است.
فریبا کلهر با نثر روان و سبک ویژه خود مروج نوعی از داستان‌نویسی است که در میانه سبک فاخر و رمان‌های عامه‌پسند جای می‌گیرند. او در سه‌گانه خود با نام‌های «پایان یک مرد»‌و «شروع یک زن»‌ و «شوهر عزیز من»‌با دنبال کردن مضامین مشترک سیاست، عشق و زندگی، سرگذشت زنانی را به تصویر می‌کشد که در عوالم تنهایی، زندگی خود مرور می‌کنند و در واگویه‌های ذهنی از عشق‌ها، حسرت‌ها و ناکامی‌هایشان سخن می‌گویند. «شوهر عزیز من»‌ در میان این سه‌گانه، به واسطه وجود شخصیت‌های به مراتب جاندارتر و روایتی دلنشین و پیراسته از زوائد، موفق‌تر است.
سیما انتظاری،‌ راوی و شخصیت اصلی کتاب «شوهر عزیز من»‌ در واگویه‌های ذهنی، داستان زندگی‌اش را روایت می‌کند. او زنی پخته و به میان‌سالی رسیده است که وقتی همسرش را در یک جریان سیاسی از دست می‌دهد، زبان به روایت خاطراتی می‌گشاید که گره خورده در گذشته اوست. دختری که در اوج انقلاب فرهنگی تحت تاثیر مبارزین انقلابیع تلاش می‌کند تا جایگاهی برای خود بیابد؛ اما از آنجا که نه به رشد فکری بالا رسیده و نه ریاکار و سیاست‌باز است و تزلزل شخصیتی هم دارد، به خاطر سادگی از گوش دادن به آهنگ ویکتور خارا با نسرین ماجدی، صمیمی‌ترین دوستش صحبت می‌کند و همین بهانه‌ای می‌شود برای اخراجش از کتابخانه و اتمام دوستی‌اش با نسرین. بعدها او در یک دفتر مجله با سردبیری مردی به نام آقای آذر مشغول کار می‌شود. با مدرس کلاس ایدئولوژی‌اش که سابق بر این با نسرین در آن شرکت می‌کرد و مردی بود مذهبی و تمام شاگردان دخترش را که فقط سه نفر بودند سخت تحت‌تاثیر قرار  داده بود، ازدواج می‌کند؛ اما درست در شب عروسی با اعتراف همین مرد حزب‌اللهی، درمی‌یابد که همسرش به اصرار مادرش تن به این ازدواج داده است و او پیش از این عاشق کس دیگری بوده و حال نیاز به پاک‌سازی روح دارد تا بتواند زندگی زنانشویی‌اش را با سیما آغاز کند. این پیرایش روح پنج‌سال طول می‌کشد و سیما از همسرش کینه‌ای دیرینه به دل می‌گیرد و حتی بعد از بازگشت کورش از جنگ و ابراز پشیمانی از این‌همه بی‌توجهی حاضر نمی‌شود عشق او را بپذیرد و در تصورات و خیالاتش با درخت توت خانه پدری، از تنها عشقش، سهراب، که حالا همسر خواهر کوچکش، سوسن است، صحبت می‌کند. سهراب که در همان دوران جنگ در اثر سکته‌ی قلبی فوت می‌کند، علاقه‌ی شدیدی به سرپرستی کودکان بی‌سرپرست داشته و برخلاف خواست سوسن، پسری به نام آراش را هم به فرزندی می‌پذیرد که هنوز رسمی نشده، مرگ از راه می‌رسد. سیما که از مرگ سهراب سخت آشفته‌ می‌شود آرش را به نزد خود می‌آورد و سال‌ها او را به یاد معشوق‌اش نگه می‌دارد و حتی زمانی که دست از لجاجت برمی‌دارد و ظاهرا به عشق همسر تن می‌دهد اما یاد یار، شبانه‌روز با اوست.
سیما بعد از آشتی با کورش به بهانه‌ی ادامه تحصیل کورش بعد از جانبازی، آن هم به هدف خدمت به جامعه به کانادا سفر می‌کند و پسرش شاهین را در آن کشور به دنیا می‌آورد؛ اما بعد ازاتمام تحصیلات کورش وقتی به ایران باز می‌گردند، کورش در دانشگاه مشغول تدریس می‌شود اما به خاطر تحریک دانشجویان از دانشگاه اخراج شده و مدتی بعد هم ترور می‌شود.
نگاه انتقادی نویسنده به وقایع انقلاب و سرنوشت سهمگینی که برای کورش، شوهر زن راوی در این رمان در نظر گرفته شده، داستان را به ورطه‌ای سیاسی اجتماعی فرو می‌کشاند. از سوی دیگر روایت تراژیک و سرکشیدن به دنیای محرمانه‌های سیما انتظاری که به مدد کابوس‌های آشفته و جستجو برای یافتن دوباره عشق ناکام وی انجام می‌گیرد، تصویرگر جهانی ذهنی زنی است که ناخواسته زندگی‌اش گرفتار بازی‌های سیاسی شده است. اگرچه گذشت زمان «شوهر» ‌داستان را به مرد عزیزی تدبیل می‌کند که راوی در سوگ او نشسته است اما همچنان یاد و خاطره معشوق دست‌نیافتنی و عشق ممنوع زن، سهراب، است که او را آرام می‌کند. خاطره‌ای که با درخت توت خانه پدری سیما در محله‌های قدیمی شهر پیوندی ناگسستنی دارد و یادآوری این عشق را با نمادی از حسرت برای تلخکامی و ناکامی‌های سیما در زندگی‌اش تبدیل می‌کند. روایت تحسین‌برانگیز نویسنده از دنیای ذهنی زن راوی است که از «شوهر عزیز من» داستانی خواندنی می‌سازد. روایتی که آشوب‌های دهه شصت را زنده و سرنوشت مردان و زنانی را روایت می‌‌کند که بر بستر سیاست، نطفه عشق‌شان شکل گرفت و شاید به جز ناکامی و حسرت، یادگاری برایشان به جای نماند.
گفتنی‌ است که رمان «شوهر عزیز من» سال 92 نیز در لیست پرفروش‌های سال قرار گفته است و در آستانه سال نو چاپ ششم رمان روانه بازار کتاب شده است. این رمان که فروردین 91 برای نخستین بار منتشر شد در کمتر از دو سال به شش چاپ رسیده و بازتاب‌های فراوانی نیز داشته است. به طوری که علاوه بر نامزد شدن در برخی جوایز ادبی، از سوی بسیاری از منتقدان نیز رمانی خواندنی و خوش‌پرداخت عنوان شده است.
در بخش‌هایی از کتاب می‌خوانیم:
«خوابیده ام. در آپارتمانی اجاره‌ای در تورنتو. در طبقه‌ سی و چهارم. در آپارتمانی که از پنجره‌های بزرگش می‌توانم اووووه تا آخر شهر را ببینم و انقدر به آسمان نزدیک باشم که اگر دستم را دراز کنم گل‌های رز ابری سرانگشت‌هایم را لمس کند.
خوابیده ام. خسته ام از سفر دور و درازی که زمان را به هم ریخته و انگار عقربه‌ها زمان صفر را نشان می‌دهند. خواب خوابم. باید بیشتر از اینها بخوابم. دوست دارم همین طور بخوابم و خواب سهراب را ببینم. حس آزادم در خواب می‌گوید سهراب تا اینجا آمده. تا اینور دنیا. خواب سهراب را می‌بینم که امانتی‌اش‌ را می‌خواهد. دستش را به طرفم دراز می‌کند و زنجیرش را می‌خواهد. زنجیر به گردنم است هنوز و ته ته قلبم را لمس می‌کند. می‌گویم: «نه.»
اما سهراب دست بردار نیست. می‌گوید: «مهلت امانتداری به پایان رسیده.» و من بازهم زنجیر را به او نمی‌دهم. با گرمایی که روی صورتم بالا و پایین می‌رود بیدار می شوم و کورش را می‌بینم که روی صورتم خم شده است. می‌گوید: «نترس جانم. منم. می‌خواهم چشم‌هایت را ببوسم.»
کتاب «شوهر عزیز من»‌ را نشر آموت در سال 1391 منتشر کرده است.
 

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
نمايشگاه كتاب همدان

نمايشگاه كتاب همدان
از تاریخ 2 تا 8 شهریورماه
در محل دائمی نمایشگاه های بین المللی شهر همدان
صبح و بعدازظهر

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
پرفروش‌ترین‌های مرداد 93
http://aamout.persiangig.com/image/bestseller/9305-bestseller-s.jpg
سايز بزرگ ... اينجا

1: بودن/ رمان/ یرژی کاشینسکی/ ترجمه‌ی مهسا ملک‌مرزبان
2: شوهر عزیز من/ رمان/ فریبا کلهر/ چاپ ششم
3: کتاب نیست/ مجموعه شعر/ علیرضا روشن/ چاپ هفتم
4: پیش از آنکه بخوابم/ رمان/ اس‌جی‌واتسون/ ترجمه‌ی شقایق قندهاری/ چاپ سوم
5: نسكافه با عطر كاهگل/ رمان/ م. آرام/ چاپ سوم
6: عاشقانه/ رمان/ فریبا کلهر/ چاپ سوم
7: اندوه بلژیک/ رمان/ هوگو کلاوس/ ترجمه‌ی سامگیس زندی
8: روزگار تفنگ/ رمان/ حببيب خدادادزاده
9: خدمتکار و پروفسور/ رمان/ یوکو اوگاوا/ ترجمه‌ی کیهان بهمنی/ چاپ سوم
10: زندگی اسرارآمیز/ رمان/ سو مانک کید/ ترجمه‌ی عباس زارعی
11: خانه داري/ رمان/ مريلين رابينسون/ ترجمه‌ی مرجان محمدي
12: منم تنديس تنهايي/ رمان/ فرح فرسار

Labels: , , , , , , , , , , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
سومين رمان "م. آرام" منتشر شد
http://multimedia.mehrnews.com/00137-telesm-e-deldadeh.jpg
طلسم دلداده / رمان/ م. آرام/ نشر آموت/ 512 صفحه/ 25600 تومان

سومین رمان «م.آرام» با عنوان «طلسم دلداده» با موضوع داستانی عاطفی در بحبوحه جنگ جهانی دوم منتشر شد.
به گزارش خبرنگار مهر، رمان «طلسم دلداده» دومین رمان «م.آرام» نویسنده ایرانی که پیش از این رمان «نسکافه با عطرکاهگل» را در سال گذشته منتشر کرده بود روانه بازار کتاب شد.
«طلسم دلداده» رمانی است از رویداد های سال ‌ن او، کشته است. سیاوش به سن نوجوانی که می رسد، چوپان ایاز خان می شود و در همین حال احساسی که بین نگار، دختر کوچک ایاز خان و سیاوش شکل گرفته. این آغاز عشقی است که با تمام فلاکت‌ها و خون‌هایی که ریخته می شود، هرگز از تکاپو و نفس نمی‌افتد. طلسم دلداده، در واقع داستان طلسم عشقی است که در میان سیاهی های زمانه به اوج می رسد.
این رمان از سوی نویسنده به بسیاری از بزرگان ادبیات داستانی دنیا همچون گابریل گارسیا مارکز، ژان پل سارتر و ... تقدیم شده، بازتاب حیات عشق را در این سال های سیاه و غم انگیز به تصویر کشانده است.
در این رمان احساس، نفرت، اعجاز و تناسخ، در قالبِ رئالیسم جادویی، به هم در می‌آمیزد و از میان آن، طلسم دلداده سر بر می‌آورد. افسانه به واقعیت گره می‌خورد و عشقی مقدس از آن زاده می شود.
نثر این رمان به سبک رئالیسم جادویی نوشته شده و حاوی یک روایت سه بعدی از شخصیت‌هایی مکمل همچون نگار و سیاوش است و در کنار آن شخصیت پردازی‌ها، همذات‌پنداری‌ها و سایر عناصر داستان نویسی، به وفور در این کتاب به چشم می‌خورد.
از «م. آرام» پیش از این دو رمان «نسکافه با عطر کاهگل» منتشر و به چاپ سوم رسیده است. این رمان همچنین برنده جایزه کتاب فصل، نامزد جایزه جلال‌آل‌احمد و برنده جایزه رمان اول ماندگار شده است.  رمان دیگر این نویسنده با عنوان «پاییز حافظیه» نیز به تزگی به چاپ دوم رسیده است
رمان «طلسم دلداده» نوشته‌ی «م. آرام» در 512  صفحه و به قیمت 25600 تومان توسط «نشر آموت» منتشرشده است.

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
همیشه آن سوی کلمات چیزی پنهان است
خانه كاغذي 
اعظم آیتی (روزنامه فرهیختگان):  همیشه آن سوی کلمات چیزی پنهان است. یک خیال که از دل اولین برداشت بیرون آمده و تو را وادار می‌کند بخواهی تا بیشتر بدانی. «خانه کاغذی» انتخاب خوبی است برای یک روز بی‌ادعا. بی‌وزنی کتاب، آدم را به وجد می‌آورد. اول نگاهی به صفحه آخر و هجوم این میل که آیا می‌شود همه کتاب را بی‌وقفه خواند؟! یادآور لذتی که سال‌هاست تکرار نشده است. می‌خوانی؛ جمله اول از پاراگراف دوم آدم را درگیر می‌کند. کتاب‌ها سرنوشت مردم را تغییر می‌دهند و تو دلت هوای همه کتاب‌هایی را می‌کند که در سطرهای بعدی نام برده شده‌اند. بعضی‌ها را خوانده‌ای و بعضی‌ها را نه. کتاب‌های خوانده را کجا گذاشته‌ای؟ کتاب‌ها، تاریخچه‌شان را در ذهنت جست‌وجو می‌کنند. چند لحظه تامل می‌کنی. نفس عمیقی می‌کشی. از جست‌وجوی دنیای شخصی، خودت را رها می‌کنی و صفحه را ورق می‌زنی. در صفحه بعد بار دیگر امیلی دیکنسون معطل‌ات می‌کند. چقدر دوست داری کتاب‌هایی را که تو را مدام به خودت رجوع می‌دهند. هیچ قایقی چون کتاب، ما را با خود به سرزمین‌ها نمی‌برند. این قطعه کوتاه را به یاد می‌آوری و دلت ناخواسته هوس سفر می‌کند. یعنی با این کتاب هم می‌شود سفر کرد؟ داستان با مرگ شروع می‌شود. مرگ نهایت است. رکود است. یک خلاء بدون بازیافت است. تجربه نیست. زبان تکلم ندارد. خودش را نشان نمی‌دهد و تا حد نیست، عقب نشسته است. کمی دلخورانه به کلمات نگاه می‌کنی. این شروع می‌تواند به تکرار برسد. می‌تواند نسخه مشابهی باشد با چیزی که پیش از این خوانده‌ای، اما کمی سماجت لازم است، فقط چند صفحه دیگر؛ و بعد، کتاب کوچک برایت بزرگ می‌شود. از دلِ کتاب، کتابی خود را نشانت می‌دهد و ابهام خود را در خالص‌ترین جملات یک تقدیم‌نامه به رخ می‌کشاند: ببخشید که قدری بدجنسی به خرج دادم. همان‌طور که از اول برایت گفتم تو هرگز کاری انجام نمی‌دهی که مرا شگفت‌زده کند. اما داستان چیز دیگری می‌گوید. داستان به‌شدت شگفت‌زده‌ات می‌کند. کتاب تو را از یک سوی دنیا به آن سوی دیگر دنیا می‌کشاند تا آدمی را پیدا کنی که فراتر از محیط، سرزمین خودش را خلق کرده است و حتی فارغ از محدوده اکنون، به تداعی و سیر و سیاحت در زمان مشغول است. آدمی مگر چیست به جز اندیشه، و این اندیشه نشانه‌هایی مکتوب به قدمت بیست قرن دارد. سر از حراجی‌ها در می‌آوری و می‌بینی که کتاب‌های نایاب چگونه گردآوری می‌شوند. کتاب‌هایی که خوانده می‌شوند. نقد می‌شوند و بعد در شکل سرمایه، نیاز به طبقه‌بندی و حفاظت پیدا می‌کنند. دنیای بزرگ برای بقا به بخش مشخصی از ذهن، زمان، فضا و توانایی تکیه می‌کند. و این مساله باعث سرگردانی آدمی می‌شود که 20 هزار جلد کتاب دارد، اما از ترس صدمه دیدن و تباه‌شدن‌شان قادر به بخشش گنجینه خود نیست. هیچ نهاد علمی، تخصصی، دولتی قابلیت حفاظت از این سرمایه را ندارد. پس خودش دست به کار می‌شود. قدم اول تهیه یک نمایه از همه آن کتاب‌هاست. باید تعادل را برقرار کند. تعادل موضوعات، معناها، سبک‌های نگارش. کشف تشابهات و تضادها. ابداع شیوه‌ای تازه در ارائه کتاب‌ها. یک کتاب را باید زیر نور شمع خواند و کتاب دیگری را همگام با طنین موسیقی واگنر. باید به هر کتاب شخصیتی جان دار بخشید تا با خواندنش لذتی منحصربه‌فرد را تجربه کرد. باید یک نظم عاشقانه باشد تا شما را به بعد تازه‌ای از کتاب بکشاند. حتی ترکیب جملات هم چهره ساحره‌ای به خود می‌گیرد که در ظاهر هم جزئیات فریبنده‌ای را نمایان می‌کند. داستان اما به اینها خلاصه نمی‌ماند که هر کتابی آدم‌هایی دارد و این آدم‌ها راه خودشان را می‌روند. آدم‌های خانه کاغذی گاهی دنیای باشکوهی دارند و گاهی در همین عظمت به‌شدت احساس خفگی و نقصان می‌کنند. گاهی خود را در پیوستگی با هر آنچه که از انسان مانده است معنا می‌کنند و گاه حتی از خود می‌گریزند. آدم‌هایی که بخشی از خود را به آب می‌اندازند و بار دیگر در سرچشمه باز می‌جویند. به گمانم این کتاب را باید بارها خواند و لابه‌لای صفحه‌هایش خود را نفس کشید و اشتیاق مهجورانه انسان‌هایی را حس کرد که برای حفظ یک کتاب باید پنهانکاری می‌کردند. گاهی خواندن و دانستن خطایی نابخشودنی بوده است. حالا حکومت‌ها عوض شده‌اند، نگرش‌ها تغییر کرده است، کتاب آزاد است و فرصتی برای انتخاب پدید آمده است. خانه کاغذی قصه همین انتخاب‌هاست. هزاران کتاب، تک به تک برگزیده می‌شوند تا جاه‌طلبی پرهیجان انسانی را نشان‌مان بدهند. انبوه اما همیشه با خودش تاریکی می‌آورد و در تاریکی آدم سردرگم می‌ماند. تنها راه خلاص، نمایه‌سازی است. آدم قصه، این مرحله را هم پشت‌سر می‌گذارد. آنچه برای دیگران سطحی، گزافه و گنگ و مات است برای او رهایی از یک آشوب ذهنی است. اما یک حادثه کوچک در راه است؛ فهرست‌ها از دست می‌روند، کدها از دست می‌روند، همه آن نشانه‌های اطمینان‌بخش از دست می‌روند، و بار دیگر کتاب‌ها، جدا از هم به انبوهی از تک‌ها بدل می‌شوند. یک ارتباط هماهنگ‌کننده گسسته شده است. چطور می‌شود از نو آغاز کرد؟ چطور می‌شود یگانگی پیشین را بازگرداند؟ آتش همه چیز را سوزانده است. آب همه چیز را بی‌رنگ کرده است. و آدم خود را میان یک آوار می‌بیند. بازسازی دوباره سخت است. اینجاست که باید تصمیم دیگری گرفت. کتاب‌ها خانه می‌خواهند. او خانه می‌خواهد. تمام سال‌ها به دنبال حلقه اتصال می‌گشته است؛ کشف و درک بسیاری از تشابهاتی که فردی است، که فقط مال اوست. ذهن هر انسان ملات خودش را می‌سازد تا این را کنار آن بنشاند. تا یک مجموعه را برای خودش قابل دسترس‌تر کند، حتی اگر مساله احاطه شدن در میان باشد و ترس از همین احاطه شدن خارج از کنترل شود و انسان را وادار به حذف یا تخریب کند. همیشه نباید به دنبال کشف نیمه‌تاریک اشیا بود زیرا مرز سایه مرز مشخصی نیست. کتاب «خانه کاغذی» داستان کوچک دیگری را نیز برایمان تعریف می‌کند: زن قصه، به انتظار بازگردانده شدن کتابی است که به سادگی می‌تواند آن را از نزدیک‌ترین کتابخانه به امانت بگیرد یا از کتابفروشی محله بخرد. آیا این درخواست صرفا برای به یاد انداختن نیست؟! مروری اجباری بخشی از آنچه روی داده است؟! و تکرار آن حد از شناخت که قادر به حدس حوادث پیش روست؟! باید کتاب را خواند. 
خانه کاغذی، کارلوس ماریا دومینگوئز، ترجمه شقایق قندهاری، نشر آموت، بهار 1393 .

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
شبنم مقدمی و خانه‌داری
http://images.khabaronline.ir//images/2014/8/14-8-19-123045445.jpg
در سایز بزرگ ... اینجا

استقبال "شبنم مقدمی" بازیگر سینما و تلویزیون در صفحه‌ی اینستاگرام‌اش از رمان "خانه‌داری" نوشته‌ی "مریلین رابینسون" ترجمه‌ی "مرجان محمدی" / نشر آموت

- همين خبر در خبرآنلاين

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
داستان‌های جدید در کتاب‌فروشی‌ها
http://media.isna.ir/content/0203-2.jpg/4 
کتاب‌های «خانه‌داری»، «روزگار تفنگ» و «منم تندیس تنهایی» به تازگی منتشر شده‌اند.
به گزارش خبرنگار ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، رمان «خانه‌داری» نوشته مریلین رابینسون را مرجان محمدی به فارسی ترجمه کرده است.
«خانه‌داری» داستان دو خواهر یتیم، روت و لوسیل است که تحت سرپرستی اقوام مادر قرار می‌گیرند و بعد خاله آن‌ها که زنی عجیب و غریب و افسرده است، برای نگهداری‌شان به خانه مادری می‌آید. بر خلاف دو رمان دیگر رابینسون، کتاب «خانه‌داری» حول روابط مادران و دخترها می‌چرخد.
داستان از زبان اول شخص مفرد (روت) بیان می‌شود. در واقع روت به فرهنگی اشاره می‌کند که به نوعی فرهنگ حاکم در زمان کودکی خود رابینسون است. کتاب تحت تأثیر انجیل و امیلی دیکنسون (شاعره آمریکایی) است و داستان پر است از ایما و اشاره‌هایی که راوی برای قابل درک کردن دنیا برای خواننده به آن‌ها متوسل شده است.
ناشر در معرفی این اثر نوشته است: «مریلین رابینسون (نویسنده خانه‌داری) نه تنها در آمریکا بلکه در تمام دنیا نویسنده‌ای است که او را به دلیل متانت و قدرت قلمش و توجه به موضوع دموکراسی شناخته‌اند.
کتاب «خانه‌داری» اولین کتاب این نویسنده است که در سال 1980 به چاپ رسید و جایزه بنیاد همینگوی را به خود اختصاص داد. از مریلین رابینسون پیش از این دو رمان «خانه» (برنده جایزه اورنج) و «گیلیاد» (برنده جایزه پولیتزر» با ترجمه مرجان محمدی منتشر شده است.
خانم رابینسون در نامه‌ای خطاب به خوانندگان فارسی رمان‌هایش می‌نویسد: بسیار خشنودم که رمان‌هایم را مرجان محمدی به فارسی ترجمه و انتشارات آموت آن ها را در ایران منتشر کرده‌ است. ترجمه آثار با اجازه خودم صورت گرفته است. از دقت و مراقبتی که در مکاتبات‌مان با مرجان طی مراحل ترجمه صورت می‌گرفت احساس رضایت می‌کردم. به عظمت و قدمت زبان و فرهنگ فارسی آگاهی دارم و مایه خرسندی است که آثارم جایی هر چند کوچک برای خود در ادبیات فارسی باز کرده‌اند./ ارادتمند مریلین رابینسون»
«خانه‌داری» با 272 صفحه و قیمت 15هزار تومان منتشر شده است.
http://media.isna.ir/content/0201-7.jpg/4 
«منم تندیس تنهایی»
رمان «منم تندیس تنهایی» نوشته فرح فرسار درباره زندگی زنی است به نام نسرین. نسرین بعداز قتل همسرش، زندگی جدیدی را برای خود آغاز کرده و از کشور مهاجرت می‌کند ولی همچنان سال‌های دور و حوادث تلخ و شیرین در زندگی‌ و گذشته رهایش نمی‌کند.
او پس از سال‌ها به زادگاه و به خانه پدری‌اش بازمی‌گردد. با گذشت چندین سال هرگز نمی‌تواند دو چشم سیاه و درشت و زیبای پسرش را که پر از اشک بود از جلوی چشمانش دورسازد. نسرین نمی‌تواند قیافه او را در این سن تجسم کند و همچنان همان پسربچه غمگین را می‌بیند.
نسرین بازمی‌گردد تا فرزندش را که سال‌ها قبل از دست داده، بیابد و در آغوش بگیرد و آرامش را در کنار پسرش پیدا کند. غافل از این‌که این بازگشت آبستن حوادثی است که زندگی او و فرزندانش را به تلاطم می کشاند. وقوع قتل‌های پی درپی، و آشنایی با اشخاص جدید او را نیز درگیر این ماجرا می‌کند.
عشق‌ها، جدایی‌ها، از دست دادن باورهای یک عمر زندگی و عقده‌ها، روابط عاطفی چندین خانواده و مشکلات زندگی آن‌ها به جنایات ربط پیدا می‌کند و پلیس را وارد ماجرا می‌کند. در میان این درگیری‌ها و حوادث، قلبی به تپش درمی‌آید، دستی به سوی عشق دراز می‌شود و ... .
رمان«منم تندیس تنهایی» نوشته «فرح فرسار» در 368 صفحه و با قیمت 19500 تومان در نشر آموت منتشر شده است.
http://media.isna.ir/content/0202-4.jpg/4 
«روزگار تفنگ»
در معرفی ناشر یادشده از رمان «روزگار تفنگ» آمده است: رمان «روزگار تفنگ» نوشته حبیب خدادادزاده برنده جایزه رمان اول ماندگار است. «نعمت» جوان عاصیِ دزفولی وقتی می‌بیند انگلیسی‌ها با این سیاست که هرچه مردم گرسنه‌تر باشند، کمتر عصیان می‌کنند، گندم‌هایشان را می‌خرند و به آتش می‌کشند، دست به شورش می‌زند و تفنگ به دست می‌گیرد و علیه چپاولگران قد علم می‌کند.
رمان «روزگار تفنگ» داستان یکی از سَمبل‌های مبارزاتی جنوب ایران علیه بیگانگان است. نعمت وقتی ازدواج می‌کند، شرطی که برایش گذاشته‌اند، به زمین گذاشتن تفنگش بوده، اما او که نمی‌تواند آن‌ همه ظلم را تحمل کند، دوباره تفنگ در دست می‌گیرد و در مقابل قشون انگلیسی به پا می‌خیزد.
«نعمت علایی» یک قرن پیش با انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها جنگید و روزگاری از سردشت و شهیون تا دزفول زیر سم اسب‌های او و یارانش بود که غیرتمندانه از ناموس این مردم دفاع کردند و در این راه جان دادند. حبیب خدادادزاده، نعمت را از پس غبار سالیان بیرون کشیده و به مدد جادوی کلمات بار دیگر زنده کرده است. از ورای روزگار تفنگ، می‌توان به یک قرن گذشته دزفول سفر کرد.
رمان «روزگار تفنگ» با 272 صفحه و قیمت 15هزار تومان منتشر شده است.

Labels: , ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
بخشی از رمان «بودن»‌
 
«بودن» داستانی تأثیرگذار و توام با فضایی متفاوت است که درباره جهش ناگهانی باغبان 40 ساله‌ای است که بعد از مرگ صاحب‌کارش سرگردان خیابان‌هایی می‌شود که تا آن زمان با آن مواجه نشده است.
به گزارش خبرآنلاین، رمان «بودن» نوشته‌ «یرژی کاشینسکی» با ترجمه‌ «مهسا ملک‌مرزبان» در 136 صفحه و به قیمت 7000 تومان توسط «نشر آموت» منتشرشده و این روزها مخاطبان خود را پیدا کرده است. رمان «بودن» درباره باغبان 40 ساله‌ای است که بعد از مرگ صاحب‌کارش مجبور به ترک محلی می‌شود که در آن کار کرده می‌کرده. اما چون این باغبان پیش از آن هیچ‌گاه از محل کارش خارج نشده‌، مواجهه‌اش با جهان بیرون برایش عجیب است و از سوی دیگر برای مردم نیز‌ دیدن و صحبت‌ کردن با این فرد عجیب است با این حال و در نهایت باغبان بر اثر یک اتفاق، وارد خانه یکی از بزرگان شهر می‌شود و ...
«بودن» داستانی تأثیرگذار و توام با فضایی متفاوت در کارنامه کاری کاشینسکی به شمار می‌رود. کاشینسکی، نویسنده لهستانی آمریکایی در سال 1991 و در سن 57 سالگی درگذشت. «پرنده رنگارنگ» و «گام‌ها» نام دو اثر مطرح دیگر وی هستند. وی فیلم‌نامه این رمان را نیز پس از انتشار آن تالیف کرده و هال اشبی بر اساس آن فیلمی با عنوان «آنجا بودن» (Being there) را در سال 1979 ساخت. در این فیلم پیتر سلرز آخرین بازی زندگی‌اش را با ایفای نقش این باغبان انجام داده است. این فیلم در سال 1980 کاندیدای دریافت بهترین بازیگر نقش اول مرد از مراسم آکادمی شد و اسکار بهترین بازیگر نقش دوم مرد را دریافت کرد.
از «مهسا ملک‌مرزبان» مترجم این کتاب، پیش از این کتاب «خرید قلاب ماهیگیری برای پدربزرگ» نوشته «گائو زینگ‌جیان»‌ (برنده جایزه نوبل) در نشر آموت منتشر شده است که در آستانه چاپ سوم قرار دارد.
در بخشی از رمان «بودن»‌ می خوانیم:
«چنس رو به دوربین ها نشسته بود، دوربین هایی که با لنزهای بی احساس و بزرگشان که به لوله تفنگ می مانست او را هدف گرفته بودند و او تنها تصویری بود که میلیون ها آدم واقعی می دیدند. آنها هرگز خود واقعی او را نمی شناختند چون تلویزیون نمی توانست افکارش را نشان بدهد. برای او هم بیننده ها فقط انعکاس افکارش بودند که به صورت تصویر دیده می شدند. او هم هیچوقت نمی فهمید که آنها چقدر واقعی اند، چون آنها را به عمرش ندیده بود و از افکارشان خبر نداشت.
چنس صدای مجری را شنید که گفت:" از اینکه امشب با ما هستید بسیار خوشحالیم آقای چنسی گاردینر و مطمئنم بیش از چهل میلیون بیننده ای هم که هرشب این برنامه را تماشا می کنند، همین حس را دارند. مخصوصا که در چنین فرصت اندکی دعوت ما را پذیرفتید چون قائم مقام رئیس جمهور به دلیل حجم بالای کار نتوانستند امشب با ما باشند." مجری لحظه ای مکث کرد، سکوت مطلق در استودیو حکمفرما شد." برویم سر اصل مطلب، آیا با دیدگاه اقتصادی رئیس جمهور موافقید؟"
چنس گفت:" کدام دیدگاه؟"
مجری لبخند موذیانه ای زد و گفت:" دیدگاهی که رئیس جمهور در نطق اصلی شان در موسسه سرمایه گذاری آمریکا بیان کردند. ایشان قبل از سخنرانی شان از بین تمامی مشاورینشان با شما مشورت کردند..."
چنس گفت:" ... واقعا؟"
مجری مکثی کرد و نگاهی به یادداشت هایش انداخت و گفت:" منظورم این است که ... خب بگذارید مثالی بزنم: رئیس جمهور اقتصاد کشور را با باغ مقایسه کرد و نشان داد که بعد از یک دوره افت، دوره رشد به طور طبیعی به دنبال آن خواهد آمد..."
چنس قاطعانه گفت:" من باغ را خیلی خوب می شناسم. تمام عمرم توی باغ کار کردم. باغ خوب و سرحالی ست: درخت هایش سالمند، همینطور بوته ها و گل هایش، تا زمانی که هرس شوند و به موقع بهشان آب داده شود همینطور می مانند. باغ به مراقبت زیادی نیاز دارد. من با این حرف رئیس جمهور موافقم که: در یک باغ برای رشد هرچیزی زمان خاصی وجود دارد. ضمنا کلی جا برای رشد انواع درخت ها و گل های جدید هست."
بخشی از مخاطبین داخل استودیو حرف چنس را با تشویقشان قطع کردند و بخشی دیگر او را هو کردند. چنس به تلویزیونی که سمت راستش بود نگاه کرد و صورتش را دید که صفحه را پر کرده بود. بعد صورت چند نفر از تماشاگران داخل استودیو را دید که آشکارا صحبت های او را تایید می کردند، باقی انگار عصبانی بودند. مجری به سمت صحنه برگشت و چنس رویش را از تلویزیون برگرداند و به او نگاه کرد.
مجری گفت:" خب آقای گاردینر، بسیار زیبا گفتید و به نظر من برای ما که دوست نداریم مدام اعتراض کنیم یا از پیش بینی های منفی مان لذت ببریم خبر خوبی بود! رک باشیم آقای گاردینر. یعنی شما معتقدید رکود اقتصادی، روند نازل بازار بورس، افزایش بیکاری و غیره همه و همه یک مرحله است، فصلی ست در ادامه رشد و نمو باغ..."
"توی باغ، هر چیزی رشد می کند... اما قبل از آن پژمرده و خشک می شوند، درخت ها باید برگ هایشان را از دست بدهند تا برگ های جدید دربیاورند و ضخیم تر، قوی تر و بلندتر شوند. برخی درخت ها می میرند و نهال های جدید جایشان را می گیرند. باغ به مراقبت زیادی نیاز دارد. اگر باغتان را دوست دارید نباید از کار کردن در آن دست بکشید، کمی صبر کنید. فصلش که برسد حتما شکوفه ها سر می زنند." »

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
نامزدهای جایزه هانس کریستین اندرسن
http://aamout.persiangig.com/image/Birth/fariba-kalhour.jpg 
روزنامه ایران (مریم سادات گوشه): در حالی که تعدادی از نویسندگان ایرانی برای جایزه هانس کریستین اندرسن نامزد شده‌اند، مصطفی رحماندوست این جایزه را یک شانس بزرگ برای ادبیات کودک ایران می‌داند.
جایزه هانس کریستین اندرسن که به نوبل کوچک معروف است، هر ساله به نویسندگان حوزه ادبیات کودک تعلق می‌گیرد.
اندرسن مشهورترین نام در ادبیات کودک جهان و خالق داستان «دخترک کبریت‌فروش» است که در کودکی‌های بسیاری از مردم کشورهای جهان همچون یک خاطره و نوستالژی است.
مصطفی رحماندوست خالق شعر به یادماندنی «صد دانه یاقوت» و از پیشکسوتان ادبیات کودک ایران درباره آثار ایرانی راه یافته به جایزه جهانی کریستین اندرسن گفت: «آثاری که توفیق ترجمه یافته‌اند، به جهان راه یافته‌اند و مورد توجه هم قرار گرفته‌اند. ما باید اول به دنیا بگوییم که چه آثاری داریم بعد از آن این آثار می‌توانند جایزه جهانی هم بگیرند.»
شاعر صد دانه یاقوت در ادامه تصریح کرد: «تاکنون این فرصت‌ها را دولت‌ها ایجاد نکرده‌اند و زیر ساخت‌ها فراهم نشده است. این خود نویسندگان بوده‌اند که در این خصوص تلاش کرده‌اند.»
مصطفی رحماندوست شاعر، نویسنده و مترجم آثار کودک و نوجوان در این باره می‌گوید: «ادبیات ایران ظرفیت پایه برای معرفی به جامعه جهانی ندارد و این مشکل بسیار مهمی است که ادبیات فارسی با آن روبه‌رو است. ما نیز مانند همه دنیا هم آثار خوب داریم و هم آثار متوسط و بد. آثار خوب کشورهای دیگر را به زبان خودمان ترجمه می‌کنیم و وقتی با آثار خوب ترجمه شده آنها مقایسه می‌کنیم فکر می‌کنیم که سطح ما پایین‌تر است. در حالی که اگر کل آثاری را که از آنها ترجمه شده مورد بررسی قرار دهیم می‌بینیم آنها هم کتاب‌های بازاری، بد، متوسط و خوب دارند.»
او در ادامه افزود: «مشکل اساسی ما این است که آثار خوب ما سخت به بازار جهانی انتقال پیدا می‌کند و این به دو دلیل عمده است. اول اینکه هیچ زیرساخت قابل اعتمادی برای معرفی ادبیات ایران به جهان وجود ندارد. مثلاً در کشورهای دیگر گرانت یا کمک مالی می‌دهند. یعنی به مترجمان خود می‌گویند هرکس کتابی را به زبانهای دیگر ترجمه کند از او حمایت مالی می‌شود. تا به حال در کشور ما برای ترجمه کتابهایمان به زبان دیگر گرانت نگذاشته‌اند. همین باعث می‌شود بخش عمده‌ای از توجهات به ادبیات ایران کم شود.»
او با اشاره به عامل دوم انتقال نیافتن ادبیات‌مان به دنیا گفت: «دومین عامل محدوده جغرافیایی زبان فارسی است. یعنی مثلاً تعداد کشورهایی که به زبانهای انگلیسی، فرانسه، عربی و... صحبت می‌کنند، بسیارند. در نتیجه امکان اینکه ایرانیان بسیاری در دانشگاه یا مکالمه روزمره از این زبانها استفاده کنند، بسیار است. بنابراین احتمال ترجمه آثار آنها به زبان فارسی بیشتر می‌شود.»
این شاعر در ادامه تصریح کرد: «زبان فارسی با نوع الفبایی که داریم فقط در ایران و بخشی از افغانستان مورد استفاده است. حتی در تاجیکستان و بخش کوچکی از چین که زبان فارسی تکلم می‌شود، نوشتن حروفشان فرق می‌کنند و فقط می‌توان با مکالمه با آنها فارسی صحبت کرد. بنابراین آنها نمی‌توانند زبان فارسی را بخوانند.» رحماندوست در ادامه خاطرنشان کرد: «محدوده جغرافیایی و زیرساخت‌هایی که اشاره کردم می‌تواند آثار برگزیده زبان فارسی را به یکسری زبانهای واسط مانند انگلیسی و... ترجمه کند، تا به دنیا معرفی شود.»
او تأکید کرد: «کتاب‌هایی که تاکنون به دنیا معرفی شده‌اند کتابهای خوبی بوده‌اند که مورد توجه قرار گرفته‌اند.»
بجز شعر کلاسیک، ادبیات ایران بخصوص در حوزه داستان و رمان هنوز نتوانسته به دنیا معرفی شود. شاید یکی از راههای معرفی ادبیات کشورمان به دنیا شرکت نویسندگان ایرانی در جوایز معتبر جهانی باشد. یکی از جوایز معتبر جهانی هانس کریستین اندرسن است که گاه جایزه نوبل کوچک هم خوانده می‌شود. جایزه‌ای که هر دو سال یک بار به مؤلفان ادبیات کودک تعلق می‌گیرد. تاکنون نویسندگان مطرح حوزه کودک نامزد دریافت این جایزه شده‌اند و این بارقه بسیار خوشایندی برای معرفی ادبیات کودک ایران به دنیاست.
به هر حال امسال نام برخی از نویسندگان شناخته شده کودک در فهرست نامزدهای جایزه کریستین اندرسن به چشم می‌خورد. قطعاً با برگزیده شدن آنها یا حتی راه یافتن‌شان به مراحل بالا راهی برای انتقال ادبیات کودک کشور به دنیا گشوده می‌شود.
گفتنی است که امسال نویسندگانی همچون هوشنگ مرادی کرمانی، محمدرضا بایرامی، فریبا کلهر و... برای دریافت جایزه هانس کریستین اندرسن نامزد شده‌اند.

 
  http://multimedia.mehrnews.com/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86%20%DA%AF%D9%84.jpghttp://media.isna.ir/content/55-338.jpg/4   http://images.khabaronline.ir/Images/news/Larg_Pic/29-10-1391%5CIMAGE634941352929330050.jpg

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com