تادانه

چرا ناشران رمان و داستان ایرانی چاپ نمی‌کنند
یوسف علیخانی: آقا یدالله وقتی شب دیروقت زنگ بزند یعنی صبحِ کله‌سحر باید بدوم سمت انبار؛ یعنی کتاب‌های جدید یا تجدیدچاپی صحافی شده‌اند.
هنوز نرسيده بودم انبار كه موبايلم به صدا درآمد؛ شماره‌اي ناشناس. دوستي آدرس دفتر نشر آموت را مي‌خواست. خيلي‌ها به‌خاطر 20درصد تخفيف دفتر، حضوري مي‌آيند و خريد مي‌كنند. آدرس را دادم.
وسط بار خالي‌كردن من و آقا يدالله، اين دوست‌مان رسيد.
- سلام.
- سلام و ارادت.
- رمان آورده‌ام براي چاپ.
هرچه توضيح دادم كه ظرفيت پذيرش رمان ايراني آموت تكميل شده، به خرجش نرفت.
از او اصرار كه رمان من بايد در آموت منتشر بشود. مجبور شدم واقعيت را بگويم كه كمتر گفته‌ام: دوست خوبم! ايراني‌هاي آموت شكست خورده‌اند و يك انبار تلنبار‌شده از كتاب‌هاي شكست‌خورده دارم و ديگر تواني براي چنين شكست‌هايي ندارم.
باز اصرار كرد كه خودم پول مي‌دهم شما چاپ كنيد.
باز توضيح دادم به هيچ ناشري پول ندهد كه ناشر بايد خودش سرمايه‌گذاري كند تا دنبال كتاب بدود. گفتم وقتي تو پول بدهي، من ناشر هيچ‌وقت تلاشي نمي‌كنم و فروخت كه فروخت، نفروخت هم كه نفروخت.
رفت. غمگين رفت. با خودم گفتم كاش هيچ‌وقت آدم اينطور شرمنده نشود كه من شدم.
تازه كتاب‌ها را در انبار خالي كرده و رفته‌بودم دفترم (كه طبقه بالاي انبار است) كه برادرم از كرمانشاه زنگ زد. صبح به‌خاطر زلزله بهش زنگ زده بودم تا احوالي از او بپرسم كه خواب بود و حالا زنگ زده بود. از زلزله گفت و پس‌لرزه‌ها و...
هنوز حرف‌مان تمام نشده بود كه زنگ دفتر را زدند. هرچي گفتم كيه؟ كسي جواب نداد. در را زدم. داشتم با حميدخان حرف مي‌زدم كه يهو وارد شد (در دفتر آموت هميشه باز است).
- سلام.
من مات و مبهوت. فراموش كردم گوشي دستم است. همان آقاي نويسنده بود؛ جعبه شيريني به دست
- يعني چي؟
- فقط...
هيچ ضربه‌اي نمي‌توانست اينطور مرا از پاي دربياورد.
شيريني را گذاشت و رفت.
اما چرا رمان و داستان كوتاه ايراني فروش نمي‌رود كه اينطور من ناشر خجالت‌زده و شرمنده بشوم؟
حالم اصلا خوب نيست.
اينجا 2 بحث پيش مي‌آيد. اول اينكه چرا ناشران ما جدا از به‌فروش نرفتن رمان‌هاي ايراني، حاضر به چاپ نمي‌شوند و دوم اينكه چرا رمان ايراني به فروش نمي‌رود. تجربه شخصي‌ام را مي‌گويم و مخصوصا بخش دوم نياز به‌كار كارشناسي دارد كه اميدوارم محققان به اين درد بپردازند.
من ناشر يك رمان يا داستان كوتاه ايراني را منتشر مي‌كنم (اين روزها تيراژ ايراني‌ها به زير ۵۰۰ نسخه رسيده). از يك‌سو كتاب شكست مي‌خورد و هزينه اوليه‌اش را برنمي‌گرداند و درد بدتر از آن توهين‌هاي خانم يا آقاي نويسنده است كه ناشر را مقصر شكست كتاب‌هايش مي‌داند و شبانه‌روز به نفرين ناشر بدبخت مي‌نشيند؛ چرا كه هر نويسنده‌اي به‌خاطر ذات اين نوع كار، گمان مي‌كند اگر كتابش منتشر شود بي‌ترديد صف مي‌بندند براي خريدن و خواندن كتابش و احتمالا در نخستين فرصت منتقدان به تحسين كارش برمي‌آيند و جايزه‌هاي بي‌شمار ملي و جهاني را از آن خود خواهد كرد و وقتي كتاب شكست مي‌خورد، همه را مقصر مي‌داند جز خودش را.
اما چرا رمان و داستان كوتاه ايراني به فروش نمي‌رود؟
نمي‌دانم. فقط سرتيتر مي‌دهم شايد جاي بحث باز شود:
ننوشتن از مشكلات و معضلات روز مردم.
توجه زياد به چگونه نوشتن به جاي از چه نوشتن.
تأثير مخرب جوايز ادبي طي 2دهه گذشته كه به كارهاي سخت‌خوان جايزه داده‌اند.
توجه خاص و ويژه روزنامه‌ها و مجلات به آثاري كه خاص‌پسند هستند و تخريب رمان‌هاي همه‌خوان.
فراموش‌كردن اصل لذت در رمان كه ذات وجودي داستان‌نويسي و به‌وجود آمدن رمان بوده.
و و و و...
روزنامه‌ی همشهری
چهارشنبه 24 آبان 1396 - 10:09:28 | کد مطلب: 388574




Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
همه با هم تهران را غرق می‌کنیم
یوسف علیخانی: هر روز که چشم باز می‌کنیم هراس داریم؛ هراس از هیولایی که دست‌هایش را باز کرده و ما را در خود بلعیده؛ دیوی نادیدنی که دیر یا زود، ما را و بچه‌هایمان را می‌بلعد و بدتر اینکه این بار ما این هیولا را می‌بلعیم و نمی‌دانیم که چه می‌بلعیم.

آلودگي هوا در تهران هميشه بوده و به اين وقت سال كه مي‌رسيم، گاهي عيان‌تر مي‌بينيمش؛ وقتي كه هوا ساكن مي‌شود و مي‌شود پرو بال اين غول بي‌شاخ‌ودم را ديد.

اين غول اما از كجا آمده؟

آيا 3-2روز تعطيلي و اعلام وضعيت اضطراري، درمان و چاره او است؟

او هميشه بوده و هست! حالا هم كه بادي نيست تا گاهي كمك‌حال‌مان بشود و اين‌طرف و آن‌‌طرف ببردش؛ شايد ما هم نفسي تازه كنيم!

ديروز توي اتوبوس يكي گفت: «مي‌بينيد!؟ همه تك‌سرنشين هستند».

با خودم فكر كردم به‌راستي اگر من هم مي‌توانستم، خودروي شخصي‌ام را بيرون نمي‌آوردم؟

يك وقتي كه حرف از گسترش حمل‌ونقل عمومي بود آقاديوه كمي ترسيده بود؛ مي‌دانست اگر اين ماشين‌ها نيايند به ميدان، ديگر نمي‌تواند جان بگيرد و پرواز كند. همين بود كه اتفاقا زيركانه من و شما را ترغيب كرد كه با وسايل شخصي‌مان بياييم به خيابان‌ها.

يادم است سال‌ها قبل (آن سال‌ها هم ترافيك و شلوغي و آلودگي هوا بود؛ گيرم يك ذره كمتر) صاحب اين قلم، خبرنگار ـ مترجم روزنامه جام‌جم بود. مدتي با ماتيزم از بزرگراه شيخ فضل‌الله نوري مي‌كوبيدم و مي‌رفتم به ميرداماد. بعد يك روز حساب كردم و ديدم من با ماشين شخصي خودم وقتي مي‌روم 40دقيقه‌اي مي‌رسم و وقتي با اتوبوس و ماشين‌هاي خطي مي‌روم، مي‌شود 55دقيقه. بعد به‌ خودم گفتم: «آدم حسابي! فقط براي 15دقيقه!؟»

بايد تا خود غروب مضطرب مي‌ماندم كه نكند يكي بمالد به ماشينم؛ نكند يكي بزند به ماشينم؛ نكند يكي ماشينم را بزند؛ نكند... 10بار مي‌رفتم توي كوچه كه ببينم ماشينم مانده يا برده‌اند!

بعدها ديگر با اتوبوس تا ونك مي‌رفتم و بعد سوار خطي‌هاي ميرداماد مي‌شدم و تا غروب آرامش داشتم.

اين گذشت تا وقتي كه ديگر روزنامه‌نگار نبودم و در دفتر انتشارات آموت، زير پل كريمخان مشغول بودم. همين ماجرا تكرار شد و باز، همان. اين ‌بار تازه يك ماجراي ديگر هم داشتم؛ اينكه اگر مي‌خواستم دوربين‌ها نزنندم، بايد قبل از ساعت 7صبح، بزرگراه صدر را رد مي‌كردم و چه اضطرابي مي‌كشيدم براي اينكه جا نمانم.

الان دفتر نشر آموت توي كوچه درخشان است. نرسيده به اين كوچه، خياباني ا‌ست به اسم روانمهر كه از خيابان كارگر جنوبي واردش مي‌شوند. هر روز با يك منظره جالب روبه‌رو مي‌شوم؛ رانندگان ماشين‌هاي زيادي را مي‌بينم ـ از شاسي‌بلند گرفته تا پيكان سنتي ـ كه نرسيده به دوربين سر روانمهر، از ماشين‌هايشان پياده مي‌شوند و هر كدام ترفندي دارند براي كوركردن دوربين؛ يكي دستمال كاغذي مي‌چسباند به پلاكش، يكي كاغذ و چسب دارد براي كوركردن شماره‌اش؛ يكي آدم اجير كرده كه دنبالش بدود؛ يكي‌دوباري هم ديدم چند تا موتوري، ممر درآمدشان اين شده كه از پشت ماشين‌ها بروند كه شماره پلاك فلاني ثبت نشود.

بخش مهم داستان و اوج اخلاقيات اكنوني جامعه اينها نيست؛ مهم اين است كه اينها بال‌هاي پرواز همان ديو و هيولاي آلودگي هوا هستند.

نكته مهم داستان اصلا آلودگي هوا نيست؛ مهم ما هستيم كه هر كدام‌مان، دوتا دوتا ماشين داريم و زندگي چنان بازي‌مان داده كه نمي‌فهميم داريم خودمان چه بلايي سر خودمان مي‌آوريم.

قديم‌ها وقتي مي‌گفتند فلاني‌ها در شمال شهر، دو تا ماشين دارند، خنده‌مان مي‌گرفت. به شوخي و جدي مي‌گفتيم خدا يكي، زن يكي، ماشين يكي، گور يكي.

اما حالا چي؟

حالا آقاي خانه يك ماشين دارد و خانم خانه يك ماشين ديگر؛ بچه‌ها هم كه اگر احيانا قبلا دوچرخه و موتور داشته‌اند، بايد در نخستين فرصت، ماشين جدا داشته باشند.

نمي‌خواهم تمام آلودگي هواي تهران را منحصر كنم به اين ماشين‌ها و دودشان اما... من كه كارشناس نيستم تا مثلا بگويم كارخانه‌هاي صنعتي و فلان و بهمان را مي‌شود خارج از تهران برد؛ من يك شهروند عادي‌ام كه جلوي چشم‌ام را مي‌بينم. و مي‌بينم وقتي سوار اتوبوس، يك ساعت كامل، همه از شدت عصبانيت دارند خفه مي‌شوند، نگاه‌شان به شلوغي و ترافيك خيابان و خودروهايي است كه همه‌شان تك‌سرنشين هستند.

اين تك‌سرنشين‌ها آيا عوامل آن ديو و هيولا نيستند؟

يكي داشت كشتي را وسط آب‌هاي دريا سوراخ مي‌كرد. گفتند: «چه مي‌كني مردك!؟»(يا زنك!). گفت: «به شماها ربطي ندارد؛ دارم محدوده خودم را سوراخ مي‌كنم». و بعد آن‌قدر سوراخ كرد كه آب بالا آمد و آمد ‌و آمد و تمام كشتي را برداشت و همه را با هم غرق كرد.

من در آن كشتي نبودم اما در تهراني زندگي مي‌كنم كه همه با هم داريم غرقش مي‌كنيم.

چهارشنبه ۱۷ آبان | کد مطلب: ۳۸۷۷۹۳

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
من کودک کارم
یوسف علیخانی: سوم ابتدایی بودم؛ سال شصت و دو. تازه آمده بودیم شهر؛ قزوین. پدرم یک شیفت کارخانه فرش پارس کار می‌کرد و یک شیفت بازار قزوین، بار خالی می‌کرد و جمعه‌ها هم می‌رفتیم به کار فصلی. اولین حقوقی که گرفتم مال جمعه روزی است که پدرم من و برادر بزرگم را همراهش به کار برد. کار، عدس چینی بود. برادرم پنج سالی از من بزرگتر بود و می‌توانست کار بکند، من اما فقط انگار بیشتر به خوردن عدس‌های تازه و خیس مایل‌تر بودم تا چیدن و دسته کردن‌شان. ماه رمضان بود آن جمعه. بعدازظهرش که برگشتیم خانه، پدرم روزه بود. هنوز یادمه قابلمه یخ را روی سینه‌اش گذاشت و درد کشید تا غروب بشود و افطار کند.
پدرم شرط کرده بود تابستان‌ها اگر کار نکنید، خبری از لباس و کفش نو نیست. گفته بود خیلی هنر کند پول کتاب و دفتر و مداد و خودکارمان را بدهد. و بعد شروع کردیم؛ به نوبت من و برادران‌مان که هم‌سرنوشت بودیم در این مسیر. اوایل ساک دستی می‌فروختیم در بازار قزوین؛ علاف راسته. می‌دویدیم دمِ دست خانم‌ها و آقایان و خانواده‌هایی که میوه خریده بودند و ساک دستی می‌خواستند. بعد یاد گرفتیم فروش بامیه و زولبیا و شربتی، سودش بیشتر است. صبح اول وقت می‌رفتیم به صفی طولانی می‌نشستیم تا نوبت‌مان بشود و چقدر توی کوچه و خیابان ها می‌دویدیم و داد می‌زدیم: بامیه! بامیه! و همان روزها می‌دیدیم که چطور ازمان می‌دزدند و فکر می‌کنند نمی‌فهمیم. دو تا شربتی می‌خوردند و پول یکی را حساب می‌کردند. هر شربتی، پنج ریال بود. بامیه هم یک تومان.
بعد تابستان بعدی راهی نجاری شدم. بوی چوب و دود، از بیرون لذتبخش است اما وقتی تن‌ات خیس عرق می‌شود و صدای دستگاه‌ها، سرسام می‌آورد، آن وقت مرد میدان می‌خواهد ماندن و ایستادن و پول درآوردن.
تابستان بعدی‌اش به بستنی‌سازی رفتم؛ اسمال مشتی قزوین. و هنوز بستنی سنتی برایم یادآور گلاب است و شکر و یخچال سنتی و ...
بعدها گندم چینی، جو چینی، میوه چینی، کارگری در چلوکبابی و شاگردی مغازه  و ... همه این‌ها را به اجبار می‌کردیم و لذتی نبود؛ گویی باور کرده بودیم که اگر کار نکنیم، حق زندگی نداریم.
و حالا خوشحالم البته. از این اجبار. از این سرنوشت. از این کار مدام. از این تجربه‌های ناگزیر. اما یه چیزهایی مغزم را می‌خلد. سرم را به درد می‌آورد. یادآوری‌اش حالم را دگرگون می‌کند.
کار کردن را باور داشتم و توی پوست و مغز و استخوانم رفته بود که اگر کار نکنیم، در آینده آدم بی‌مصرفی خواهم شد اما بیشترین فشارم از زمانی در ذهن‌ام باقی مانده که صاحب کارم در چند سال دبیرستان‌ام که تابستان‌ها و گاهی هم جمعه‌ها، برایش کار می‌کردم، چون همنام‌ام بود، اسم‌ام را صدا نمی‌کرد. همیشه مرا به اسم پدرم صدا می‌کرد: پسر حسینعلی!
و این دردش از درد جسم بدتر است.
و حالا سی سال از آن روزها می‌گذرد اما روحم درد می‌کند که گویی جنایت کرده بودم همنام صاحب کارم شده بودم و با صدا نکردن‌ام، تحقیرم می‌کرد و این بخش "کودک کار" بودن، دردآورتر است تا عرقی که از تمام تن‌ام شره می‌کرد.
و هیچ وقت یادم نرفته دانشگاه قبول شده بودم اما مجبور بودم کار بکنم تا بتوانم درس‌ام را ادامه بدهم و گاهی که فشار بهم می‌آمد، فقط فریدون فروغی به دادم می‌رسید که "آی شیاد میخوای بمونی تو
اما صبر که بره می‌دهم جزای تو
کار و تلاش از من
راحت و خواب از تو
کاسه‌ی خون از من
تنگ گلاب از تو
آی شیاد میخوای بمونی تو
اما صبر که بره می‌دهم جزای تو
سوز و گداز از من
عمر دراز از تو
لطف و صفا از من
رنگ و ریا از تو
آی شیاد میخوای بمونی تو
اما صبر که بره می‌دهم جزای تو" و اینطور بود که گاهی می‌ترسیدم از خودم. از "کودک کار" بودن‌ام. که هر چیزی تحملی دارد و کودک باید باشی و خیس عرق بشوی و ببینی هم سن و سال‌هایت، در اوج ناز و نعمت هستند و تو مجبوری بدوی تا بزرگ بشوی و ...
این بخش "کودک کار" آزارم می‌داد که مجبور بودم در تمام این سال ها، سطل پر از بامیه‌ام را بگذارم خانه عمه‌ام تا به کلاس سرود مسجد محل برسم. مجبور بودم تمام بنیه‌ام را به کار بگیرم که تا ساعت شش غروب، کارم را تمام کنم که به کلاس تئاتر برسم. باید خیس عرق می‌رفتم به بانک روبروی محل کارم تا رمان و داستان کوتاه بگیرم از مرد مهربان پشت دخل  و بعد شب‌ها با چشمان خواب‌آلود و خسته بخوانم‌اش که فردا صبح‌اش تحویل بدهم‌اش. صاحب‌کارهایم بهم می‌خندیدند که نوشتن مال آدم پولدارهاست. تو را چه به نوشتن؟
اما هیچ‌وقت از کودک کار بودن‌ام، پشیمان نیستم و اگر دست من باشد، همه فرزندان ایران را مجبور می‌کنم کار بکنند تا جامعه‌شان را بشناسند. همین.

چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶. کد مطلب: ۳۸۶۹۸۰
همشهری دو. ستون دنیای کتاب


Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
سیاسنبو در نشر آموت

https://scontent-sjc2-1.cdninstagram.com/t51.2885-15/e35/22802059_154340021972181_5880440707948216320_n.jpg
سال شصت و هشت، معلم تئاتری داشتیم که من و دوستانم، از لطف‌اش برخوردار بودیم. آقای طاهری، دوستی داشت از دوران دانشجویی‌اش که از زبان او اولین بار، اسمش را شنیدیم. گفت سه داستانش در کتاب جمعه ‌ی احمد شاملو منتشر شده. این سه داستان را کپی گرفتیم و دست به دست گرداندیم و خواندیم و آموختیم
سال شصت و نه، این سه داستان بعلاوه‌ی پنج داستان دیگر شد کتاب سیاسنبو؛ نشر شیوا هم ناشرش بود. کتاب را خریدیم و کیف کردیم از این که داستان‌هایش را می‌شناسیم و هر جا که نامی از محمدرضا صفدری به بزرگی آورده می‌شد، انگار ما هم سهم داشته باشیم، سرخوش می‌شدیم.
نشر شیوا، عمر زیادی نکرد و کتاب از آنجا رفت به نشر قصه و بابک تختی عزیز، منتشرش کرد.
گذشت تا چند جایی که حرف از سیاسنبو زدم تا اینکه استاد صفدری، تماس گرفت و گفت حاضری در نشر آموت دوباره منتشرش کنی؟
افتخاری بالاتر از این؟ بی‌هیچ قید و شرطی، گفتم با افتخار تمام.
مراحل جابجایی کتاب از نشر قصه به نشر آموت مدتی زمان گرفت و بعد آماده‌سازی کتاب و حالا بعد از سال‌ها، این داستان‌ها دوباره به خواننده‌ها لبخند زدند.
آقای صفدری تصمیم گرفتند یک داستان از کتاب را که در فضای جنوب نیست، از مجموعه بردارند و حالا کتاب، با هفت داستان کوتاه‌ی خیره‌کننده منتشر شده
مجموعه داستان سیاسنبو نوشته منتشر شده و از فردا می‌توانید از کتابفروشی‌ها و شهرکتاب‌ها بخواهیدش


Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
زن‌ها و قصه‌ها
یوسف علیخانی: اولین قصه را مادرم برایم تعریف کرد؛ خانم‌جانی. بعد عمه‌هایم (مهین و توران و شهین)، وقت پوست کردن فندق‌ها، در درازایوان خانه‌ی پدربزرگ، همآوردی می‌کردند در گفتن قصه‌هایی که تن‌مان می‌لرزید از شنیدن‌شان.
بعد زن عمو زهرا، نرگس عنقزی، گلناز خاله، سلمه عنقزی، مش طلا، نیره خانم، گلندام خانم، پاشقه خاله، دوستی خاله، قصه‌گوهای رازآلود زادگاهم بودند که به مناسبت‌های مختلف، پای قصه‌هایشان نشستم و هر بار پوست انداختم و تازه شدم و روح‌ام تازه شد.
پدرم قصه‌گوست. پدربزرگم هم قصه‌گو بود اما وقتی قصه می‌گفتند همیشه زنی در قصه‌هایشان، درد داشت و این درد همگانی بود چرا که بعدها هم وقتی پای قصه‌گویان سراسر کشور نشستم دیدم همیشه یک زن، دارد در درون‌شان قصه می‌گوید. قصه‌ی پر غصه اما. و این غصه از کجا آمده و مردها کجای این قصه‌ها هستند؟
کار به همین‌جا ختم نشد و افتادم به رودبارالموت؛ روستا به روستا. اگرچه سنت روایت ظاهری جامعه‌ی ما، قصه‌گویی مردان است در برابر مردان غریبه اما همان تک قصه‌گوهایی که از میان زنان، قصه گفتند، ماندگارتر شدند در خاطرم.
یک چند وقتی در دشت مغان، کوله به دوش، آلاچیق به آلاچیق دنبال قصه بودم. زن‌هایی که در آغاز آشنایی رو می‌گرفتند و نه حرف می‌زدند و نه حاضر بودند ازشان عکس بگیرم، وقتی مرا دیدند و بی‌آزار دیدند و شاید هم شبیه یکی از آدم‌های قصه‌هایشان که از مردم دور شده و دارد می‌گردد، برایم بایاتی و قوشما و نقل گفتند و دیگر خودشان نبودند که قصه آمده بود به دادم برسد.
الان داشتم فکر می‌کردم قصه هم زن بوده. قصه ، زن-دختری بوده دلتنگ که سفر کرده و مدام در سفر است. گاهی از زبان پیرزنی به حرف درآمد. گاهی دخترخانه‌ای اسیرش می‌کند. گاهی دختربچه‌ای باهاش آرزویش را می‌گوید و گاهی قصه، پرنده می‌شود و می‌رود بالای درخت نزدیک خانه‌ای و مردی روایتش می‌کند.
زن‌ها میراث داران سنتی هستند که اگرچه به شهر آمده‌اند اما حالا با خواندن رمان و کتاب، خودشان را زنده نگه می‌دارند.
و خوشا زندگی در دنیای قصه و داستان که اگر هم کسی کشته می‌شود، در کلمه بعدی می‌توان زنده‌اش کرد. و اگر شادی از کسی دریغ شده، با یک کار خوب، شاد می‌شود. و هیچ‌کس در این دنیا، دلتنگ نیست اگرچه کلمه تنهاست و همیشه دنبال کلمه‌های دیگر می‌گردد که در کنار هم بنشینند و جمله بشوند.

چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶ شماره ۷۲۳۱
همشهری دو . ستون دنیای کتاب


Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
کتابفروشی یا کبابفروشی؟ مساله این است
یوسف علیخانی: دوستی دارم که چندوقتی است به سرش زده کتابفروشی باز کند. دیروز مهمان اش بودم. گفتم تو هم دنبال آرزوهایت رسیده ای به این نقطه که کتابفروشی بزنی؟
خندید و گفت: فقط من دنبال این آرزو نیستم. داشتن کتابفروشی، خواسته ی خیلی هاست.
دیگر نشنیدم چه می گوید. بعد فکر کردم پربیراه هم نمی گوید. همه ی ماها از کودکی با این آرزو بزرگ شده ایم که کتابفروشی داشته باشیم. خلوت داشته باشیم و هم اتاقی مان ، کتاب ها بشوند که بی آزارترین هستند. یک لحظه حسودی اش را کردم  که چه خوب توانسته با خودش کنار بیاید و از میان این همه کار، کار موردعلاقه اش را پیدا بکند و بهش بچسبد. بعد هم چرا دروغ، خیالات کردم تنهایی اش را با کتاب ها و یک فراغت بزرگ که همه مان دنبالش هستیم تا کتاب های نخوانده ی عمرمان را بخوانیم.
وقتی دید توی خودم رفتم، خندید و گفت: چی شد؟ نکنه تو هم می خوای بیای کتابفروشی باز بکنی؟
فکرم را بلند گفتم بهش. گفتمش خوش به حالت که بعد از این خیلی کتاب خواهی خواند.
گفت: اشتباه می کنی. اتفاقا می دانم از وقتی کتابفروشی بزنم، دیگر نمی رسم به کتابخوانی. می شوم یک فروشنده که کتاب های خوانده ی قبلی ام را با دیگران تقسیم می کنم.
گفتم: خیر است و مبارکی.
اینجا بود که گفت: اینقدر هم ساده نیست. فکر می کردم ساده است اما از هر کار دیگری دنگ و فنگ بیشتری دارد.
گفتم: سخت چرا. تا جایی که می دانم می توانی هر جایی کتابفروشی بزنی؛ حتی در خانه ی مسکونی.
پوزخند زد و گفت: نه عزیزم. برای کتابفروشی باید کاربری فرهنگی بگیری.
- خب بهتر!
- مشکل اتفاقا همین جاست. کتابفروشی فقط با فروش کتاب زنده نیست و باید کنارش لوازم التحریر فروخت تا کتابفروشی زنده بماند.
- خب بفروش!
- مساله اینه که نمی شود.
- چرا؟
- چون وقتی که آقایان داشتند مصوبه کاربری کتابفروشی را می نوشتند و تصویب و قانونی اش می کردند فقط نوشته اند کتاب و اگر حتی یک خودکار و قلم فروخته بشود، شهرداری پیدایش می شود و با بلوک سیمانی، می افتند به سد کردن.
- خدا رو شکر از یک طرف آقای نجفی که تازه شهردار شده، تا جایی که می دانم آدم کتاب خوان و کتاب شناس و از هیات امنای این حوزه است. از طرف دیگر هم آقای مسجدجامعی که سال ها سکاندار فرهنگ و کتاب این مملکت بوده، در شورای شهر حضور دارد.
- خب؟
- خب برو سراغ شان؟
- به همین سادگی؟
- بله. زنگ بزن و وقت بگیر.
سرش را گرفت و دیگر جوابم را نداد. گفتم: خب؟
گفت: نه آقای نجفی را می توانم پیدا بکنم که برایش توضیح بدهم وقتی به شهرداری منطقه رفتم که با پز اعلام کنم من دارم کتابفروشی می زنم، مسوول بخش مربوطه خندید و گفت یعنی فکر می کنید قبل از شما کسی عقل اش نرسیده در این منطقه کتابفروشی بزند؟
منطقه اش را گفت. یادم افتاد از سر تا ته خیابان به آن بزرگی که قدم بزنی، فقط بوی کباب می آید به مشام ات و بوی شیرینی و خوراکی و ...
گفتم: خب آقای مسجدجامعی را به کمک بگیر. مطمئن باش کمک ات می کند.
پوزخند زد که اگر توانستی آقای مسجدجامعی را پیدا بکنی، سلام مرا برسان.
گفتم یعنی پشیمان شدی از زدن کتابفروشی؟
گفت چند روزی یه دارم به پیشنهاد آن کارمند شهرداری فکر می کنم که گفت بیا تجاری بکن اینجا رو و کباب بفروش، کلی آدم دعایت می کنند که از گرسنگی نجات شان داری می دهی.
و من ترسیدم. ترسیدم از دوست ام. که نکند چنین کاری! که جا زیاد است برای سیر شدن شکم جماعت گرسنه اما ... اما کی باید به فکر گرسنگی مغز و آگاهی مردم باشد؟
دوستم خندید و گفت: هیچ می دانی فقط فلافل، فقط فروش فلافل در تهران، یازده برابر بیشتر از فروش کل کتابفروشی های تهران است؟
سرم سوت کشید. دیدم حرفی نمی ماند برای گفتن. فقط با خودم درگیر شدم که کتابفروشی یا کبابفروشی؟ مساله این است.

روزنامه #همشهری
چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶


Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
پرفروش ترین کتابهای نشر آموت در مرداد ماه نود و شش، در دو پخش ققنوس و گسترش

https://scontent-frt3-2.cdninstagram.com/t51.2885-15/e35/21147428_2000649393282183_3237744500335968256_n.jpg
۱.  من پیش از تو / جوجو مویز / مریم مفتاحی
۲.  پس از تو / جوجو مویز / مریم مفتاحی
۳.  ما تمامش می کنیم / کالین هوور /آرتمیس مسعودی
۴.  دختر آسیابان / مارگارت دیکنسون / مریم مفتاحی
۵.  میوه خارجی / جوجو مویز / مریم مفتاحی
۶.  یک بعلاوه یک / جوجو مویز / مریم مفتاحی
۷.  اتاق / اما دون‌اهو / علی قانع
۸.  نحسی ستاره های بخت ما / جان گرین / آرمان آیت‌اللهی
۹.  پروژه شادی /گریچن رابین / آرتمیس مسعودی
۱۰.  پیرزنی که تمام قوانین را زیر پا گذاشت / کترینا اینگلمن سوندبرگ / کیهان بهمنی
۱۱.  دختر خوب /ماری کوبیکا / فرشاد شالچیان
۱۲.  وقتی خاطرات دروغ می گویند / سی‌بل هاگ/ آرتمیس مسعودی
۱۳.  پیش از آنکه بخوابم / اس. جی. واتسون / شقایق قندهاری
۱۴.  نامه / کاترین هیوز / سودابه قیصری
۱۵.  لی لا لی لا/ مارتین زوتر / مهشید میرمعزی
۱۶.  زبان گل ها / ونسا دیفن‌باخ / فیروزه مهرزاد
۱۷.  دختری که پادشاه سوئد را نجات داد / یوناس یوناسون/ کیهان بهمنی
۱۸.  دختر گل لاله / مارگارت دیکنسون / سودابه قیصری
۱۹.  خدمتکار و پروفسور / یوکو اوگاوا / کیهان بهمنی
۲۰.  الیزابت گم شده است / اما هیلی / شبنم سعادت
۲۱.  زندگی دوم / اس. جی. واتسون / شقایق قندهاری
۲۲.  مجموعه کامل داستان های فلانری اوکانر/ آذر عالی پور
۲۳.  بیوه کشی / یوسف علیخانی
۲۲.  دخترها در جنگ / داستان‌هایی از ایزابل آلنده، جیمز جویس، گابریل گارسیا مارکز، فلانری اکانر، ا. هنری، لئو تولستوی و گی‌دو‌موپاسان / ناهیده هاشمی
۲۵.  هرگز بال پرواز نخواستیم / ونسا دیفن‌باخ / فیروزه مهرزاد
۲۶.  همسر خاموش / ای. اس. ای
 هریسون / مریم مفتاحی
 ۲۷.  تابستان آن سال / دیوید بالداچی /شقایق قندهاری
۲۸.  بودن / یرژی کاشینسکی / مهسا ملک‌مرزبان
۲۹.  پشت سرت را نگاه کن/ سی‌بل هاگ/ آرتمیس مسعودی
۳۰.  عاشقانه / فریبا کلهر
۳۱. راز شوهر / لیان موریارتی / سحر حسابی
۳۲.  نسکافه با عطر کاهگل / م. آرام


🌸رمان ایرانی / رمان خارجی
🌸کتاب‌های ما را از کتابفروشی‌ها و شهرکتاب‌های معتبر سراسر ایران بخواهید
🌸خرید تلفنی بالای صدهزار تومان/ ارسال ِ رایگان
@aamoutpub

☎️021 66499105 📱09360355401

🌸کتابنامه‌‌ی نشر آموت

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
آن مرد با کتاب آمد

https://scontent-amt2-1.cdninstagram.com/t51.2885-15/e35/20766331_1371258819662390_96199618093645824_n.jpg
چهار سال پیش بود. غرفه‌ی نشر آموت، ردیف دوم نمایشگاه کتاب تهران بود؛ رو به حیاط مصلی.
هر از گاهی سرم را بلند می‌کردم و به بیرون نگاه می‌کردم؛ به نور. و خستگی‌ام گویی درمی رفت این‌طوری.
توی همین سر بلندکردن‌ها بود که متوجه‌اش شدم؛ تنها و بدون اعوان و انصار، مدام می‌رفت و می‌آمد. انگار نه انگار رئیس کل نمایشگاه کتاب تهران است و از آن مهم‌تر، معاون فرهنگی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی.
قبل از او بسیاری از مسوولان را دیده بودم و دیده‌اید بی‌تردید که وقتی می‌خواهند به جایی بروند، ده‌ها نفر را به عنوان نفر دست راست و نفر دست چپ و هماهنگ‌کننده و بادیگارد و عکاس و فیلمبردار و صدابردار و سیاهی لشگر، دنبال خودشان راه می‌اندازند و در چنین شرایطی، قصه‌ی عاشقی من به مردی آغاز شد که شاید تاکنون یک ساعت هم پیاپی ندیده‌ام او را، اما با دلم عهد کرده‌ام، در کنار نفس‌کشیدن‌هایش، نفس بکشم ، که نفس کشیدن چنین آدم‌هایی، هوای عَفَن این روزها را سالم می‌کند.
بعد که پیگیر شدم، فهمیدم خودش کلمه است؛ از کلمه‌های خوب خدا. و فقط کلمه‌ها می‌توانند در کنار کلمه‌های دیگر بنشینند و جمله‌های خوب بسازند.
دکتر #سیدعباس_صالحی ، بعدها بدون سر و صدا کارهای بزرگی کرد تا جایی که همه اهالی کتاب که اگر نگوییم با ارشاد و معاونت فرهنگی، قهر بودند، به حکم اجبار کاری، ارتباط داشتند با این مجموعه، همگی متفق‌القول شدند که دکتر صالحی، یک فرصت است برای اهالی فرهنگ و هنر.
کمتر دیده‌ایم، مدیری را که بخندد. دست‌تان را بفشارد. پای حرف‌هایتان بنشیند و بشنود (گیرم کاری ازش ساخته نباشد) و دکتر سیدعباس صالحی، گام بلندتری برداشت و این گفتگو را از دالان‌های تنگ و تاریک معاونت فرهنگی و ارشاد به خیابان‌ها کشاند؛ به گفتگوهای هفتگی در کتابفروشی‌ها. و هر هفته دیدار از یک کتابفروشی بهانه‌ای می شد برای گفتگوی اهالی فرهنگ با او. شخصا سر مشکلاتی که برای چند کتاب نشر آموت ایجاد شده بود، در دفتر نشر قدیانی، مشکلات‌ام را بلند فریاد زدم و گاهی خجالت می‌کشم برای تند شدن‌هایم. ایشان آرام شنید و بعد دستور داد نوشتند و پیگیر شدند و جالب اینکه بعدا شخصا یا به وسیله رئیس دفترشان پیگیر می‌شدند که مشکل حل شد یا نه؟
کتابفروشی‌ها، نبض فرهنگ یک مملکت هستند. در یک کتابفروشی فقط کتاب به فروش نمی‌رود، بلکه سکان فرهنگ و هنر و ادب یک کشور، به دست کتابفروشی‌ها و کتابفروش‌هاست و همان‌طور که همه می‌دانیم طی ده سال گذشته به دلایل مختلف از جمله افزایش به یکباره ی قیمت کاغذ و قطع شدن انواع یارانه های دولتی، قیمت کتاب هم بالا رفت و این روند به سویی می‌رفت که کتابفروشی‌ها بدل به کبابفروشی بشوند و سال‌های سال بعد دل ما کباب بشود که قدر این مکان های مقدس را ندانستیم. دکتر سیدعباس صالحی، با درک این مهم، کتابفروشی‌ها را هدف قرار داد و وسیله‌ای ابداع کرد به نام "طرح یارانه کتاب" که به جای اینکه یارانه کتاب به ناشران داده شود، مستقیم به مردم تقدیم شد. طرح‌های موفق عیدانه و تابستانه و پاییزه کتاب در کنار نمایشگاه کتاب تهران و نمایشگاه‌های استانی، جان دوباره‌ای به کتاب و عاشقان این حوزه بخشید که تا روز، روز است و شب‌ها شب می‌شوند، تنها دو کلمه‌ی روز و شب گواهی بدهند که چنین بود، او رستگار است بی‌تردید.
دکتر سیدعباس صالحی، مرد آرام ِ حوزه فرهنگ است و قلب ِ رویکردش به این مقوله، سلامت رفتار است که خود در آستانه‌ی دریافت رای اعتماد از نمایندگان مردم در مجلس شورای اسلامی به‌عنوان وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی دوره دوازدهم ریاست‌جمهوری، در توئیترش نوشته: امیدوارم سلامت را قربانی سیاست نکنم.
پیش پای چنین مردی باید ایستاد. به احترامش، کلاه از سر برداشت و یک دسته کلمه‌ی شیرین و مهربان بر سرش بارید.
یا حق
یوسف علیخانی


Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
طرح تابستانه کتاب آغاز شد

 http://media.mehrnews.com/d/2017/07/26/3/2525890.jpg
طرح تابستانه کتاب
۲۰ تا ۲۵ درصد تخفیف در کتابفروشی‌ها و شهرکتاب‌ها
از ۱۵ مرداد تا ۱۵ شهریور

کتاب‌های نشر آموت را از کتابفروشی‌های معتبر و شهرکتاب‌های سراسر کشور بخواهید

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com