تادانه

. این روزها دوستانی که به #دفتر_نشر_آموت می‌آیند مدام می‌پرسند این قاب‌ها چرا خالی‌اند؟ جوابی ندارم. یه وقتی آدم خسته میشه. یه وقتی آدم می‌نشینه. یه وقتی می‌فهمه چه سود که این‌همه جنگیدی؟ یه وقت می‌فهمه چه بی‌هوده دویدی. یه وقت می‌شه آدم دلش لک می‌زنه برای دو دقیقه سکوت همین فقط
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. از صبح که بیدار شدم این چهار نفر توی سرم می‌چرخند و یک دنیا شاکرم که در دوره‌ی روزنامه‌نگاری‌ام شاگردی این بزرگواران را کردم و شاگرد خوبی نبودم سربازی‌ام در #دایره_خبر #نیروی_زمینی_ارتش گذشت که به نظرم حضور سرگرد آن زمان و سرتیپ امروز #شاهین_تقی_خانی نعمتی بود برای ما #روزنامه و #مجله نویس ها که می‌آمد و از دوره‌ی آموزشی انتخاب‌مان می‌کرد. دوره‌ی سختی بود اما با دقت و هشیاری و منظم بودن تقی‌خانی رسما برای‌مان دانشکده شده بود؛ اگرچه تمام وقت و اگرچه ستوان‌دو بودیم. پیگیری خبرها و منظم‌بودن‌ و آرشیوبندی را به او مدیونم به لطف #جمشید_برزگر که ارشد دایره‌ی خبر بود و همزمان دبیر سرویس سیاسی #روزنامه_انتخاب ، به #محمدرضا_عرفانیان و گروه ماهواره روزنامه معرفی شدم که اوایل چند روزی گم و گور شدم از ترس‌ام که آیا می‌توانم؟ و رسما به زور مرا برگرداندند و اگر مهربانی آقای عرفانیان نبود هیچ‌وقت مترجمی عربی و خبرنویسی حرفه‌ای را لمس نمی‌کردم. از عرفانیان جدا از درس ِ خبر، درس زندگی بسیار آموختم آقای عرفانیان که از طرف #خبرگزاری_ایرنا به یوگسلاوی رفت، عملا نتوانستم انتخاب بمانم و به لطف استاد #مجید_رضاییان به #روزنامه_جام_جم دعوت شدم که برایم طلا بوده دو دوره کار کردن‌ام در این روزنامه. #علیرضا_معزی فقط دبیر گروه ادب و هنر نبود برایم، جنتلمن ِ به تمام معنا بود. رفیق بود. عزیز بود. هست. هم او بود که بهم اعتماد به نفس داد که داستان‌هایم را جدی بگیرم. اجازه داد دبیر صفحات ادبی بشوم و بعدها در #روزنامه_همشهری هم اجازه داد دور #ایران بگردم و گزارش ببرم روزنامه. بهم آموخت می‌توان توانایی‌های هر کسی را با کمی رفاقت، شناخت و #علی_دهباشی . که خوشحالم پنجاه و پنج شب از #شب_های_بخارا ی او را شاگردی کردم و خبرنویسی کردم برای سایت #تادانه . دهباشی یک وزارتخانه است و از او آموختم می‌توان تنهایی کار کرد و از هیچ احدی نهراسید. مخالف ِ ناشرشدن‌ام بود و هست ولی روز نیست که به عکس‌هایش نگاه نکنم دوست داشتن ِ جهان به همین سادگی است؛ با قدردانی از آدم‌هایش
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. امروز آخرین روز ارسال #کتاب های #نمایشگاه_کتاب_شیراز بود و با هر ضرب و زوری بود بر تب فائق اومدم و رفتم انبار و داشتم کتاب‌ها را جمع می‌کردم که از #اتحادیه_ناشران زنگ زدند که با درخواست #نشر_آموت برای دریافت ِ کاغذ با دلار چهارهزار و دویست‌تومانی موافقت شده. کلی خوشحال شدم که پس بالاخره راه نجاتی یافت شد برای این بلبشوی #بازار_کاغذ پرسیدم پیک می‌تونه بیاد بگیره؟ خانم منشی فرمودند بله. این حواله است. مبلع را که واریز کردید، با مهر و کپی مجوز انتشارات، بیایید اتحادیه. پیک گرفتم و رفت حواله را گرفت؛ حواله همان کاغذ ِ سفیدی است که از جیب کاپشن ِ آویزان بر آویز به دیدار می‌آید. هزار بند درخواست کرده بودم که با پانصد بندش موافقت شده و جای شکر دارد. مبلغ کُل این پانصد بند هم چهل و نه میلیون و ششصد و چهل هزار و هشتصد و پنجاه تومان شده ؛ یعنی هر بند نود و نه هزار و دویست و هشتاد و یک هزار تومان. حالا دو تا مساله داریم اینجا. ما پول رو ریختیم، کی انشالله کاغذ به ما داده می‌شود؟ دوم این که دفعه بعدی دوباره کی می‌توانیم درخواست بدهیم؟ چون این پانصد بند خوراک یک هفته‌ی آموت است برای نهایت پانزده تا کتاب پانصد صفحه‌ای در تیراژ هزار و صدتا. ولی دم‌شون گرم که به داد کتابخوان‌ها رسیدند. راستی یک خبر خوب دیگر: با شروع ارسال کاغذ دولتی به ناشران، قیمت کاغذ اندونزی در بازار تا چهل هزار تومان کاهش پیدا کرده است
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. سی‌و‌یکم فروردین سال هشتاد و دو. بعد از یک‌سال و نیم تحقیقات کتابخانه‌ای و میدانی، بالاخره پیدای‌شان کرده بودم. و رفتم. با تمام هراس‌ام. با تمام ممانعت‌ها از طرف خانواده‌ام؛ مخصوصا مادرم و پدرم. بالاخره خودم را رساندم به #ماکو و #یولاگلدی و #آغگل اما نتوانستم بیشتر از یک‌روز بمانم. هنوز بعد از پانزده‌سال نفهمیدم چرا نتوانستم بیشتر بمانم. نوروز هشتاد و پنج هم با خانواده ایرنا، همسرم رفتیم؛ از #بناب به آغگل. دو روز گذشته در حالتی بین تب و هذیان، درد می‌کشیدم تا همین حالا که تازه بلند شدم و چیزی خوردم تا تلخی دهانم برود. مدام مخصوصا دیشب به حالت زن قهوه‌ای‌پوش فکر می‌کردم که اول شروع کرد به #کرمانجی چیزی گفت و وقتی دید نمی‌فهم‌ام، به ترکی گفت و باز که دید نمی‌فهم‌ام، زد توی سر خودش و بعد زد توی سر من‌. زد روی سینه‌های خودش و بعد زد روی سینه‌های من. بعد ساکت شد. من نوه‌ی برادر ِ گمشده‌اش بودم و حالا بعد از هشتاد و اندی سال ... رد ِ برادرش را می‌دید #چیله پارسال فوت کرد #چیله را در #خاما به خاطر دارید؟
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. @aamoutkhaneh
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. به بزرگی ِ این کفش‌ها نخندید، عمر نوح را دارند این پاافزارها یادمه سال هشتاد یا هشتاد و یک از مهاباد خریدم‌شان. اولین همراهی‌شان راهی بود سخت و صعب‌العبور؛ جاده‌های پیچ‌در‌پیچ ِ #الموت . با یکی از دوستان می‌رفتیم روستا به روستا، قصه و آداب و رسوم جمع می‌کردیم. گاهی توی شن‌اسکی تپه‌ها و گردنه‌ها عشق می‌کردم که چنین پوتین‌هایی دارم. بعد خیلی جاها باهام آمدند؛ سایه به سایه. اصلا سایه‌ام رو این‌ها نگه می‌داشتند روی زمین. دیروز که سر ِ گرون شدن کاغذ حالم بد شد، نتونستم دفتر بمونم و یه موتور گرفتم و برگشتم خانه. این‌جور وقت‌ها می‌رم توی اتاق‌ام. کمی گریه می‌کنم و ... بعدش می‌گیرم می‌خوابم و از شهریور پارسال پایم توی شهرداری باز شد و یازده‌ماه دوندگی کردم تا توانستم مجوز #کتابفروشی بگیرم و از تیرماه که بلامانع رو گرفتم، افتادم به بازسازی جایی که نزدیک به دو سال منتظر مانده تا روی سردرش نوشته بشه #کتابفروشی_آموت دیشب بعد از اینکه خوابیدم و آروم گرفتم مصمم شدم صبح که بشه، اولین سری سفارش‌ها رو انجام بدهم و حالا صبح شده و حالا بارانی است و پاییز، فصل دیوانگی‌ست و حالا پوتین‌هایم را به پا کردم یا حق @bookstore202
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. سرم درد گرفت و فشارم گویی افتاد که دستم رو گرفتم به پنجره و نشستم روی صندلی پلاستیکی و این تصویر که می‌بینید اومد برابر ِ چشم‌ام. زنگ زده‌بودم به آقای مهرآبادی که کاغذ ِ اندونزی ِ هفتاد گرمی شصت در نود، برامون بفرسته چاپخانه. قبل ِ سال بندی هفتاد هزار تومان فاکتور دارم. بعد رفت هشتاد تومان و نود تومان و ... تا دو سه هفته پیش رسید به صد و شصت هزار تومان هر بندی. به هر ضرب و زوری جور می‌کردم و قیمت رو هم نهایت ده درصد کشیدیم روی قیمت پشت جلد کتاب‌ها. الان که زنگ زدم، حالم بد شد و نشستم؛ امروز بندی دویست و بیست هزار تومان. حالت تهوع گرفتم و نشستم من ِ ناشر تولیدکننده‌ام. کاغذ می‌خرم و باهاش کتاب چاپ می‌کنم. به نظر شما قیمت ِ هر کدام از کتاب‌ها سه برابر بشوند، کسی می‌خره؟ بی‌دلیل نیست که خیلی از همکارانم رسما سر ِ کارشان نمی‌آیند
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. دیشب که با حمیدخان حرف می‌زدم گفت به کرمان رسیده و امروز تحویل غرفه است و غرفه‌آرایی. تجربه‌های متفاوتی داشتیم در #کرمان از نمایشگاه ِ کمربندی‌اش گرفته تا مصلی تا محل ِ جدید نمایشگاه در نزدیکی #باغین به گمان ِ من کرمان، روی درونی ِ کتاب و نوشتن و #کتابخوانی است به جرات می‌تونم بگم هیچ شهری را ندیدم که #نویسندگان و #مترجمان و #شاعران و #هنرمندان اش اینقدر با هم متحد باشند و اینقدر هوای هم را داشته باشند و خیلی وقت‌ها غبطه خوردم که کاش #کرمانی بودم؛ و چرا گفتم درونی؟ چون ندیدم هیچ‌وقت این کریمان از خودشان کلمه‌ای بگویند با اینکه مخزن‌الاسرار هستند و کرمان که مردم‌اش، از کتابخوان‌ترین‌های ِ کُل ِ کشور هستند #نمایشگاه_کتاب_کرمان از فردا شروع می‌شود نشر آموت در #نمایشگاه_کتاب_کرمان ۱۹ تا ۲۴ آبان‌ماه ساعت ۱۰ تا ۲۰ نشانی: بزرگراه آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، محل دائمی نمایشگاه‌های بین‌المللی جنوب شرق @aamout @hamidalikhaniii @aamoutbookfair #کتاب #کتابخوان #کتابخوانی #نمایشگاه #نمایشگاه_کتاب #ادبیات #داستان #رمان #داستان_کوتاه #نویسنده #مترجم #نشر #ناشر #انتشارات #نشر_آموت #نشرآموت #آموت
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com