تادانه

خواندن کتاب، خیال آسوده می‌خواهد
يوسف عليخاني:‌ انگار همین دیروز بود که یکی از همان پیرناشران که حالا زنده‌یاد شده‌اند، به من گفت فلانی! اگر می‌خواهی کتابفروشی بزنی، از خیابان انقلاب به بالا بزن. و من دردم گرفت؛ درد جانکاه... که بزرگ‌شده یکی از مناطق شهری بودم که پایین میدان انقلاب را می‌ماند؛ مهاجرنشین و پر از کوچه‌پسکوچه... که خانه‌های 60ـ50متری‌اش تا خرخره از آدم پر بود و اگر همه اهالی کوچه زمانی مثل زلزله درمی‌آمدند، دیگر بنا به آن مثل معروف، جای سوزن‌انداختن هم نبود.
توی خیابان آبشار یا هادی‌آباد و به قول اهالی، «تگزاس‌محله» قزوین، نه آن‌سال‌ها کتابفروشی بود و نه حالا که نیمی از جمعیت این محله مهاجرنشین و شلوغ قزوین به کوثر و مینودر و محله‌های تازه‌ساز شهر رفته‌اند؛ نهایت، باید می‌آمدیم به خیابان منبع آب یا سعدی یا چهارراه نظام‌وفا و سایه یک کتابفروشی را پیدا می‌کردیم؛ گفتم سایه و نه خودش؛ چراکه اینها در کنار لوازم‌التحریری که می‌فروختند، یک تعداد کتاب هم داشتند که سال‌های سال توی قفسه‌‌ها خاک خورده بود و انگار بیشتر برای دکور بودند تا خواندن.
بعد تصور کنید جمعیتی که از خیابان انقلاب به پایین و مخصوصا در محله‌های شلوغ تهران زندگی می‌کنند، چقدر است و به طور مثال در سعادت‌آباد و نیاوران و... چقدر.
یک بار سرانگشتی که حساب کردم دیدم مثلا در خانه‌‌های کوچک محله نازی‌آباد و آذری و... چند نفر زندگی می‌کنند و آن‌وقت نگاهم برگشت به فلان خیابان نیاوران با خانه‌های درندشت‌اش که نهایت 3ـ2 نفر در آن زندگی می‌کنند.
بعد چه اتفاقی می‌افتد که از 80درصد آدم‌‌ها که در میانه‌به‌پایین هر شهری زندگی می‌کنند، بین هر 10هزار نفرشان، یکی کتابخوان می‌شود و بعد از میانه به بالا (هرچه بالاتر می‌رویم هم بیشتر) از هر 100نفر، یکی کتابخوان می‌شود؟ حساب سرانگشتی که چه عرض کنم، ماشین‌حسابی هم هر چه بکنیم، به نتیجه‌‌ای نخواهیم رسید و فایده‌ای هم نخواهد داشت.
یک بار در یکی از فرهنگسراهای جنوب شهر، جلسه‌ای بود و من هم در آنجا حاضر بودم و سیل مشتاقان به کتاب را دیدم. بعد پیش خودم فکر کردم که اینها نه‌تنها مشتاقند به خواندن، چقدر هم نویسنده بالقوه توی‌ اینهاست؛ پس چرا کمتر از میان‌‌شان نویسنده‌ای به فعل درمی‌آید؟ آنها هم که تمام سدها را رد می‌کنند، چند درصدشان اسم می‌شوند؟
حالا چرا اینها را نوشتم؛ در یک‌ ماه گذشته 2 تا ماجرای تکان‌دهنده داشتیم که مردم از خانه‌‌هایشان بیرون آمدند؛ اول زلزله بود و دومی ماجرای اعتراض‌ها. به گفته کتابفروش‌ها، یکی‌دو هفته رسما نشستیم و کسی وارد کتابفروشی‌ها نشد؛ آن چند نفری هم که آمدند و خریدکی کردند، خودشان گفتند دل‌ودماغ خواندن ندارند.
همه اینهایی را که می‌نویسم، برای خودم سؤال است؛ والله اگر جوابش را می‌دانستم، می‌نوشتم ولی در کشوری زندگی می‌کنیم که خدا را شکر، به زلزله‌ای کن‌فیکون می‌شویم و زار و زندگی‌مان زیرورو می‌شود؛ پس نمی‌شود نسخه آماده به کسی پیشنهاد کرد.
اما در اینکه از آن پیشنهاد آن زنده‌یاد که می‌گفت کتابفروشی پایین میدان انقلاب جواب نمی‌دهد تا این زلزله‌های اعتراض‌گونه، ارتباطی منطقی به اسم پول و رفاه اقتصادی وجود دارد و قاعدتا در کشوری هستیم که کتاب‌نخوانی در خونمان رخنه کرده و کتاب‌نخوان به‌دنیا می‌آییم. پس قاعدتا وقتی اینها نباشد، آرامش خاطر هم نخواهد بود و آرامش خاطر هم که نباشد، بی‌تردید، میلی به کتابخوانی نمی‌ماند.
امیدوارم یک روز در همین ستون بنویسم از بس مردم خیالشان آسوده است و کتاب می‌خوانند همه نویسنده‌‌ها و مترجمان و شاعران و ناشران و پخشی‌ها و کتابفروشی‌ها و چاپخانه‌داران و کاغذفروشان و... کلافه شده‌اند و نمی‌رسند کتاب مورد نیاز مردم را به آنها برسانند و به همین دلیل، دست‌به‌دامان خارجی‌‌ها شده‌اند تا به ایران کتاب وارد کنند و واردات این حوزه هم رونق گرفته است. آمین.

روزنامه همشهری دو | چهارشنبه ۲۷ دی‌ماه ۱۳۹۶

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
هفت كتاب گالينگور و فربه؛ هفت كتاب شميز لاغر
یوسف علیخانی: اين روزها همزماني چند تا موضوع فكرم را مشغول كرده. اول زمستاني كه آمده و برف و باران ندارد. پاييز هم كه بي‌باران گذشت و خبري از آن همه توصيف‌هاي شاعرانه و پر ابر و باران نبود و مرديم از دود و آلودگي هوا و دست به دعا هم كه شديم، پاييز به سر رسيد، اما باران به خانه‌اش نرسيد.
بعد هم اين سريال حضرت يوسف كه هر شب دارد از يكي از شبكه‌هاي تلويزيوني پخش مي‌شود و مدام هراس به جان‌مان مي‌اندازد كه هفت گاو فربه و چاق آمدند و هفت گاو لاغر و زپرتي را خوردند و بعد هفت ساقه نزار آمدند و هفت ساقه‌ي پرخوشه را خوردند و بعد برعكس‌اش و ...
از يك طرف هم سال‌هاست درگيريم با اين موضوع كه برعكس گفته‌هاي منتقدان و صاحب‌نظران كه مي‌گويند دوره‌ي رمان‌هاي كت و كلفت و بالاي 400 صفحه‌اي به سر رسيده و دوره‌ي مينيماليستي است و مردم در اندك زمان باقيمانده‌ي زندگي‌شان فقط خيلي هنر كنند مي‌توانند يك داستان يك‌صفحه‌اي و مثلا هفتاد و هفت كلمه‌اي را بخوانند؛ آن‌هم لابد به لطف تلگرام و اينستاگرام و ...
بعد از اين طرف مي‌بينيم كه اتفاقا كتاب‌هاي بالاي 500 صفحه، دارد مي‌فروشد و جولان مي‌دهد و كتاب‌هاي لاغر نويسنده‌هايي مثل خود من توي قفسه‌هاي كتابفروشي‌ها باد كرده‌اند و كسي حتي برنمي‌دارد ورق بزند؛ چه برسد به خواندن‌شان.
يك بار داشتم با يك پيرناشري صحبت‌ مي‌كردم كه الان بايد جلوي اسمش زنده‌ياد بنويسيم. دلخوري‌ام را از يكي از كتابفروشي‌هاي معتبر گفتم و اين‌كه هيچ وقت نشده توي ويترين‌اش از كتاب‌هاي ما هم بگذارد؛ براي من و مش روزگار حتي.
بلند خنديد و گفت: چه انتظاري داري ها.
گفتم چطور؟
گفت: اين كتابفروشي فلان‌قدر قيمت دارد. هر چند متر هست، مهم نيست. مهم ويترين‌اش هست. بايد قيمت اون كتابفروشي رو براساس تعداد كتابي كه توي ويترين جا مي‌گيرد محاسبه كرد. و قاعدتا يك كتاب وقتي در ويترين قرار مي‌گيرد يعني فلان مبلغ از پول كتابفروشي رو دپو كرده. كتابفروش قاعدتا كتابي را توي ويترين مي‌گذارد كه خواهان دارد و دنبالش مي‌آيند. قربونش برم كتابفروشي‌ها هم كه در يك راسته كنار هم هستند، كتابفروش براي اين‌كه مشتري را به داخل كتابفروشي‌اش بكشاند، مجبور است آن كتاب معروف را بگذارد پشت ويترين و بعد هم با يك برگه هم بنويسد: فلان كتاب رسيد.
از يك طرف هم سال‌ها قبل با يكي از ناشران مطرح صحبت مي‌كردم. گفتم فلاني خبري از كتابم در غرفه‌ات نيست! حتي نياوردي تا نمايشگاه كتاب تهران؟ اول گشت. گشت و گشت و گشت و وقتي پيدا نكرد، ضربه‌ي كاري را زد و گفت: آقاجان  چه انتظاري داري؟ دو متر جا به من داده‌اند، به جاي اين‌كه كتاب هزار و پانصد تومني تو را بياورم در اين دو متر جا، خب معلومه كه كتاب ده هزار و پانصدتومني را مي‌آورم. از كتاب تو نهايت سيصد تا تك‌تومن گير من مي‌آيد و از كتاب پرفروش، حداقل سه‌هزار تومان.
البته كه اين قيمت مال خيلي سال قبل هست. الان فكر كن يك كتاب ده هزار توماني سودش بيشتر هست يا يك كتاب سي‌وشش‌هزارتوماني؟
بگذريم.
فكرم مشغول خواب پادشاه مصر بود از صبح با ديدن اين زمستان عجيب:
دو سال بعد از این واقعه، شبی فرعون خواب دید که کنار رود نیل ایستاده است. ناگاه هفت گاو چاق و فربه از رودخانه بیرون آمده شروع به چریدن کردند. بعد هفت گاو دیگر از رودخانه بیرون آمدند و کنار آن هفت گاو ایستادند، ولی اینها بسیار لاغر و استخوانی بودند. سپس گاوهای لاغر، گاوهای چاق را بلعیدند. آن‌گاه فرعون از خواب پرید. او باز خوابش برد و خوابی دیگر دید .این بار دید که هفت خوشه گندم روی یک ساقه قرار دارند همگی پُر از دانه‌‌های گندم رسیده هستند. سپس هفت خوشه نازک دیگر که باد شرقی آنها را خشکانیده بود، ظاهر شدند. خوشه‌‌های نازک و خشکیده، خوشه‌‌های پُر و رسیده را بلعیدند. آن‌گاه فرعون از خواب بیدار شد و فهمید که همه را در خواب دیده است (تورات)
اى یوسف! اى مرد راست‌گو! نظرت در باره این خواب که‏ هفت گاو لاغر، هفت گاو فربه را می‌خورند، و نیز هفت خوشه سبز و [هفت خوشه‏] خشکیده دیگر چیست؟ تعبیرش را بگو تا نزد مردم برگردم و آنان از تعبیر این خواب عجیب‏ آگاه شوند. یوسف گفت: «هفت سال پى در پى می‌کارید، پس محصول این سال‌ها را - جز اندکى که می‌خورید- در خوشه‌‏اش واگذارید. پس از آن، هفت سال سخت می‌آید که آنچه را براى آن [سال‌ها] از پیش نهاده‌‏اید- جز اندکى را که ذخیره می‌کنید- همه را خواهند خورد. پس از آن، سالى آید که مردم در آن به آسایش و وسعت و فراوانى نعمت می‌رسند. (قرآن)

حالا مغزم بين زمستان و خشكسالي و كتاب‌نخواني دارد مي‌چرخد و نمي‌دانم چه در پيش داريم.

#روزنامه_همشهری دو | چهارشنبه ۲۰ دی‌ماه ۱۳۹۶

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
می‌نويسم هفت روز و نيم،‌ تو بخوان هفت سال و نيم
يوسف عليخاني: همين چند روز پيش به مناسبت تجديد چاپ يکی از كتاب‌هايم ، مطلبی در اينستاگرام‌ام نوشته بودم كه فكر می‌كردم مثل باقی مطالب خوانده و بعد فراموش می‌شود اما گويا برای خيلی از دوستان سوال ايجاد كرده است.
نوشته بودم رمان «بيوه‌كشی» را در هفت روز و نيم نوشته‌ام. واقعا هم همين‌طور بود. بی هيچ ادا و اطواری شرايط نوشته‌شدن اين رمان را نوشتم كه ششم فروردين سال نود شروع به نوشتن‌اش كردم و روز سيزده‌بدر، از غارم بيرون آمدم و اصلا اين روزها را متوجه نشده بودم.
دوستان زيادی نوشته‌اند كه مگر می‌شود یک رمان را در هفت روز نوشت؟ اين یک دروغ محض است. یک رمان بدون چندهزار صفحه چرک‌نويس قابل تصور نبوده و نيست و ... نوشتن یک رمان در اين مدت زمان اندک، بيشتر به يك شوخی شبيه است تا واقعيت.
اينجا دو مساله ايجاد می‌شود. اين كه آيا می‌شود یک رمان از لحظه‌ی آن بارقه‌ی آسمانی، تا نوشتن، تنها در چند روز اتفاق بيفتد؟ يا اين‌كه بايد ديد اين بارقه‌ی آسمانی کی نازل شده و کی لحظه‌ی نوشتن زمينی آغاز شده است.
اگرچه منكر حتی سوال اول نيستم كه در ۷ روز و نيم می‌شود از الهام تا پايان نوشتن یک متن را پذيرفت اما معتقدم هيچ كتابی را تنها نبايد به آن امر زمينی و نوشتاری و روزهای كلمه‌شدن محدود كرد.
رمان «بيوه‌كشی» سال ۸۳ جرقه‌اش خورد؛ شايد هم زودتر. از حرف یک پيرمرد روستایی كه داشت قصه‌ای را تعريف می‌كرد. آن وقتی كه او اشاره كرد به اژدرماری در رودخانه‌ی عقبی روستا و بلعيده شدن گوسفندان، نطفه را انداخت اما اين كودک چه بايد می‌شد؟ تنها داستانی از یک اژدرمار كه می‌آيد و گوسفندان را می‌خورد؟ چرا؟ و در قصه‌های عاميانه حتما بايد در چنين وقتی و با چنين گره‌ی داستانی،‌ یک نجات‌دهنده به جنگ اژدرمار برود تا قهرمان شود.
اما در داستان بيوه‌كشی، اين گره، فقط یکی از گره‌های فرعی است. يادم هست سال ۸۶ داستان كوتاهی به نام «اژدرمار ميلکی» نوشتم و تمام.
یکی‌دوسال بعدش آمدم و شروع كردم به نوشتن داستانی با نام «جنگنامه‌ی هفت‌شوهران خوابيده‌خانم با اژدرمار ميلکی» كه ناتمام ماند. نشد آنی كه بايد. نه اژدرمار درآمد و نه خوابيده‌خانم و نه هفت‌شوهرانش.
باز هم ماند تا روزی كه بايد. همان هفت روز و نيم مورد جدل.
در اين سال‌ها می‌دانستم چه می‌خواهم بنويسم اما نمی‌توانستم. گویی یک نظم لازم دارد نوشتن. یک خاطرجمعی می‌خواهد. یک آرامش. یک رهایی. هيچ‌كس باهات كار نداشته باشد. از عالم و آدم ببری و بروی به غار تنهایی‌ات و اينجاست كه آن عمل اصلی شروع می‌شود. شروع می‌كنی برای سايه‌ی روبروی‌ات تعريف می‌كنی و اين تعريف‌ها كلمه می‌شوند و می‌نشينند روی كاغذ. و جان پيدا می‌كنند.
هفت روز و نيم، مسير زمينی یک حركت هفت سال و نيمه بود؛ گزارش يك سفر گویی.
و حتی نويسنده‌اش بعد از طی كردن آن هفت سال و نيم و اين هفت روز و نيم،‌ باز قانع نشد كه شده آنی كه می‌خواسته روايت كند، و برای همين هم چند سال ديگر ماند به پستو.
و البته كه می‌دانم نويسنده زمانی نويسنده است كه تمام وقت و حرفه‌ای بنويسد. نه اين كه مثل ماها سالی یک بار بتواند از روزمرگی فرار كند و گوشه‌ای بيابد و خود را خلاص كند.
نويسنده‌ی حرفه‌ای در تمام جهان، چند ساعت در روز را نويسنده است اما آيا در ايران چنين كاری شدنی است؟
وقتي نويسنده‌ی ايرانی بايد براي معيشت و گذران زندگی‌اش كاری را انجام بدهد كه گاه اصلا هيچ ربطی به نوشتن ندارد،‌ از او چه انتظاری می‌رود؟ بايد دنبال شاهكار باشيم از او؟
اميد دارم شرايطی فراهم بيايد كه نويسنده‌ی ايرانی، با فراغ‌بال بنشيند و بنويسد. ساعت مشخصی در روز بيدار بشود و چند ساعت بخواند و بنويسد و بعد ...
آدم از خواندن داستان زندگی نويسنده‌های معروف جهان، سرش درد می‌گيرد.
همين

#روزنامه_همشهری دو | چهارشنبه ۱۳ دی‌ماه ۱۳۹۶

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
چاپ نهم بيوه‌كشي رسيد
 https://scontent-lht6-1.cdninstagram.com/t51.2885-15/e35/26277509_318935495292666_4441571907250159616_n.jpg
بیوه‌کشی اولین‌بار سال نود نوشته شد. ابایی ندارم بگویم که نسخه اولیه‌اش چند روزه نوشته شد. با ایرنا و ساینا رفته بودیم #بناب. عیدها و شهریورها در تمام این هجده سال گذشته چنین کرده‌ایم. اغلب می روم بناب که بروم به باغ آقادایی و خلوت کنم با خودم و شاید چیزی نوشته شود اما هیچ وقت چنین اتفاقی آنجا نیفتاده. هم مهمان بودن و هم شلوغ بودن این وقت‌ها؛ خانواده‌ی مادری ایرنا، خانواده‌ای هسته‌ای هستند و بسیار به هم وابسته. این میشه که همیشه می‌برم‌شان و خودم زودتر برمی‌گردم.
سال نود هم همین شد. سال تحویل را رفتیم #قزوین؛ پیش پدر و مادر من. روز دوم عید راه افتادیم به طرف بناب. دو روزی ماندم. اعتراف می‌کنم. زبان ترکی‌ای که من یاد گرفته‌ام از دوستان و اطرافیان، در برابر زبان ترکی مردم آذربایجان، واقعا شوخی‌یه. بیشتر فارسی‌یه تا ترکی. به همین دلیل وقتی اونجا همه شروع می‌کنند به ترکی حرف‌زدن، من بعد از سه چهار دقیقه، دیگه نمی‌تونم برای خودم ترجمه‌اش کنم و سردرد می‌گیرم. یک بدی دیگر زندگی‌ام اینه که وقت رانندگی، تمام وقت دارم می‌نویسم؛ در ذهن‌ام. آن سال وقت رفتن، سوژه #بیوه_کشی که چند سال قبل داستان کوتاهی هم در این باره نوشته بودم به اسم «جنگنامه هفت‌شوهران خوابیده‌خانم با اژدرمار میلکی»، مغزم را داشت می‌خورد و تمام هفت ساعت رانندگی‌ام از #تهران به قزوین و بعد از قزوین به بناب را درگیر این جنگنامه بودم. خلاصه دردسرتان ندهم، روز پنجم نوروز سال نود، شال و کلاه کردم و برگشتم تهران؛ تنهایی.
انبار ِ #نشر_آموت را چند ماهی بود خریده بودم و کسی آدرس‌اش را نداشت. آشپزی‌ام بد نیست، آشپزخانه‌ی انبار را شارژ کردم و به وفور نان و تخم مرغ و برنج و گوشت خریدم و نشستم. موبایلم را خاموش کردم و رفتم به این انبار. از ظهر روز ششم ِ نوروز دستم رفت روی کیبورد لپ‌تاپم و انگشتانم رقصیدند و رقصیدند و رقصیدند و یه وقت که به خودم آمدم دیدم، شده سیزده بدر. موبایل را روشن کردم و آمدم از انبار بیرون.
واقعا رمان #بیوه_کشی در هفت روز و نیم نوشته شده بود؛ تمام‌وقت.
رسم ِ تمام این سال‌هایم این بوده که داستانی اگر می‌نویسم (چه کوتاه و چه بلند) به هفت نفر از دوستانم می‌دهم که بخوانند. از این هفت نفر. یکی‌شان گفت بدترین کتابی‌یه که تا به حال نوشتی. دوتای‌شان گفتند عالیه. یکی‌شان اصلا نظر نداده تا همین امروز حتی. سه نفرشان هم نظرات خوبی دادند که افتادم به جانش.
الان می‌خوام بعد از سال‌ها اعتراف کنم، نظر آن یکی که گفت مزخرف‌ترین کتابی‌یه که نوشتی، خیلی برام گران تمام شده بود. دیگه دستم نرفت به #بیوه_کشی و ماند و ماند و ماند تا پاییز سال نود و سه. سه نفر از دوستان خوبم دوباره خواندند. هر سه گفتند حتما باید منتشر بشود و منتشر شد بهار سال نود و چهار.
و حالا چاپ نهم‌اش آمده؛ دوست داشتم چاپ نهم این همزمان بشه با یک اتفاق دیگر اما گویا سرنوشت، همراهی ندارد با خواسته‌های ما. ما هم تسلیم.
همین

Labels: ,

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
وارد ده سالگي شديم
https://scontent-dft4-3.cdninstagram.com/t51.2885-15/e35/25011653_532724880422112_5259149924527767552_n.jpg
یک میل بود؛ یک خواهش. یک خیال. خیالی دور و غیرقابل دسترس. وقتی مجوز #نشر_آموت را سال ۸۳ گرفتیم، فکر نمی‌کردیم هرگز بتوانیم وارد این عرصه بشویم. هراس‌ها همیشه هست؛ بوده و خواهد بود. اما گویی باید این نقش را به عهده می‌گرفتیم چرا که بر پیشانی‌مان نوشته شده بود که سهمی داشته باشیم در کتابخوانی‌تان.
این میل سال ۸۶ جدی شد. هرچه نزدیک‌تر می شدیم، هراس‌اش بیشتر می‌شد. گیرم کتاب را چاپ کردیم، پخش چه؟ اصلا چه کتابی چاپ بکنیم که خوانده شود؟
راه افتادیم؛ با کوله‌باری خرد و سبک؛ سرمان را بالا نگرفتیم که نوک قله را ببینیم. دیدن نوک قله همیشه هراس می‌آورد. برای همین فقط به جلوی پای‌مان نگاه کردیم. که نکند سنگی از زیر پا در برود. نکند راه لغزنده باشد. نکند خودمان یا کوله‌پشتی‌مان به ته دره برویم.
آمدیم. با عشق آمدیم. راه‌مان چنان پیش پا می‌آمد که باور نمی‌کردیم. در همان آغاز کار، #پخش_ققنوس به یاری‌مان آمد. دست‌مان را گرفت. معدود نویسنده و مترجمی هم بودند که اعتماد کردند. قرار گذاشتیم حساب کتاب‌مان سرراست باشد؛ و بماند.
و آمدیم. هر سال یک گام جدید. همان سال اول، پروفسور #عبدالرحمان_عمادی، دفتر وکالت سابق‌شان را در در اختیار نشر آموت گذاشتند. گام بعدی انبار بود.
بعد نمایشگاه کتاب تهران و رودررو شدن مستقیم با خواننده‌هایی که نمی‌شناختیم و یکی یکی به چشمان‌مان نگاه کردند و صدای‌مان را شنیدند و ما را خواندند.
آن وقت نمایشگاه‌های استانی شروع شد. روند کار روز به روز سخت‌تر شد؛ چرا که انتشار یک کتاب ساده‌تر از قاچ کردن یک هندوانه است اما اینکه هندوانه‌ای که قاچ می‌شود، آیا به دهان شیرین خواهد آمد یا ... همه‌ی سوال‌ها از همان‌جا آغاز شد.
امروز که این‌ها را می‌نویسیم بیش از ۲۲۰ عنوان کتاب چاپ اولی داریم و بیش از ۵۴۰ عنوان کتاب تجدیدچاپی. معتقد نیستیم همه‌ی این‌ها گلِ سرسبد بوده‌اند. ما هم اشتباه کرده‌ایم. ما هم کتاب ناخوب منتشر کرده‌ایم اما املای نانوشته غلط ندارد. نوشتیم تا شما غلط‌ها و اشتباهات ما را بگویید و گفتید. خواسته‌هایتان را با جانِ دل شنیدیم. سخت‌گیری‌مان را بر سر انتخاب کتاب‌ها و آماده‌سازی و ویرایش‌شان بیشتر کردیم تا امروز. و ممکن است سال دیگر یا سال‌های بعدتر، حتی گام امروز را هم پر از خطا ببینیم اما آدمی زنده است به رفتن. به بیدار شدن هر روزه. قرار نیست همیشه در شب راه برویم؛ روز هم در پی است.
امروز اگر قد علم کرده‌ایم با پشتوانه‌ی حضور شماست. وقتی عکس می‌فرستید که نیمی از کتاب‌های نشر آموت را در کتابخانه‌های‌تان دارید، هم خوشحال می‌شویم و هم بیشتر می‌ترسیم؛ بیشتر از حتی روزهای آغازین. می‌ترسیم که نکند اشتباهی بکنیم و کتاب بعدی مناسب حال و هوای شما نباشد. می‌ترسیم که نکند سهل‌گیری ناخواسته‌ای بکنیم و شما دیگر دوست ما نمانید.
آموت با شما زنده است.
و ما هنوز کودک خردسالی هستیم که فکر می‌کنیم اگر جوان بشویم، کارهای بزرگ و بزرگ‌تری خواهیم کرد. وارد #ده_سالگی شدن شاید برای یک آدم ۲۰ ساله و ۳۰ ساله و ۴۰ ساله و ... خنده‌دار باشد اما برای ما که تازه دارد ده سال‌مان می شود، خیلی است. قول می‌دهیم بهتر از اینی باشیم که هستیم.
کلمه‌ها بر شما مبارک.

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
پالان دوزی یا نویسندگی؟
یوسف علیخانی: یادداشت یکی دو هفته قبل‌ام با عنوان «کتابفروش‌هایی که خودشان کتاب نمی‌خوانند»، به همان اندازه که بازخورد مثبت داشت، دوستانی را هم ناراحت کرده که همین جا از تک‌تک‌شان عذرخواهی می‌کنم، و حالا که دوباره یادداشت را مرور می‌کنم می‌بینم نباید از دو عبارت استفاده می‌کردم؛ یکی این که ۹۰ درصد کتابفروش‌ها کتابخوان نیستند، و دومی خطابم به دستفروشان خیابانی که گفته بودم فرق بین توالت‌شوی و کتاب را نمی‌دانند.
در این میان یکی از کتابفروشان، بنده را پالان‌دوزی خطاب کرده‌اند که خودم را خیاط جا زده‌ام، و بسیار نواخته‌اند. اولین بار که یادداشت‌شان را خواندم خیلی دلخور شدم اما وقتی در کلمه‌های شان دقیق شدم دیدم اگرچه برایم ناخوشایند، اما حرف بزرگتر را باید که بزرگ ببینم و بنا به یادگرفته‌هایم از کتاب‌ها، حرفش برایم نوشیدن از کلمه‌ها باشد.
اما این وسط امروز صبح داشتم به موضوع دیگری فکر می‌کردم.
مدتی است برای خانه‌ی فرهنگی که در روستای زادگاهم بنا کرده‌ام، دنبال تنورساز و پالان‌دوز می‌گردم که یک تنور برای بخشی از خانه فرهنگ بگیرم و یک پالان برای آنجا بدوزند. برادرم منصور پیگیر ماجراست. اول رفته دنبال تنورسازهای قدیمی الموت و همچنین پالان‌دوزها. متاسفانه همه‌شان فوت کرده‌اند و یکی دو نفری هم که در بعضی شهرها به تفنن به این کار مشغول‌اند، چنان نرخ‌شان بالا رفته که اگر ده دست لباس به خیاطان سفارش بدهم، پولش به اندازه یک پالان نخواهد شد. نمی‌دانم چرا همیشه در خاطرم بود پالان‌دوزی بد است و چرا در مثل‌ها آمده که یک روز چند تا خیاط به جایی رفته بودند و بعد پالان‌دوزی هم همراه‌شان شده بوده و گفته ما خیاط‌ها. و بعد مثل شده که فلانی هم خودش را خیاط دیده.
خیاط‌ها برایم عزیزند و این روزها که در‌به‌در دنبال یک پالان‌دوز می‌گردم، عجیب برایم آرزو شده که بیابم‌اش؛ هم برای این که پالانی برای آموتخانه بدوزد و هم این که بنشینم پای حرف زدن‌هایش. ازش پالان‌دوزی بیاموزم. ازش خاطرات کاری‌اش را ضبط بکنم.
سه دهه قبل معلم تئاترم در قزوین، مثالی می‌زد برای ما که عشق بازیگری بودیم. می‌گفت بازیگر باید که همه فن حریف باشد. یعنی باید پزشک را بشناسد تا بتواند نقش‌اش را بازی کند. باید در رفتار و سکنات معلم دقیق شود تا بتواند او را سر صحنه نشان بدهد. باید جنگ را ببیند یا بخواند. و این خواندن آغاز یک مسیر طولانی شد و بخشی از کتابخوانی‌ام را مدیون این مرد هستم که روحش شاد. خیلی از ماها که توان تجربه‌ی همه کارها را نداریم مجبوریم آن‌ها را بخوانیم. البته بهتر که برویم و نقش را چند روزی تجربه کنیم و با جزییات آشنا شویم تا بتوانیم زنده‌اش کنیم بر سن.
حالا کار من نویسنده است. من نویسنده باید خیاطی را بشناسم؛ حتی اگر خیاطی نکنم و البته که اگر زیگزارگ‌دوزی کرده باشم بهتر از همتایان نویسنده‌ام، می توانم بنویسم. باید پالان‌دوزی دیده باشم که بتوانم حتی دقیق بشوم به نوک انگشتان دستانش که چطور سوزن و جوالدوز را بر پارچه‌ی ضخیم فرو می‌کند و نیمی از انتهای جوالدوز بر پوست و گوشت استخوانش فرو می‌رود تا بتواند پالانی سر هم کند. اصلا پالان‌دوزی هیچ، چندتا از ما تا به حال پالان دیده‌ایم؟ اگر ازتان بخواهند پالان را توضیح بدهید، چند نفرتان می‌توانید نقاشی‌اش بکنید؟
چند نفر از شما می‌توانید اجزای یک پالان را نام ببرید؟
بگذریم. حداقل برای خود من که از خیاط و خیاطی که هیچ، از پالان و پالان‌دوزی سر درنمی‌آورم، تنها مراجعه به کتاب می‌ماند که توی کتاب‌ها بگردم تا ببینم اجزای یک پالان چه چیزهایی هست و نتیجه‌اش البته که مفید فایده بود و حالا می‌دانم یک پالان تشکیل شده از: کینکو (قسمت بالایی پالان) / پشتِ تیر / پَرِه (2 طرف پالان که به سمت پایین آویزان می شود) / سَر دوش / نافکا (درون) / دوش کَتی (جلو) / لوتیر (داخل کار) / خزونه و ...
خوشحالم کتاب می‌خوانیم و خوشحال‌تریم کسانی که کتاب می‌خوانند به ما کتاب پیشنهاد می‌کنند.
حتی از این استاد پیر کتابفروشی هم تشکر می‌کنم که با یادداشت تندش، باعث شد بروم دنبال این که پالان‌دوزم یا خیاط یا نویسنده؟ که نویسندگی من بدون دانستن شیوه‌ی کار آدم‌های قصه‌هایم بی‌فایده است.

روزنامه همشهری دو | چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶ | شماره 7269

Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
این بحث شیرین کپی‌رایت
یوسف علیخانی: این روزها همه شده‌اند کارشناس؛ همه شده‌اند استاد؛ همه شده‌اند همه چیزدان.
وسط دعوای مثلا قاچاق کتاب می‌آیند می‌نویسند «مگر خودتان کپی‌رایت داده‌اید که ...» یا مثلا وسط دفاع از حق‌التالیف نویسنده و مترجم می‌آیند و اظهار فضل می‌فرمایند که تا «وقتی کپی‌رایت نویسنده خارجی را نپردازیم وضع همین است که همین است».
اصلا کپی‌رایت چی هست؟
حق نشر یا حق تکثیر یا کپی‌رایت (copyright) به حقوق انحصاری‌ای گفته می‌شود که به ناشر یا خالق یک اثر داده می‌شود و براساس آن تکثیر و شبیه‌سازی از آن ممنوع است.
برای حمایت از آثار ادبی و هنری هم یک توافقنامه جهانی وجود دارد که اولین بار در سال ۱۸۸۶ میلادی (۱۳۲۶ شمسی) در شهر برن در کشور سوئیس تصویب و به کنوانسیون برن معروف شد. براساس این کنوانسیون، تمام کشورهای امضا کننده‌ی توافقنامه‌ی برن، موظف به رعایت از حق نشر هستند.
این قانون در ایران، در سال ۱۳۴۸ تحت عنوان «قانون حمایت از حقوق مولفان و مصنفان و هنرمندان»، به تصویب رسید، اما متاسفانه ایران هیچ وقت به عضویت کنوانسیون برن درنیامده است که باعث رعایت حقوق هنرمندان و نویسندگان ایرانی در جهان بشود و هم حقوق هنرمندان و نویسندگان جهانی در ایران رعایت شود.
در ایران طی سال‌های گذشته، برخی از ناشران به شکل کاملا شخصی اقدام به پرداخت حق کپی‌رایت به نویسندگان کرده است که البته تا جایی که می‌دانم بیشتر شکل خوبی نداشته است. شنیده‌ام اغلب با خوار و خفیف نشان دادن ایران و صنعت نشر ایران، فقط در حد گرفتن اجازه از آن‌ها بوده است.
گرفتن حق کپی‌رایت به این راحتی نیست که مثلا ناشر ایرانی سراغ نویسنده یا ناشر خارجی برود و بگوید می‌خواهد فلان کتاب را منتشر کند (که البته گاهی هم چنین می‌کنند) اما راه اصلی، ارتباط با وکیل یا کاردار کتاب موردنظر هست که مثلا از آن‌ها اجازه بگیریم.
مدتی پیگیر این ماجرا بودم و جز رد و بدل شدن ایمیل‌های بی‌فایده، نتیجه‌ای به بار نیامد. اول این که تیراژ پایین کتاب در ایران، مانع اصلی است. پایه‌ی آغازین دادن کپی‌رایت در عرف حرفه‌ای آنها حداقل ۶ هزار نسخه در هر چاپ است (یک خیال همیشگی در صنعت نشر ایران)؛ و مهم‌تر از آن، ایران را خیلی‌ها به رسمیت نمی‌شناسند و اگر هم به رسمیت بشناسند یک پوزخندی می‌زنند که ایران از کی قانون‌مدار شده!
و مسئله مهم‌تر البته این که داستان کپی‌رایت در ایران شبیه داستان دختر کبریت فروش شده. دخترک مدام کبریت می‌زد و مدام باد و طوفان خاموش‌اش می‌کرد و هرگز شب تاریک، با روشنایی‌های اندک این دخترک سرمازده، نه روشن شد و نه گرم.
این که من ناشر بیایم و شخصی اقدام کنم و گیرم وکیل نویسنده را یا خود نویسنده را یا خود ناشر را راضی کردم به پرداخت حق کپی‌رایت، چه تضمینی در ایران وجود دارد که دیگران که صف بسته‌اند و کمین کرده‌اند تا کتابی معروف بشود و بیفتند به جان‌اش و ترجمه‌های متعدد ازش بیرون بدهند، دیگر این کار را نکنند؟
به طور مثال ما در نشر آموت برای هر چاپ از  کتاب "الیزابت گم شده است" نوشته‌ی خانم اما هیلی با ترجمه خانم دکتر شبنم سعادت،  حق کپی‌رایت می‌پردازیم که از طرف ناشر به خانم سعادت پرداخت می‌شود و ایشان هم به خانم هیلی می‌رسانند. هیچ دشواری و سختی‌ای هم در کار نیست و با پرداخت ۳ تا ۴ درصد از حق‌التالیف قیمت پشت جلد، هیچ ناشری را ذلیل نکرده و اتفاقا حس بسیار خوشایندی هم همراه دارد، اما مسئله این است که من مدام دارم به این فکر می‌کنم که این کتاب که حالا در آستانه‌ی چاپ چهارم است، اگر به چاپ دهم برسد، ناشران ایرانی دیگر مجال می‌دهند به ما؟
بلایی که سر خانم جوجو مویز آمد و الان به طور رسمی و با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، حداقل ۱۸ ناشر دیگر هم همزمان با آموت دارند منتشرش می‌کنند؛ کاش دوباره ترجمه‌اش کنند. برمی‌دارند از روی ترجمه‌های خانم مریم مفتاحی که در نشر آموت منتشر شده، کپی می‌کنند و می‌برند و اداره‌ی کتاب هم بهشان مجوز می‌دهد. شکایت هم که می‌کنیم، با این که ثابت شده کپی کرده‌اند و نتیجه شکایت‌مان می‌شود جعل و تقلب ناشرانی که با ۵۰ درصد زیر قیمت کتاب‌ها را در دستفروشی‌ها می‌فروشند، اما آیا رسیدگی‌ای در کار هست؟
این قصه سر دراز دارد.
ناشران ایرانی آرزو دارند ایران به عضویت کنوانسیون حق کپی‌رایت برن دربیاید و بی‌تردید همگی به اجرای آن متعهد خواهند بود. چرا که تا وقتی حق دیگران را رعایت نکنیم، دیگران حق ما را رعایت نخواهند کرد.
یا حق

روزنامه همشهری/ چهارشنبه 8 آذر 1396



Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
کتابفروش‌هایی که خودشان کتاب نمی‌خوانند
یوسف علیخانی: لطفا و لطفا هیچ‌وقت به کتابفروشی‌هایی که کتابفروش‌هایش کتاب نمی‌خوانند نروید؛ تحریم‌شان کنید! یک بار برای همیشه، به آنها تیر خلاص بزنید. بگذارید اول خودشان کتاب بخوانند تا بعد بتوانند به شما کتاب معرفی کنند.
مي‌دانم اين مطلب تير خلاص خواهد شد توي كله من و از فردا جماعتي از كتابفروشاني كه كتاب نمي‌خوانند، حمله خواهند كرد كه «اين چه حرفيه كه زديد!؟ اونم توي روزنامه پرتيراژ همشهري.» اما چه باك! حرفم را مي‌گويم و بلندتر هم مي‌گويم كه يكي از دلايل كتاب‌نخواني مردم ما كتابفروش‌هاي كتاب‌نخوان هستند.
بارها و بارها شده كه وارد كتابفروشي‌اي شده‌ايم و آقا يا خانم كتابفروش، چنان با تير نگاهش دنبال‌مان كرده كه به هر ضرب و زوري شده، كتابي خريده يا نخريده، عطاي نگاه‌كردن به كتاب‌ها را به لقايش بخشيده‌ايم و فرار را بر قرار ترجيح داده‌ايم.
شخصا دوست دارم وارد كتابفروشي‌ها بشوم، با آرامش نگاه كنم به عطف كتاب‌ها، بعضي‌هايشان را بردارم و توي آنها را نگاه كنم و چند خطي بخوانم؛ حتي نگاه كنم به پشت جلدشان و قيمت‌شان را برانداز كنم كه ببينم اصلا اينقدر پول دارم يا نه! بعد با فراغ‌بال خريدم را بكنم و لذت ببرم از نگاه مهربان فروشنده كتاب.
خيلي وقت‌ها شده كه وارد كتابفروشي‌اي مي‌شويم و كتابي را مي‌خواهيم اما آقا يا خانم كتابفروش، توي باغ نيست اصلا. هر چه اسم كتاب را مي‌گويي، اسم نويسنده‌اش را مي‌گويي، احيانا اسم مترجمش را مي‌گويي، اسم ناشرش را مي‌گويي، انگار نه انگار كه اين آدم اصلا توي اين كتابفروشي يا توي حال‌وهواي كتاب نفس كشيده؛ بالكل منكر وجود چنين كتاب و چنين نويسنده يا مترجم و يا ناشري مي‌شود و خيلي زرنگ باشد، مثل خيلي از داروخانه‌چي‌ها، به خيال خودش و از روي زرنگي، جنس مشابهي پيشنهاد مي‌دهد كه... . اين‌جور وقت‌ها زرنگ باشيد؛ قبلا كتاب را پيدا كنيد توي قفسه‌ها و بعد، از كتابفروش بپرسيد كه «داريد همچين كتابي»؟ بعد اگر گفت «نه» و خواست زرنگ‌بازي دربياورد، رودست بزنيد به او. بگوييد: «توي فلان قفسه است؛ برو برايم بياور»!
برايم زياد پيش آمده كه رفته‌ام توي يك كتابفروشي و طرف خيلي شيك و جنتلمن، خواسته جلب مشتري كند. يك كتاب برداشته‌ام و طرف به خيال اينكه جيب من را بزند، گفته: «اين كتاب را دوست داريد؟». بعد كه به او گفته‌ام «بله»، گفته: «من هم چند تا پيشنهاد دارم براي شما». بعد خواسته كيسه‌ام را پر ماست كند! پيشنهادم اين است كه همان لحظه كه مي‌خواهد مختان را بزند، از او بخواهيد درباره كل كتاب براي شما توضيح بدهد. اگر توانست، اجازه بدهيد سرتان هر قدر خواست شيره بمالد؛ مي‌ارزد!
مشكل اينجاست كه 90درصد كساني كه كتابفروش شده‌اند، اصلا اين‌كاره نيستند؛ مثل اين دستفروش‌هاي لب خيابان هستند كه اگر به آنها توالت‌شوي بدهيد يا كتاب، برايشان فرقي نمي‌كند؛ مخصوصا اگر به آنها بگوييد داد بزنند «نصف قيمت»! و يك 50درصد تخفيف هم ببندند گل ماجرا. مردم ناآگاه و عشق‌كتاب(!) هم كه متأسفانه گراني كتاب را بهانه نخواندن‌شان كرده‌اند، حمله مي‌كنند سمت اين حراجي‌هاي 50درصدي كه 90درصدشان قاچاقچي هستند و دارند جنس دزدي و بنجل مي‌فروشند.
مشكل اينجاست كه خيلي از دوستان غافل هستند از اينكه كتابفروش هم بايد دوره ببيند؛ گيرم دوره‌اش آكادميك نباشد و تجربي باشد؛ بداند كه بايد بخواند تا حرفي كه مي‌زند بر دل مشتري بنشيند.
مشكل اينجاست كه هر كسي نمي‌تواند دكتر و مهندس و وكيل و وزير و... بشود، در آخرين مرحله مي‌رسد به اينكه كتابفروشي كه مي‌تواند بكند!
كاش روزي برسد كه كتابفروش‌هاي ما بهترين بشوند. دارند مي‌شوند. من چندتايشان را مي‌شناسم. ديده‌ام كه مثلا وحيد قرباني در كتابفروشي محام در اهواز آنقدر مورد احترام مخاطبان هست كه هر چه بگويد، گوش مي‌كنند. در شيراز ديده‌ام كه هادي صيادي وقتي كه در كتابفروشي سمندر كار مي‌كرد، يك‌كتي مي‌ايستاد و با انگشت اشاره مي‌كرد به مخاطبان كه فلان و فلان و فلان و فلان كتاب را برداريد و برمي‌داشتند. من ديده‌ام كه تورج صيادپور در كتابفروشي آبان مشهد چطور توانسته اعتماد مخاطبان را جلب كند. من با فاضل شيرزادفر صحبت كرده‌ام كه چطور قبلا در شهركتاب ساري و حالا در شهركتاب پاسداران تهران، مي‌تواند حرف بزند و خوب معرفي كند كتاب‌ها را. من سعيد مقدم را در كتابفروشي رود، زير پل كريمخان ديده‌ام كه عالي كار مي‌كند يا علي اردلاني در بوكلند. و احتمالا شما هم مي‌توانيد اين ليست را كامل‌تر كنيد و كتابفروش‌هاي كتابخوان را معرفي كنيد و درباره‌شان بنويسيد.

روزنامه همشهری دو
چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶ | کد مطلب: ۳۹۰۲۳۶



Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
چرا ناشران رمان و داستان ایرانی چاپ نمی‌کنند
یوسف علیخانی: آقا یدالله وقتی شب دیروقت زنگ بزند یعنی صبحِ کله‌سحر باید بدوم سمت انبار؛ یعنی کتاب‌های جدید یا تجدیدچاپی صحافی شده‌اند.
هنوز نرسيده بودم انبار كه موبايلم به صدا درآمد؛ شماره‌اي ناشناس. دوستي آدرس دفتر نشر آموت را مي‌خواست. خيلي‌ها به‌خاطر 20درصد تخفيف دفتر، حضوري مي‌آيند و خريد مي‌كنند. آدرس را دادم.
وسط بار خالي‌كردن من و آقا يدالله، اين دوست‌مان رسيد.
- سلام.
- سلام و ارادت.
- رمان آورده‌ام براي چاپ.
هرچه توضيح دادم كه ظرفيت پذيرش رمان ايراني آموت تكميل شده، به خرجش نرفت.
از او اصرار كه رمان من بايد در آموت منتشر بشود. مجبور شدم واقعيت را بگويم كه كمتر گفته‌ام: دوست خوبم! ايراني‌هاي آموت شكست خورده‌اند و يك انبار تلنبار‌شده از كتاب‌هاي شكست‌خورده دارم و ديگر تواني براي چنين شكست‌هايي ندارم.
باز اصرار كرد كه خودم پول مي‌دهم شما چاپ كنيد.
باز توضيح دادم به هيچ ناشري پول ندهد كه ناشر بايد خودش سرمايه‌گذاري كند تا دنبال كتاب بدود. گفتم وقتي تو پول بدهي، من ناشر هيچ‌وقت تلاشي نمي‌كنم و فروخت كه فروخت، نفروخت هم كه نفروخت.
رفت. غمگين رفت. با خودم گفتم كاش هيچ‌وقت آدم اينطور شرمنده نشود كه من شدم.
تازه كتاب‌ها را در انبار خالي كرده و رفته‌بودم دفترم (كه طبقه بالاي انبار است) كه برادرم از كرمانشاه زنگ زد. صبح به‌خاطر زلزله بهش زنگ زده بودم تا احوالي از او بپرسم كه خواب بود و حالا زنگ زده بود. از زلزله گفت و پس‌لرزه‌ها و...
هنوز حرف‌مان تمام نشده بود كه زنگ دفتر را زدند. هرچي گفتم كيه؟ كسي جواب نداد. در را زدم. داشتم با حميدخان حرف مي‌زدم كه يهو وارد شد (در دفتر آموت هميشه باز است).
- سلام.
من مات و مبهوت. فراموش كردم گوشي دستم است. همان آقاي نويسنده بود؛ جعبه شيريني به دست
- يعني چي؟
- فقط...
هيچ ضربه‌اي نمي‌توانست اينطور مرا از پاي دربياورد.
شيريني را گذاشت و رفت.
اما چرا رمان و داستان كوتاه ايراني فروش نمي‌رود كه اينطور من ناشر خجالت‌زده و شرمنده بشوم؟
حالم اصلا خوب نيست.
اينجا 2 بحث پيش مي‌آيد. اول اينكه چرا ناشران ما جدا از به‌فروش نرفتن رمان‌هاي ايراني، حاضر به چاپ نمي‌شوند و دوم اينكه چرا رمان ايراني به فروش نمي‌رود. تجربه شخصي‌ام را مي‌گويم و مخصوصا بخش دوم نياز به‌كار كارشناسي دارد كه اميدوارم محققان به اين درد بپردازند.
من ناشر يك رمان يا داستان كوتاه ايراني را منتشر مي‌كنم (اين روزها تيراژ ايراني‌ها به زير ۵۰۰ نسخه رسيده). از يك‌سو كتاب شكست مي‌خورد و هزينه اوليه‌اش را برنمي‌گرداند و درد بدتر از آن توهين‌هاي خانم يا آقاي نويسنده است كه ناشر را مقصر شكست كتاب‌هايش مي‌داند و شبانه‌روز به نفرين ناشر بدبخت مي‌نشيند؛ چرا كه هر نويسنده‌اي به‌خاطر ذات اين نوع كار، گمان مي‌كند اگر كتابش منتشر شود بي‌ترديد صف مي‌بندند براي خريدن و خواندن كتابش و احتمالا در نخستين فرصت منتقدان به تحسين كارش برمي‌آيند و جايزه‌هاي بي‌شمار ملي و جهاني را از آن خود خواهد كرد و وقتي كتاب شكست مي‌خورد، همه را مقصر مي‌داند جز خودش را.
اما چرا رمان و داستان كوتاه ايراني به فروش نمي‌رود؟
نمي‌دانم. فقط سرتيتر مي‌دهم شايد جاي بحث باز شود:
ننوشتن از مشكلات و معضلات روز مردم.
توجه زياد به چگونه نوشتن به جاي از چه نوشتن.
تأثير مخرب جوايز ادبي طي 2دهه گذشته كه به كارهاي سخت‌خوان جايزه داده‌اند.
توجه خاص و ويژه روزنامه‌ها و مجلات به آثاري كه خاص‌پسند هستند و تخريب رمان‌هاي همه‌خوان.
فراموش‌كردن اصل لذت در رمان كه ذات وجودي داستان‌نويسي و به‌وجود آمدن رمان بوده.
و و و و...
روزنامه‌ی همشهری
چهارشنبه 24 آبان 1396 - 10:09:28 | کد مطلب: 388574




Labels:

youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com