تادانه

. #روزنامه_آرمان امروز را بخوانید ویژه‌نامه‌ی جالبی دارد درباره‌ی #لیان_موریارتی نویسنده‌ی معروف دو رمان #راز_شوهر و #دروغ_های_کوچک_بزرگ که خانم دکتر #سحر_حسابی آن‌ها را به فارسی ترجمه کرده دلیل دارم برای این توجه. یکی دو سالی بین سال‌های هشتاد و یک تا هشتاد و چهار، صفحه‌ی ادبیات ِ #روزنامه_جام_جم را با رفیق‌ام زنده‌یاد #محمدرضا_رستمی می‌بستیم. مکافاتی داشتیم سر رمان‌های خارجی. درباره‌ی رمان‌های ایرانی، تا دل‌تون بخواد مطلب می‌رسید و دریغ از یک نقد یا معرفی کوتاه از رمان‌های خارجی‌. حس‌ام این بود که جماعت می‌ترسند درباره‌ی رمان و نویسنده‌ی خارجی اظهارنظر بکنند و مچ‌شون رو بگیره کسی. راستی شما کدوم رمان #لیان_موریارتی را خواندید؟ @aamout
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. این روزها به خاطر کاری از کله‌ی سحر تا آخر وقت شهرداری هستم و ذهن‌ام رسما خالی‌یه و خسته. امروز منتطر خانم بازرس بودم برای بازدید برویم که تلفن‌ام زنگ خورد که #کتاب تون رو آوردم. گفتم: کتاب‌ام رو؟ جل‌الخالق! من خودم برای بقیه کتاب می‌فرستم، تو برای من کتاب آوردی؟ گفت: خودتون خریدید. آچمز بودم رسما و گفتم لابد راست میگه. شاید هم خریدم و خودم خبر ندارم. القصه این‌که گفتم نیستم و معلوم نیست کی برسم و ... تمام. الان تا اومدم قفل #دفتر_نشر_آموت رو باز بکنم، همسایه‌ی مهربانم اومد بیرون و گفت: کتاب‌تون. تشکر کردم و اومدم داخل. خدایی‌اش تا مدتی منگ بودم. کتاب رو نگاه کردم: #روزنامه_خاطرات ِ #ناصرالدین_شاه_قاجار یه چیز محوی یادم اومد که با یکی از دوستان در این باره حرف زدیم و آن دوست گفت عالیه. هدیه من به شما. مشکل حالا این شد که یادم نمی‌اومد کدوم دوست؟ در میان دوستان و آشنایان، معروفم به حافظه عجیب‌ام. این چند ماه و این فشارها ! یعنی مغزم عیب کرده؟ دردسرتون ندم. گفتم عکس بگیرم و کتاب رو معرفی کنم شاید این دوست هم پیدا شد تا کادر رو بستم، یادم افتاد روی همین صندلی که کیف‌ام نشسته، رفیق‌ام دکتر #پیمان_نواب نشسته بود اول هفته. دو تا کیف با هم اومد: اول اینکه یادم اومد دکتر رو و دوم اینکه کاش همه‌مون مثل دکتر نواب باشیم و خوش‌عهد بر پیمان‌مان. دکتر یه حرفی زد و من یادم رفت‌. اما رفته و خریده و با پیک فرستاده. این آدم از ناب‌هایی است که اگر ایران زنده مانده، به مدد ِ رفتار همین‌هاست.
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. #کپرگل یا به قول خارجی‌ها #کاپرن همیشه شگفت‌زده‌ام می‌کند این وقت سال که از #الموت ، گرما و مرگ می‌بارد، تنها بوته‌های سبز که سینه‌ی زمین و کوه‌ها را خُنک می‌کنند همین گیاه #کپرگل یا #کفرگل است. همین الان اگر به مساجد و خانه‌های قدیمی شهرتان بروید، گیاهی سوزنی و تیع‌تیغی از دیوارهایش آویزان است؛ همین گیاه سخت‌جان است. هش‌تگ انگلیسی‌اش رو که دنبال بکنید می‌بینید که چقدر مفید است و از گل‌اش گرفته تا همه‌چیزش مفید است برای خوراک و ترشی و مصارف پزشکی و ... البته مادر و مادربزرگ من، جد اندر جد ، سرنوشت‌شان با کفرگل همراه بوده و نمی‌دانند که اسم لاتین‌اش هم چقدر شبیه نام الموتی‌اش هست؛ کاپرن. دیوار سنگی و زمین آسفالت ِ شهرک مان را هم رد می‌کند و هزار بار هم که بُکشی‌اش، باز زنده می‌شود. ریشه‌کن نمی‌شود. یک چنین آدمی باید بود؛ برای زندگی در ایران. همین #kapern #caper #capers #caperflower
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. برق که می‌ره، اوج گرماست و نمیشه یه چرتی هم زد. برق که می‌ره، دکل‌های #ایرانسل ِ این دور و بر هم می‌ره توی چرت و دیگه خبری از نت نیست که نیست برق که می‌ره، اینترنت که هیچی، تلفن‌ها هم از کار می‌افتند و نتیجه‌اش این میشه که آقایدالله هی زنگ می‌زنه و جواب که نمی‌گیره، دو کتاب تجدیدچاپ شده رو بار می‌کنه از صحافی و میاره؛ غافل از اینکه برق نیست و کنترل پارکینگ کار نمی‌کنه و مجبوره وانت رو توی کوچه بذاره و برق که می‌ره، آدم می‌مونه چی بگه جز اینکه: ایشالله خیره چاپ دهم #نحسی_ستاره_های_بخت_ما و چاپ چهارم #دروغ_های_کوچک_بزرگ رسید حس می‌کنم چرخ‌های بازار #کتاب هم به حرکت افتاده؛ این رو من نمی‌گم، آقا داریوش بار رو که خالی کرد و اومد چایی‌اش رو بخوره، گفت گفت: آقا علیخانی این یکی دو ماه همه‌اش از جیب خوردم. هیچ‌کس کار نمی‌کرد. پرسیدم: حالا چی؟ گفت: الهی شکر راه افتاده. امروز دو سه تا بار خالی کردم
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
#یوسف_علیخانی به من می‌گویند چرا از کسانی که کتاب‌هایت را می‌خوانند، تشکر می‌کنی؟ امروز به یکی گفتم چون هر کسی ممکنه با کمی تلاش بنویسد اما هر کسی نمی‌تواند با کمی تلاش بخواند و بفهمد. و خوشحالم #کتاب می‌خوانید و درباره‌ کتابی که خواندید، نطرتان را می‌نویسید #خاما #بیوه_کشی #عروس_بید #اژدهاکشان #قدم_بخیر_مادربزرگ_من_بود
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. این روزها که بعد از دو ماه برگشتم به #دفتر_نشر_آموت و درخواست‌های #کتاب تون رو پست می‌کنم، خیلی خیال‌پردازی می‌کنم. یه حس عجیبیه. این بسته الان داره می‌ره سفر. کجا می‌ره؟ به کی‌می‌رسه؟ چه وقتی می‌رسه؟ ووو تا به حال سفارش کتاب داشتید از #نشر_آموت؟ چه حسی داشتید وقت دریافت ِ کتاب‌تون؟
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. دردناکه اما هست در تمام ِ پنج سال گذشته، این صفحه هیچ‌وقت نشده بود بیش از یکی دو روز ساکت بمانه اما این بار در هجده‌روز گذشته بارها آمدم نوشتم و بعد پاک کردم. دل و دماغ نوشتن نیست. کتاب معرفی کنم که چی؟ از روزمرگی‌ها بنویسم که چی؟ مدتی‌یه مشکل حنجره پیدا کردم و مدام از این دکتر به ان دکتر می‌روم و ممکنه برای همیشه صدایم را از دست بدهم اما بنویسم که چی؟ وقتی جریان ِ کلی چیز دیگری است. جامعه‌ی ناامن. هراس ِ مدام. فردای نامعلوم. این روزها همه درد داریم و دردهای‌مان را پنهان می‌کنیم درد ِ نگفتن بدتر از هزار بار گفتن است
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com
. سال‌ها بود منتظر بودم چنین جوابی بخوابم در پاسخ به خواننده‌هایی که با حضور لهجه (لحن) در دیالوگ‌های داستان‌هایم مشکل دارند و می‌گویند داستان‌های #یوسف_علیخانی سخت‌خوان است #یوسف_قوجق نویسنده و منتقد ِ سرشناس در صفحه‌ی #علی_الله_سلیمی به این سوال، پاسخ داده @aliallahsalimi
youssef.alikhani[at]yahoo[dot]Com